دردی به سینه خورد و دل از ضربه اش شکست
دردی به سینه خورد و دل از ضربه اش شکست
بر تکه تکه های دلم غصه ها نشست
در هر تپش که قلبِ من از سینه می تپید-
جز تو به دستِ هر کس و ناکس دلم شکست
خورشید-دیده ای به بلندای نیزه ای؟
ای تیره-بختِ آنکه سرت را به نیزه بست
هی بی خبر ز درد، تو آیا کشیده ای-
سِرّی نهان ز درد که در سینه می نشست؟
آب از حیای خود ز عمو خیسِ آب شد
هرگز تو دیده ای بِنَما رو اگر که هست
من خود محرمم، سیاه است قلبِ من
قلبی که با حسین، فراوان تپیده است
بر تکه تکه های دلم غصه ها نشست
در هر تپش که قلبِ من از سینه می تپید-
جز تو به دستِ هر کس و ناکس دلم شکست
خورشید-دیده ای به بلندای نیزه ای؟
ای تیره-بختِ آنکه سرت را به نیزه بست
هی بی خبر ز درد، تو آیا کشیده ای-
سِرّی نهان ز درد که در سینه می نشست؟
آب از حیای خود ز عمو خیسِ آب شد
هرگز تو دیده ای بِنَما رو اگر که هست
من خود محرمم، سیاه است قلبِ من
قلبی که با حسین، فراوان تپیده است
- ۱.۰k
- ۱۶ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط