سرنوشت
سرنوشت "
p,12
.
.
.
اقای جانگ : گروه اول توی خونه ی سمت راست باید ساکن بشن ... گروه دوم هم تو خونه ی سمت چپ .... بقیه هم باید نگهبانی و جاسوسی کنن ..... لوکا نوه ام براتون نامه هارو میاره ... توی نامه ها نوشته که باید چه کاری انجام بدن .....
.
از روی صندلی بلند شدم ...رو به اقای جئون گفتم ...
.
ا/ت : اقای جانگ ... من خیلی براتون احترام قاعلم ...میشه ازتون بخواهم که جای منو با تهیونگ جابه جا کنید ....؟
.
اقای جانگ اول تعجب کرد و سری به نشونه ی نه تکون داد ...
.
اقای جانگ : متاسفم دخترم ولی کل کله گنده ها با این گروه بندی موافقت کردن ...و ... امکانش نیست ....
.
به وضوح صدای پوزخند جذاب جونگ کوک توی سکوت سالن به گوشم رسید ....
.
با گفتن ممنون روی صندلی نشستم ...
.
اقای جانگ : لوکا ی دیقه بیا دفترم تا نامه هارو بهت بدم ...
.
لوکا باشه ای گفت و از روی صندلی بلند شد و رفت ...
.
سالن پر همهمه شد ...
.
با فیس سرد و عصبی که داشتم صندلی رو روی زمین کشوندم و سر جاش گذاشتم ...
.
صدای دخترایی که داشتن پچ پچ میکردن رو میشنیدم ...
.
دختر ۱ : وای اون جئون جونگ کوکههه؟
.
دختر ۲ : وای خودشهه نگاهش کن چقدر جذابه ....واو ...
.
دختر ۱ : وای تتو هاشوو ...شنیدم میگن بعد از این که اون دختره ی چندش ... اسمش .. اسمش ا/ت بود نه ...؟ خلاصه ترکش کرد ی بار سعی کرده خودکشی کنه نه ؟
.
با شنیدن حرف دختره چشمام گرد شد ....
.
قلبم از تپیدن ایستاد و بغضم گرفت .. ی. یعنی چی ؟ .. واقعا خودکشی کرده ..؟
.
دختر ۲ : اره اره درسته .... ۱ ماه بعد خودکشی کرد ولی ظاهرا دوستش نجاتش داد .... بتظرت میتونم مخشو بزنم ...؟ خیلی جذاب و س*کسیه لعنتی ..!
.
دختر ۱ : نمیتونی ... اون به هیچ دختری اهمیت نمیده .... کلی دختر بهش درخواست دادن ولی همشونو رد کرده ..... حتی شنیدم وقتیم که مست میکنه بازم نمیشه مخشو زد .... این مرد بد جور شیفته ی اون دختره هس ...
.
ی جورایی ته دلم ذوق کردم ... ذوق کردم که به دختر دیگه ای دست نزده ... ولی وقتی به این فک کردم که سعی کرده خودشو بکشه ....
.
ناگهان قطره اشکی از کنار گونم سر خورد ... چون سرم پایین بود اوفتاد روی دستم ...
.
ته : ا/ت .. ا/ت ... کجایی ؟
.
با صدای تهیونگ به خودم اومدم ....چشمام قطعا سرخ شده بود ...
.
دوباره قطره اشکی از گونم ریخت ...
.
پیتر نگران پرسید ..
.
پیتر : هی هی چیشد یهو دختر ....؟.
.
با صدای لرزون به تهیونگ گفتم ...
.
ا/ت :.......
.
.
.
.
جیلیلیلیلیب
p,12
.
.
.
اقای جانگ : گروه اول توی خونه ی سمت راست باید ساکن بشن ... گروه دوم هم تو خونه ی سمت چپ .... بقیه هم باید نگهبانی و جاسوسی کنن ..... لوکا نوه ام براتون نامه هارو میاره ... توی نامه ها نوشته که باید چه کاری انجام بدن .....
.
از روی صندلی بلند شدم ...رو به اقای جئون گفتم ...
.
ا/ت : اقای جانگ ... من خیلی براتون احترام قاعلم ...میشه ازتون بخواهم که جای منو با تهیونگ جابه جا کنید ....؟
.
اقای جانگ اول تعجب کرد و سری به نشونه ی نه تکون داد ...
.
اقای جانگ : متاسفم دخترم ولی کل کله گنده ها با این گروه بندی موافقت کردن ...و ... امکانش نیست ....
.
به وضوح صدای پوزخند جذاب جونگ کوک توی سکوت سالن به گوشم رسید ....
.
با گفتن ممنون روی صندلی نشستم ...
.
اقای جانگ : لوکا ی دیقه بیا دفترم تا نامه هارو بهت بدم ...
.
لوکا باشه ای گفت و از روی صندلی بلند شد و رفت ...
.
سالن پر همهمه شد ...
.
با فیس سرد و عصبی که داشتم صندلی رو روی زمین کشوندم و سر جاش گذاشتم ...
.
صدای دخترایی که داشتن پچ پچ میکردن رو میشنیدم ...
.
دختر ۱ : وای اون جئون جونگ کوکههه؟
.
دختر ۲ : وای خودشهه نگاهش کن چقدر جذابه ....واو ...
.
دختر ۱ : وای تتو هاشوو ...شنیدم میگن بعد از این که اون دختره ی چندش ... اسمش .. اسمش ا/ت بود نه ...؟ خلاصه ترکش کرد ی بار سعی کرده خودکشی کنه نه ؟
.
با شنیدن حرف دختره چشمام گرد شد ....
.
قلبم از تپیدن ایستاد و بغضم گرفت .. ی. یعنی چی ؟ .. واقعا خودکشی کرده ..؟
.
دختر ۲ : اره اره درسته .... ۱ ماه بعد خودکشی کرد ولی ظاهرا دوستش نجاتش داد .... بتظرت میتونم مخشو بزنم ...؟ خیلی جذاب و س*کسیه لعنتی ..!
.
دختر ۱ : نمیتونی ... اون به هیچ دختری اهمیت نمیده .... کلی دختر بهش درخواست دادن ولی همشونو رد کرده ..... حتی شنیدم وقتیم که مست میکنه بازم نمیشه مخشو زد .... این مرد بد جور شیفته ی اون دختره هس ...
.
ی جورایی ته دلم ذوق کردم ... ذوق کردم که به دختر دیگه ای دست نزده ... ولی وقتی به این فک کردم که سعی کرده خودشو بکشه ....
.
ناگهان قطره اشکی از کنار گونم سر خورد ... چون سرم پایین بود اوفتاد روی دستم ...
.
ته : ا/ت .. ا/ت ... کجایی ؟
.
با صدای تهیونگ به خودم اومدم ....چشمام قطعا سرخ شده بود ...
.
دوباره قطره اشکی از گونم ریخت ...
.
پیتر نگران پرسید ..
.
پیتر : هی هی چیشد یهو دختر ....؟.
.
با صدای لرزون به تهیونگ گفتم ...
.
ا/ت :.......
.
.
.
.
جیلیلیلیلیب
- ۲۳.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط