{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی

موضوع:پژواک سکوت در میان نور‌ها

از :" Jung hoseok "

شروع:
صدای موسیقی بیس دار توی استودیو می‌پیچید و صدای خنده های کوتاه و خستگیِ اعضا به گوش میرسید
جیهوپ در حال تمرین یه بخشی از سخت دنس بود . عرق به شدت از پیشونیش می‌چکید، اما لبخند همیشگیش رو روی لب داشت چون میدونست بعد از این تمرین طولانی میتونه به تو پیام بده یه عکس از خودش بفرسته و پیام های گرم تو رو بخونه تا خستگی از تنش بره

اون توی استراحت کوتاهش گوشیش رو از توی جیب شلوار تمرینش در آورد انگشتش با اشتیاق داروی آیکون پیام‌رسان رفت اما‌...
" پیام ارسال نشد. "
اون اول فکر کرد که اینترنت استادیو ضعیفه دوباره امتحان کرد باز هم همون پیام قرمز کوچیک با کلافگی وارد اینستاگرام شد تا ببینه استوری جدیدی گذاشتی یا نه. صفحه لود نشد
با لرزش خفیفی توی انگشتاش وارد واتس آپ شد
پروفایل تو.... ناپدید شده بود ، عکس پروفایلت ،وضعیت آنلاین بودنت، همه چیز انگار که هیچوقت وجود نداشتی

قلب هوسوک برای لحظه ای ایستاد اون نمیتونست باور کنه
با خودش زم‌زمه کرد
هوپی:شاید اشتباه شده...حتما منظورش این نیست
اما بعد از هربار چک کرد حقیقت تلخ تر میشد
تو(من🙂)اون رو بلاک کرده بودی درست توی اوج شلوغی کارش
درست زمانی که بیشتر از هر موقع دیگه ای اون به تو نیاز داشت تا بهش بگی:تو عالی بودی هوسوک.

میون تمرین بر خلاف همیشه هوسوک دیگه اون امید درخشان نبود اون تمرین رو با اعصبانیت و تمرکز بیش از حد انجام میداد اعضا متوجه تغییر اون شدند جیمین با نگرانی به اون نگاه کرد اما اوسوک حتی نگاهشون هم نمی‌کرد چشماش که همیشه مثل خورشید میدرخشیدن الان با برقی که توش خشم و آسیب دیدگی بود میسوخت.
اون نمیتونست تمرکز کنه هر موقع که موسیقی پخش میشد اون به جای ریتم صدای سکوت تو توی گوشش می پیچید آن سکوت عمدی که مثل یه تیغ رو اعصابش میکشید

ساعت ۱۱ شب _ مقابل در خانه

صدای تند قدم هاش توی راهرو می‌پیچید
هوسوک دیگه اون پسر مهربون صبور همیشگی نبود اون با تمام خشمی‌که از سر اعصبانیت بود به سمت خونه رفت
اون حتی کفش هاش رو درست نپوشیده بود موهاش آشفته بود

با ضربه ای محکم به در کوبید نه یه ضربه آروم برای خوش آمدگویی بلکه ضربه ای که فریاد میزد: [من اینجا، هستم با تمام دردم ]
وقتی در باز شد و تو رو با چهره ای برافروخته و چشمانی که از گریه سرخ شده بود دید اون حتی یک لحظه هم مکث نکرد وارد شد در رو پشت سرش محکم بست جوری که صداش کل ساختمون رفت
مستقیم به سمت تو اومد فاصله رو به سرعت کم کرد طوری که میشد گرمای نفس های تند و عصبی‌اش رو حس کرد
هوپی:این چه کاری بود؟
صداش لرزید اما نه از ترس از اعصبانیت
هوپی:بلاک کردن؟ واقعا؟ بعد از تمام اون بحث، راحت رو اینجوری بستی؟
اون با صدایی که از شدت فشار بالا رفته بود ادامه داد...
هوپی:فکر کردی من چی‌ام؟ فکر کردی من فقط یه آدم هستم که سرگرمی‌ام؟ من اونجا بودم، وسط اون همه استرس وسط اون همه آدم که از من توقع داشتن همیشه بخندم، فقط به این فکر میکردم که تو چطوری؟و تو... تو با یه کلیک ساده، من رو توی تاریکی رها کردی!

اون با اعصبانیت دستش رو به سمت دیوار نزدیک به تو برد و با چشمایی که حالا از خشم و اشک پر شده بود به تو خیره شد.

هوپی:من نمیتونم با این بی انصافی کنار بیام، اگه میخوای بحث کنی، بیا رو در رو با من بحث کن! اما این سکوت... این بلاک کردن... این بد ترین کاری بود که میتونستی با من بکنی تو من رو تنها کردی
دقیقا وقتی که بیش از هرکسی بهت احتیاج داشتم

هوسوک نفس نفس میزد ، اعصبانیت اون مثل طوفانی بود که بعد از مدت ها آرامش، حالا همه میز رو خراب میکرد، اون منتظر بود، منتظر بود که تو هم فریاد بزنی یا توی آغوشش فرو بریزی اما تنها چیزی که میدونست این بود که اون دیگه نمیتونه اون لبخند مصنوعی رو در برابر این درد حفظ بکنه.
بعد از چند ثانیه زل زدن به چشمات قدم هایش رو محکم کرد و به سمتت محکم و سریع قدم برداشت و به سرعت فاصله خودش و تو رو به صفر رسوند شرو به بوسیدنت کرد با تمام قدرت، درد و عصبانیتی که تا همین الانشم به زور نگه داشته بود اون فقط داشت حرصش رو با بوسیدنت خالی میکرد...

پایان امیدوارم خوشت اومده باشه دوست عزیز 🫀
دیدگاه ها (۰)

ادیت خودوم😁

این خودم منم

ادامه پارت (آخر)سونگمین جای خودش رو به یه سکوت آرام دادهوپی ...

پارت ها: (معلوم نیست شاید تکپارتی بشه اگه نشد به بزرگی خوتون...

از زبان هانامامان دا-این همین‌طور که موهامو نوازش می‌کرد، لا...

پارت ششمتوی اتاقِ هانا، چراغ‌خوابِ کم‌نور، سایه‌های بلند و ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط