پارت ها: (معلوم نیست شاید تکپارتی بشه اگه نشد به بزرگی خو
پارت ها: (معلوم نیست شاید تکپارتی بشه اگه نشد به بزرگی خوتون ببخشید)
موضوع:بازیِ خطرناکِ لجبازی
افراد: سونگمین(همون سونگمین استری کیدزه اینجا نقش دوستی رو داره که چند ماهه دوست شدیم)، من(یعنی هارین)،جیهوپ
شروع:
همه چیز از یه بحث کوچیک شروع شد
موضوع بحث سر این بود که چرا باز فراموش کرده بود که برای شام برنامه ریزه بکنه یا شاید موضوع اصلا مهم نبود فقط جرقه مناسبی برای تخلیه کردن خستگی های روز بود اما من که اون روز خیلی بی حوصله بودم با تندی حرف زدم و جیهوپ رو توی پذیرایی با یه جمله تند تنها گذاشتم
و منم برای اینکه نشون بدم چقدر جدی هستم و چقدر از دستش ناراحتم به جای اینکه فقط از اتاق بیرون برم گوشیم رو برداشتم
تصمیم گرفتم فقط بخاطر یکم(یکم که چه عرض کنم😁) تنبیه کردنش به سونگمین پناه ببرم میدونستم تنها کسی که از هوپی جدا میتونه باشه همونه
پس باهاش تماس گرفتم:سونگمین.......میتونم بیام پیشت؟ واقعا نیاز دارم جایی باشم که هوسوک نباشه
وقتی به خونه سونگمین رسیدم اون با چهرهی ارومِ همیشگیش در رو باز کرد و با دیدن چشمای قرمز شده ام فهمید که قضیه داغه
سونگمین:انگاری اوضاع خیلی بده نه؟ بیا تو و آروم باش
روز اول توی خونه سونگمین:
جیهوپ مدام پیام میفرستاد ده ها پیام توی تلگرام،واتساپ، اینستاگرام و حتی تماس های پیامی اما من گوشیم رو توی حالت Disturb Do Not گذاشتم و حتی یه نگاه هم بهش ننداختم حتی توی خونه سونگمین هم باهاش لجبازی میکردم
گفتم:سونگمین نمیخوام در مورد اون حرف بزنم اصلا نپرس کجای دنیایی
سونگمین میخواست آرومم کنه اما الان خودش هم گیج شده بود و با یه لبخند کنایه آمیز گفت:خب، پس یعنی من هم الان بخشی از لیستِ سیاهِ توعم؟
روز دوم و سوم:
جیهوپ آروم و قرار نداشت
اون میدونست که من خونه ی سونگمینم
جیهوپ و سونگمین با هم رابطه دوستانه ای دارن و همین موضوع هوپی رو کلافه میکرد اون حس میکرد من از سونگمین به عنوان یه سپر جلوی اون استفاده میکنم
درحالی که من خونهی سونگمین نشسته بودم و در مورد موسیقی و چیزای بی ربط بحث میکردم تا حواسم پرت بشه و جیهوپی رو داریم که توی دنیای خودش داشت میسوخت اون از شدت بیخیالی من هم عصبانی بود هم نگران
میدونست که من دارم لجبازی میکنم اما اینکه من حتی به تماس هاش هم پاسخ نمیدم داشت اون رو از پا در می آورد
وضعیت هوپی:
توی این چند روز آشفته و کلافه بود مدام توی اتاقش در حال قدم زدن بود چند باری سعی کرد با سونگمین تماس بگیره تا فقط بپرسه: هارین کجاس؟ حالش چطوره؟
اما سونگمین هم که میدید من آنقدر روی لجبازی ام با مهربانی اما با قاطعیت جواب میداد:الان نمیتونه صحبت کنه جیهوپ، یکم به خودش زمان بده
این جملهی سونگمین هوپی رو تا مرز انفجار میبرد و پس می آورد
(لحظهی اوج)روز چهارم:
من دیگه حتی با سونگمین هم نمیخواستم حرف بزنم
حتی وقتی برام قهوه می آورد فقط با یه مرسی کوتاه حتی بدون نگاه کردن بهش پشتم رو میکردم بهش
لجبازی من به اوج رسیده بود
یهو صدای زنگ خونه سونگمین به صدا در اومد سونگمین با تعجب رفت سراغ در و منم با کنجکاوی و کمی ترس نگاه کردم وقتی در باز شد هوپی رو دیدم
اما اون، اون جیهوپِ همیشگی مهربون و با انرژی نبود
موهاش کمی آشفته بود چشم هاش خسته و پر از اشک بود و چهره اش نشون میداد که چهار روز تمام یک لحظه هم نخوابیده
اون مستقیم به سمت من اومد نه با خشم بلکه با یه درماندگی محض
سونگمین که ایستاده بود با نگاهی بین من و جیهوپ آروم گفت:فکر کنم وقتش رسیده این بازی رو تمومش کنی.. هارین!
هوپی جلوم وایساد اون حتی به سونگمین نگاه هم نکرد فقط به من خیره شده بود و با صدایی که می لرزید گفت:بسه..خواهش میکنم...لجبازی کن، داد بزن، از من متنفر باش اما این سکوت رو تموم کن من حتی نمیدونم چرا داری با سونگمین هم لج میکنی اما اینکه من رو از زندگیت انداختی بیرون و به هیچکس جواب نمیدی...این دیگه شوخی نیست من دارم از درون میپوسم
وقتی دیدم اون واقعا حالش خوب نیست
همه ی غرور و لجبازی فرو ریخت
دیدن اون چهره شکسته از هوپی همه دیوار دفاعی من رو درهم شکست
من بدون اینکه حرفی بزنم از روی مبل بلند شدم و خودم رو توی آغوشش آزاد کردم هوپی هم همون لحظه جوری من رو توی آغوشش فشرد که انگار میخواست من رو توی استخون هاش تزریق کنه
بغض کرده بود
و من فقط میتونستم بگم:متاسفم....دیگه انجام نمیدم
سونگمین از دور با یه لبخند پیروزمندانه و اروم قهوه اش رو برداشت و به سمت آشپز خانه رفت تا ما را با آرامش تنها بگذارد
موضوع:بازیِ خطرناکِ لجبازی
افراد: سونگمین(همون سونگمین استری کیدزه اینجا نقش دوستی رو داره که چند ماهه دوست شدیم)، من(یعنی هارین)،جیهوپ
شروع:
همه چیز از یه بحث کوچیک شروع شد
موضوع بحث سر این بود که چرا باز فراموش کرده بود که برای شام برنامه ریزه بکنه یا شاید موضوع اصلا مهم نبود فقط جرقه مناسبی برای تخلیه کردن خستگی های روز بود اما من که اون روز خیلی بی حوصله بودم با تندی حرف زدم و جیهوپ رو توی پذیرایی با یه جمله تند تنها گذاشتم
و منم برای اینکه نشون بدم چقدر جدی هستم و چقدر از دستش ناراحتم به جای اینکه فقط از اتاق بیرون برم گوشیم رو برداشتم
تصمیم گرفتم فقط بخاطر یکم(یکم که چه عرض کنم😁) تنبیه کردنش به سونگمین پناه ببرم میدونستم تنها کسی که از هوپی جدا میتونه باشه همونه
پس باهاش تماس گرفتم:سونگمین.......میتونم بیام پیشت؟ واقعا نیاز دارم جایی باشم که هوسوک نباشه
وقتی به خونه سونگمین رسیدم اون با چهرهی ارومِ همیشگیش در رو باز کرد و با دیدن چشمای قرمز شده ام فهمید که قضیه داغه
سونگمین:انگاری اوضاع خیلی بده نه؟ بیا تو و آروم باش
روز اول توی خونه سونگمین:
جیهوپ مدام پیام میفرستاد ده ها پیام توی تلگرام،واتساپ، اینستاگرام و حتی تماس های پیامی اما من گوشیم رو توی حالت Disturb Do Not گذاشتم و حتی یه نگاه هم بهش ننداختم حتی توی خونه سونگمین هم باهاش لجبازی میکردم
گفتم:سونگمین نمیخوام در مورد اون حرف بزنم اصلا نپرس کجای دنیایی
سونگمین میخواست آرومم کنه اما الان خودش هم گیج شده بود و با یه لبخند کنایه آمیز گفت:خب، پس یعنی من هم الان بخشی از لیستِ سیاهِ توعم؟
روز دوم و سوم:
جیهوپ آروم و قرار نداشت
اون میدونست که من خونه ی سونگمینم
جیهوپ و سونگمین با هم رابطه دوستانه ای دارن و همین موضوع هوپی رو کلافه میکرد اون حس میکرد من از سونگمین به عنوان یه سپر جلوی اون استفاده میکنم
درحالی که من خونهی سونگمین نشسته بودم و در مورد موسیقی و چیزای بی ربط بحث میکردم تا حواسم پرت بشه و جیهوپی رو داریم که توی دنیای خودش داشت میسوخت اون از شدت بیخیالی من هم عصبانی بود هم نگران
میدونست که من دارم لجبازی میکنم اما اینکه من حتی به تماس هاش هم پاسخ نمیدم داشت اون رو از پا در می آورد
وضعیت هوپی:
توی این چند روز آشفته و کلافه بود مدام توی اتاقش در حال قدم زدن بود چند باری سعی کرد با سونگمین تماس بگیره تا فقط بپرسه: هارین کجاس؟ حالش چطوره؟
اما سونگمین هم که میدید من آنقدر روی لجبازی ام با مهربانی اما با قاطعیت جواب میداد:الان نمیتونه صحبت کنه جیهوپ، یکم به خودش زمان بده
این جملهی سونگمین هوپی رو تا مرز انفجار میبرد و پس می آورد
(لحظهی اوج)روز چهارم:
من دیگه حتی با سونگمین هم نمیخواستم حرف بزنم
حتی وقتی برام قهوه می آورد فقط با یه مرسی کوتاه حتی بدون نگاه کردن بهش پشتم رو میکردم بهش
لجبازی من به اوج رسیده بود
یهو صدای زنگ خونه سونگمین به صدا در اومد سونگمین با تعجب رفت سراغ در و منم با کنجکاوی و کمی ترس نگاه کردم وقتی در باز شد هوپی رو دیدم
اما اون، اون جیهوپِ همیشگی مهربون و با انرژی نبود
موهاش کمی آشفته بود چشم هاش خسته و پر از اشک بود و چهره اش نشون میداد که چهار روز تمام یک لحظه هم نخوابیده
اون مستقیم به سمت من اومد نه با خشم بلکه با یه درماندگی محض
سونگمین که ایستاده بود با نگاهی بین من و جیهوپ آروم گفت:فکر کنم وقتش رسیده این بازی رو تمومش کنی.. هارین!
هوپی جلوم وایساد اون حتی به سونگمین نگاه هم نکرد فقط به من خیره شده بود و با صدایی که می لرزید گفت:بسه..خواهش میکنم...لجبازی کن، داد بزن، از من متنفر باش اما این سکوت رو تموم کن من حتی نمیدونم چرا داری با سونگمین هم لج میکنی اما اینکه من رو از زندگیت انداختی بیرون و به هیچکس جواب نمیدی...این دیگه شوخی نیست من دارم از درون میپوسم
وقتی دیدم اون واقعا حالش خوب نیست
همه ی غرور و لجبازی فرو ریخت
دیدن اون چهره شکسته از هوپی همه دیوار دفاعی من رو درهم شکست
من بدون اینکه حرفی بزنم از روی مبل بلند شدم و خودم رو توی آغوشش آزاد کردم هوپی هم همون لحظه جوری من رو توی آغوشش فشرد که انگار میخواست من رو توی استخون هاش تزریق کنه
بغض کرده بود
و من فقط میتونستم بگم:متاسفم....دیگه انجام نمیدم
سونگمین از دور با یه لبخند پیروزمندانه و اروم قهوه اش رو برداشت و به سمت آشپز خانه رفت تا ما را با آرامش تنها بگذارد
- ۵۸
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط