ادامه پارت (آخر)
ادامه پارت (آخر)
سونگمین جای خودش رو به یه سکوت آرام داد
هوپی هنوز من رو توی آغوشش گرفته بود انگار میترسید اگه حتی برای یک ثانیه دستش رو شل بکنه من دوباره مثل دود از میون انگشتاش ناپدید میشم و دوباره به سونگمین پناه میبرم
هوپی بعد از مدتی که فقط صدای نفس هامون توی اتاق میپیچید سرش رو از روی شونه هام بلند کرد صورتش خیس از اشک بود و چشم هاش که همیشه مثل خورشید میدرخشیدن حالا یکم پف کرده بود اما توی نگاهش چیزی جز درد نبود
هوپی:واقعا میخواستی منو اینطوری نابود کنی؟
با یه دلتنگی خالص این رو پرسید
من که هنوز از شدت خجالت و لجبازیم نمیتونستم مستقیم به چشم هاش نگاه کنم سرم رو پایین انداختم
هارین:فقط میخواستم بدونی که چقدر میتونم جدی باشم
هوپی آهی کشید و پیشانی اش رو به پیشانی من تکیه داد
هوپی:تو خیلی خطرناکی هارین تو میدونی چطوری از آدم دفاع کنی اما نمی دونی چطوری به قلب آدم ضربه بزنی چهار روز...چهار روز من فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم صدای خندهات رو بشنوم
یقه لباسش که بخاطر اظطراب تا شده بود رو درست کردم و به آرومی گفتم:ببخشید... حتی با سونگمین هم بد رفتار کردم. اون واقعا بی گناه بود.
هوپی کمی به عقب کشید و به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که هنوز خونیی سونگمینیم
هوپی: آره سونگمین بی گناه بود اون بیچاره سه روز تمام از دست لجبازی های تو و نگاه های خشمگین من وسط قرار گرفت فکر کنم الان اونم از دست تو قهر کرده
من یهو بلند شدم و به سمت آشپز خونه رفتم تا ازش معذرت خواهی بکنم
وقتی به آشپز خونه رسیدم
سونگمین رو دیدم که داشت با آرامش ظرف هارو جمع میکرد وقتی چشمش به من خورد فقط با یه نگاهِ[بالاخره تموم شد] به من خیره شد
هارین:سونگمین... واقعا معذرت میخوام من اصلا نمیدونستم دارم چطوری رفتار میکنم خیلی لجبازی کردم نه؟
با صدای آرومی گفتم
سونگمین لیوان رو روی میز گذاشت و به سمت من اومد با اون آرامش همیشگیش شونه ای به شونه ام زد و گفت:فقط یه بار دیگه اگه بخوای از دست جیهوپ فرار کنی و منو واسطه کنی من خودم اونجا یه قرار داد مینویسم که دیگه حق نداشته باشی به من زنگ بزنی جیهوپ داشت دیوونه میشد حتی وقتی بهش زنگ میزدم جوری بود که انگار داره با یه دیوار از یخ حرف میزنه
من خندیدم خنده ای که از ته دل بود
وقتی برگشتم به اتاق جیهوپ روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود وقتی من رو دید بلند شد و دوباره دستم رو گرفت اینبار نگاهش تغییر کرده بود اون درام گریه جاش رو به یه قیافه جدی داده بود
هوپی:بیا بریم خونه
هارین:اما من هنوز یکم از دستت ناراحتم
این رو با یه شیطنت و لجبازی باقی مانده درونم گفتم تا دوباره امتحان کنم
هوپی یه پوزخند زد همون پوزخندِ شیطنت آمیزی که یعنی آماده باش
از کمرم گرفت و به سمت در هدایت کرد
هوپی:بیا هرچقدر دلت میخواد لجبازی کن اما از همین الان به بعد لجبازی هات فقط توی خونه خودمون و فقط در حضور من اجازه داره، سونگمین دیگه کارش تموم شده،اون امشب باید بره دنیال زندگی آروم خودش.
وقتی از در خارج شدیم جیهوپ یهو وایساد و به من با جدیت نگاه کرد و گونه من رو نوازش کرد
هوپی:و یه چیز دیگه...(نزدیکتر شد و با صدای ارومی گفت)اگه یه بار دیگه جواب پیام هام رو ندی دیگه با بوسه و نازکردن تموم نمیشه اون موقع دیگه واقعا مجبور میشم از تموم جادو هام برای برگردوندن لبخندت استفاده کنم
زیر لب گفتم: تهدید میکنی؟
اون با چشمکی که من رو به سمت ماشینش میبرد گفت: نه،دارم قول میدم که دیگه هیچوقت نذارم این سکوتِ ترسناک بین ما بیاد
و در حالی که نور ملایمِ غروب در حال رانندگی بود حس کردم که تمام اون تاریکی چند روز گذشته به یه گرمای خوشایند توی قلبمون جایگزین شده.
امیدوارم خوشتون اومده باشه😇
سونگمین جای خودش رو به یه سکوت آرام داد
هوپی هنوز من رو توی آغوشش گرفته بود انگار میترسید اگه حتی برای یک ثانیه دستش رو شل بکنه من دوباره مثل دود از میون انگشتاش ناپدید میشم و دوباره به سونگمین پناه میبرم
هوپی بعد از مدتی که فقط صدای نفس هامون توی اتاق میپیچید سرش رو از روی شونه هام بلند کرد صورتش خیس از اشک بود و چشم هاش که همیشه مثل خورشید میدرخشیدن حالا یکم پف کرده بود اما توی نگاهش چیزی جز درد نبود
هوپی:واقعا میخواستی منو اینطوری نابود کنی؟
با یه دلتنگی خالص این رو پرسید
من که هنوز از شدت خجالت و لجبازیم نمیتونستم مستقیم به چشم هاش نگاه کنم سرم رو پایین انداختم
هارین:فقط میخواستم بدونی که چقدر میتونم جدی باشم
هوپی آهی کشید و پیشانی اش رو به پیشانی من تکیه داد
هوپی:تو خیلی خطرناکی هارین تو میدونی چطوری از آدم دفاع کنی اما نمی دونی چطوری به قلب آدم ضربه بزنی چهار روز...چهار روز من فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم صدای خندهات رو بشنوم
یقه لباسش که بخاطر اظطراب تا شده بود رو درست کردم و به آرومی گفتم:ببخشید... حتی با سونگمین هم بد رفتار کردم. اون واقعا بی گناه بود.
هوپی کمی به عقب کشید و به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که هنوز خونیی سونگمینیم
هوپی: آره سونگمین بی گناه بود اون بیچاره سه روز تمام از دست لجبازی های تو و نگاه های خشمگین من وسط قرار گرفت فکر کنم الان اونم از دست تو قهر کرده
من یهو بلند شدم و به سمت آشپز خونه رفتم تا ازش معذرت خواهی بکنم
وقتی به آشپز خونه رسیدم
سونگمین رو دیدم که داشت با آرامش ظرف هارو جمع میکرد وقتی چشمش به من خورد فقط با یه نگاهِ[بالاخره تموم شد] به من خیره شد
هارین:سونگمین... واقعا معذرت میخوام من اصلا نمیدونستم دارم چطوری رفتار میکنم خیلی لجبازی کردم نه؟
با صدای آرومی گفتم
سونگمین لیوان رو روی میز گذاشت و به سمت من اومد با اون آرامش همیشگیش شونه ای به شونه ام زد و گفت:فقط یه بار دیگه اگه بخوای از دست جیهوپ فرار کنی و منو واسطه کنی من خودم اونجا یه قرار داد مینویسم که دیگه حق نداشته باشی به من زنگ بزنی جیهوپ داشت دیوونه میشد حتی وقتی بهش زنگ میزدم جوری بود که انگار داره با یه دیوار از یخ حرف میزنه
من خندیدم خنده ای که از ته دل بود
وقتی برگشتم به اتاق جیهوپ روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود وقتی من رو دید بلند شد و دوباره دستم رو گرفت اینبار نگاهش تغییر کرده بود اون درام گریه جاش رو به یه قیافه جدی داده بود
هوپی:بیا بریم خونه
هارین:اما من هنوز یکم از دستت ناراحتم
این رو با یه شیطنت و لجبازی باقی مانده درونم گفتم تا دوباره امتحان کنم
هوپی یه پوزخند زد همون پوزخندِ شیطنت آمیزی که یعنی آماده باش
از کمرم گرفت و به سمت در هدایت کرد
هوپی:بیا هرچقدر دلت میخواد لجبازی کن اما از همین الان به بعد لجبازی هات فقط توی خونه خودمون و فقط در حضور من اجازه داره، سونگمین دیگه کارش تموم شده،اون امشب باید بره دنیال زندگی آروم خودش.
وقتی از در خارج شدیم جیهوپ یهو وایساد و به من با جدیت نگاه کرد و گونه من رو نوازش کرد
هوپی:و یه چیز دیگه...(نزدیکتر شد و با صدای ارومی گفت)اگه یه بار دیگه جواب پیام هام رو ندی دیگه با بوسه و نازکردن تموم نمیشه اون موقع دیگه واقعا مجبور میشم از تموم جادو هام برای برگردوندن لبخندت استفاده کنم
زیر لب گفتم: تهدید میکنی؟
اون با چشمکی که من رو به سمت ماشینش میبرد گفت: نه،دارم قول میدم که دیگه هیچوقت نذارم این سکوتِ ترسناک بین ما بیاد
و در حالی که نور ملایمِ غروب در حال رانندگی بود حس کردم که تمام اون تاریکی چند روز گذشته به یه گرمای خوشایند توی قلبمون جایگزین شده.
امیدوارم خوشتون اومده باشه😇
- ۷۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط