.
.
نیستی، یعقوب را با گریه از رو برده ام
با چنین دلشوره ای وقتی بیایی مرده ام !
تا نگاه هرزه ای سویت نیفتد، شاهدی !
جز خدا، هرگز تو را دست کسی نسپرده ام
من محبت می کنم،؟پس می زنی! این تازه نیست
من کشیدم سالها این بار را بر گُرده ام …
با حساب امشب و شبهای بعد از رفتنت
چند شب شد با کفن خوابیده ام؟ نشمرده ام …
با گل مصنوعی لبخند مردم شاد باش
من که خود را پیشکش کردم به تو، پژمرده ام
بی ترحم خانه زادم، دست در جیبت مکن
تا دلت می خواهد از این استخوان ها خورده ام …
نیستی، یعقوب را با گریه از رو برده ام
با چنین دلشوره ای وقتی بیایی مرده ام !
تا نگاه هرزه ای سویت نیفتد، شاهدی !
جز خدا، هرگز تو را دست کسی نسپرده ام
من محبت می کنم،؟پس می زنی! این تازه نیست
من کشیدم سالها این بار را بر گُرده ام …
با حساب امشب و شبهای بعد از رفتنت
چند شب شد با کفن خوابیده ام؟ نشمرده ام …
با گل مصنوعی لبخند مردم شاد باش
من که خود را پیشکش کردم به تو، پژمرده ام
بی ترحم خانه زادم، دست در جیبت مکن
تا دلت می خواهد از این استخوان ها خورده ام …
- ۸۰۴
- ۳۰ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط