P
P7🦋
00:00//
نارا«ساعت از دوازده شبم رد شده بود اما بابام هنوز بر نگشته بود هر چقدرم بهش زنگ میزدم جواب نمیداد داشتم از نگرانی میمردم که یهو صدای پیامک گوشیم منو قه خودم آورد به امید اینکه بابام باشه سریع دویدم سمت گوشی اما با عکسی که دیدم یه لحظه تپش قلبمو حس نکردم اون...اون بابام بود روی زمین بیهوش افتاده بود و رد گلوله روی قلبش بود یه پیامی هم زیرش نوشته شده بود:
«دختر کوچولوی آقای جانگ قیافت دیدنی وقتی عکس جنازه ی بابایی تو میبینی جانگ هوسوک بلاخره تقاص کاراشو پس داد}
دیگه قلبم نمیزد هنوزم تو شک بود گوشیمو برداشتم تا به عمو نامجون رنگ بزنم اما یهو قلبم تیر کشید و دیگه چیزی نفهمیدم و سیاهی
ادامه دارد...
00:00//
نارا«ساعت از دوازده شبم رد شده بود اما بابام هنوز بر نگشته بود هر چقدرم بهش زنگ میزدم جواب نمیداد داشتم از نگرانی میمردم که یهو صدای پیامک گوشیم منو قه خودم آورد به امید اینکه بابام باشه سریع دویدم سمت گوشی اما با عکسی که دیدم یه لحظه تپش قلبمو حس نکردم اون...اون بابام بود روی زمین بیهوش افتاده بود و رد گلوله روی قلبش بود یه پیامی هم زیرش نوشته شده بود:
«دختر کوچولوی آقای جانگ قیافت دیدنی وقتی عکس جنازه ی بابایی تو میبینی جانگ هوسوک بلاخره تقاص کاراشو پس داد}
دیگه قلبم نمیزد هنوزم تو شک بود گوشیمو برداشتم تا به عمو نامجون رنگ بزنم اما یهو قلبم تیر کشید و دیگه چیزی نفهمیدم و سیاهی
ادامه دارد...
- ۹۷۲
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط