DARKLIKEBLACK
#DARK_LIKE_BLACK
part 34
دست رکیتا رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم به چشمام نگاه کرد منم بهش خیره شدم که یه دفعه پرید بغلم و شروع کرد به گریه و گفت :
+ دلم برات تنگ میشه لعنتی.
+ قرار نیست که بمیرم ، توی باشگاه همدیگرو میبینم تازه میتونیم باهم بریم بیرون.
+ ولی من دوست دارم برای همیشه پیش تو باشم...
+ نگران نباش اون روز هم میرسه...
اصلا نفهمیدم چی شد که عاشق رکیتا شدم عشق ما زود تر از چیزی که فکرش رو میکردیم اتفاق افتاد.
نویسنده « وینا » :
اونا ناراحت بودن که دیگه نمیتونن همدیگر رو ببینن ولی خب حق داشتن چون این آخرین دیدار عاشقانشون بود و بعد داستان به کل عوض میشه و خنده ها تموم میشه ، اما داستان اینجوری تموم نمیشه اونا باید برای رسیدن به خوشبختی دوباره سختی های زیادی بکشن و چیز های زیادی رو فدا کنن حتی جونشون رو....
سانهی :
÷ میز رو من جمع میکنم چون این آخرین باره...
~ شما ها چرا دارین اینجوری حرف میزنین انگار قراره هیچوقت همدیگرو نبینیم.
با این حرف شوگا همهی دخترا زدن زیر گریه بجز مارنی ولی این اولین بار بود رکیتا جلوی کسی گریه میکرد و گریه رکیتا باعث شد گریه منو میا شدت بگیره.
- بس کنید دیگه همین امروز قراره همدیگرو توی باشگاه ببینیم.
+ رکیتا بس کن ، قول میدم امروز باهم بریم بیرون
+ قول میدی ؟؟
+ آره قول میدم.
- خب دیگه دخترا وسایلتون رو بردارید منیجر پایین منتظرمونه.
× منیجر ؟!
- آره ، گفت میخواد بیاد خوابگاه باهامون صحبت کنه.
نویسنده « وینا » :
تهیونگ به رکیتا قول داد باهم برن بیرون جانگ کوک به سانهی جین به میا همه به هم قول دادن اما اونا از این بی خبر بودن که هیچوقت این قول ها عملی نمیشه و همه چیز خلاف تصور اون ها میشه داستان از شیطونی های رکیتا عشق تهیونگ خنده های جین و جیمین مچ گرفتن های مارنی دعوا کردن سر مرتب کردن خوابگاه و... به یه داستان دردناک و ترسناک تبدیل میشه که اون موقع حتی رکیتا هم دختر پسر شجاع نیست ، عشق های جدیدی شکل میگیره و عشق ویکیتا به طرز عجیبی نابود میشه ولی... پایان خوش در انتظاره.....
جانگ کوک :
÷ یعنی واقعا رفتن.
+ این طور که معلومه آره.
÷ چقدر همه جا ساکت شد...
+ چطور مگه ؟
÷ فکر نمیکردم انقدر دلم برای کرم ریختن و صدای خنده و داد و جیغ هایی که رکیتا شروع کرده تنگ بشه.
~ مکنهی بامزه و بازیگوش مون رفت ، ته حق داشت عاشقش بشه و کند بزنه به همهی نقشه هامون.
- اگه چرت و پرت گفتنتون تموم شد برین به کاری هایی که قبل امدن اون چهارتا مخصوصا رکیتا برسین.
تهیونگ با جملهی ( ای کاش هیچوقت چیزی شروع نمیشد که بخواد تموم بشه) به اتاقش رفت و همهی ما با خیال خوش به اتاق هامون رفتیم بی خبر از آینده ای که در انتظارمون بود.
نظر فراموش نشه
part 34
دست رکیتا رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم به چشمام نگاه کرد منم بهش خیره شدم که یه دفعه پرید بغلم و شروع کرد به گریه و گفت :
+ دلم برات تنگ میشه لعنتی.
+ قرار نیست که بمیرم ، توی باشگاه همدیگرو میبینم تازه میتونیم باهم بریم بیرون.
+ ولی من دوست دارم برای همیشه پیش تو باشم...
+ نگران نباش اون روز هم میرسه...
اصلا نفهمیدم چی شد که عاشق رکیتا شدم عشق ما زود تر از چیزی که فکرش رو میکردیم اتفاق افتاد.
نویسنده « وینا » :
اونا ناراحت بودن که دیگه نمیتونن همدیگر رو ببینن ولی خب حق داشتن چون این آخرین دیدار عاشقانشون بود و بعد داستان به کل عوض میشه و خنده ها تموم میشه ، اما داستان اینجوری تموم نمیشه اونا باید برای رسیدن به خوشبختی دوباره سختی های زیادی بکشن و چیز های زیادی رو فدا کنن حتی جونشون رو....
سانهی :
÷ میز رو من جمع میکنم چون این آخرین باره...
~ شما ها چرا دارین اینجوری حرف میزنین انگار قراره هیچوقت همدیگرو نبینیم.
با این حرف شوگا همهی دخترا زدن زیر گریه بجز مارنی ولی این اولین بار بود رکیتا جلوی کسی گریه میکرد و گریه رکیتا باعث شد گریه منو میا شدت بگیره.
- بس کنید دیگه همین امروز قراره همدیگرو توی باشگاه ببینیم.
+ رکیتا بس کن ، قول میدم امروز باهم بریم بیرون
+ قول میدی ؟؟
+ آره قول میدم.
- خب دیگه دخترا وسایلتون رو بردارید منیجر پایین منتظرمونه.
× منیجر ؟!
- آره ، گفت میخواد بیاد خوابگاه باهامون صحبت کنه.
نویسنده « وینا » :
تهیونگ به رکیتا قول داد باهم برن بیرون جانگ کوک به سانهی جین به میا همه به هم قول دادن اما اونا از این بی خبر بودن که هیچوقت این قول ها عملی نمیشه و همه چیز خلاف تصور اون ها میشه داستان از شیطونی های رکیتا عشق تهیونگ خنده های جین و جیمین مچ گرفتن های مارنی دعوا کردن سر مرتب کردن خوابگاه و... به یه داستان دردناک و ترسناک تبدیل میشه که اون موقع حتی رکیتا هم دختر پسر شجاع نیست ، عشق های جدیدی شکل میگیره و عشق ویکیتا به طرز عجیبی نابود میشه ولی... پایان خوش در انتظاره.....
جانگ کوک :
÷ یعنی واقعا رفتن.
+ این طور که معلومه آره.
÷ چقدر همه جا ساکت شد...
+ چطور مگه ؟
÷ فکر نمیکردم انقدر دلم برای کرم ریختن و صدای خنده و داد و جیغ هایی که رکیتا شروع کرده تنگ بشه.
~ مکنهی بامزه و بازیگوش مون رفت ، ته حق داشت عاشقش بشه و کند بزنه به همهی نقشه هامون.
- اگه چرت و پرت گفتنتون تموم شد برین به کاری هایی که قبل امدن اون چهارتا مخصوصا رکیتا برسین.
تهیونگ با جملهی ( ای کاش هیچوقت چیزی شروع نمیشد که بخواد تموم بشه) به اتاقش رفت و همهی ما با خیال خوش به اتاق هامون رفتیم بی خبر از آینده ای که در انتظارمون بود.
نظر فراموش نشه
- ۱۸.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط