من قلمی دست گرفتم تا کتابی نو برای بازی سرنوشت قلم بزنم

+ من قلمی دست گرفتم تا کتابی نو برای بازی سرنوشت قلم بزنم ....
اما قافل از اینکه اینم توهمی ساده بود
توهمی که لمس کردنش غیر قابل وقوع و دوست نداشتند غیر ممکن بود ...
توهمی که تشبیه های زیادی به تو داشت ...
خوب به یاد دارم که از این معشوق کم حست سوالی کردی ،
پرسش این بود ، ترس از چه دارم ؟
بیم من از آن است که روزی چشمانم را باز کنم و تو همان توهم شیرینی باشی که همه میگویند
پس شاید نیاید تا آخرین لحظه ابدیت چشم روی هم بگزارم ؟
دیوانگی محض شاید باشد
اما من مرزی بین خود و دیوانگی ندیدم
شاید حتا الان تکه ای زه من باشد
دیدگاه ها (۰)

+ مصافت زیادی را دویدم اما ...انگار با هر قدم تکه ای از وجود...

+ سازه ها انگار حافظه ای بلند بالا دارند....انگار هر ترک نما...

+ به دور و اطرافش خیره شو ...لمس کن و لمس کن ، اعتماد نکن و ...

+ گویی عشق در این دیرینه جهان گناهیست کبیره ....پس من دستانش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط