{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
نیستی، یعقوب را با گریه از رو برده ام
با چنین دلشوره ای وقتی بیایی مرده ام !

تا نگاه هرزه ای سویت نیفتد، شاهدی !
جز خدا، هرگز تو را دست کسی نسپرده ام

من محبت می کنم،؟پس می زنی! این تازه نیست
من کشیدم سالها این بار را بر گُرده ام …

با حساب امشب و شبهای بعد از رفتنت
چند شب شد با کفن خوابیده ام؟ نشمرده ام …

با گل مصنوعی لبخند مردم شاد باش
من که خود را پیشکش کردم به تو، پژمرده ام

بی ترحم خانه زادم، دست در جیبت مکن
تا دلت می خواهد از این استخوان ها خورده ام …
دیدگاه ها (۱۱)

آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار استکه شب از یاد تو تا وقت سحر...

شاعری در بند عشقم عاشقی را می سرایم عاشق شعری شدم چون گفته ب...

اشکهایم را نمی دانم چگونه دیده بود قطره قطره بر سرِ ِشعرم، خ...

تو می روی ولی غمت مرا رها نمی کنددر ازدحام بی کسی دلم چه ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط