رفیق پارت 6
داستان از زبان سوسن
ما رفتیم خونه دخترا لباس هاشون رو عوض کردن
من گفتم من یکم دراز میکشم بعد میام
لباسم رو عوض کردم و دراز کشیدم
داشتم به عمر فکر میکردم که
تقتق
زبان سوسن تمام شد
یاسمین: عشقم نمیایی
سوسن با نارحتی گفت
سوسن: نه
یاسمین: عشقم شیده
سوسن : نمیدونم حوصله ندارم
یاسمین نشست پیش سوسن و زیر گوشش اروم گفت
یاسمین : داری به عمر فکر میکنی
سوسن : اره ولی ی چیزه دیگه هم هست
یاسمین: چی
سوسن یکم درگیرم یعنی بهتره بگم واقعا موندم عمر رو دوست دارم
یاسمین : اووو چه خبره بگو
سوسن : نمیدونم وقتی عمر رو میبینم دلپیچه میگیرم
زبونم بند میشه اینا
یاسمین : خوب تو عاشق عمری
سوسن : 😁باشه حالا تو برو
شب سوسن یهو از خواب بیدار شد
داشت رعد و برق میزد
رفت در اتاق یاسمین رو زد
تق تق تق
یاسمین : بیا تو
سوسن نخوابیدی یاسمین
یاسمین : نه خوابم نبرد
سوسن :😁 مهمون نمی خوای
یاسمین : چی شده ترسیدی
سوسن : اله میشه امشب باهم بخوابیم
یاسمین : باشه بیا
اصکی ممنوع
ما رفتیم خونه دخترا لباس هاشون رو عوض کردن
من گفتم من یکم دراز میکشم بعد میام
لباسم رو عوض کردم و دراز کشیدم
داشتم به عمر فکر میکردم که
تقتق
زبان سوسن تمام شد
یاسمین: عشقم نمیایی
سوسن با نارحتی گفت
سوسن: نه
یاسمین: عشقم شیده
سوسن : نمیدونم حوصله ندارم
یاسمین نشست پیش سوسن و زیر گوشش اروم گفت
یاسمین : داری به عمر فکر میکنی
سوسن : اره ولی ی چیزه دیگه هم هست
یاسمین: چی
سوسن یکم درگیرم یعنی بهتره بگم واقعا موندم عمر رو دوست دارم
یاسمین : اووو چه خبره بگو
سوسن : نمیدونم وقتی عمر رو میبینم دلپیچه میگیرم
زبونم بند میشه اینا
یاسمین : خوب تو عاشق عمری
سوسن : 😁باشه حالا تو برو
شب سوسن یهو از خواب بیدار شد
داشت رعد و برق میزد
رفت در اتاق یاسمین رو زد
تق تق تق
یاسمین : بیا تو
سوسن نخوابیدی یاسمین
یاسمین : نه خوابم نبرد
سوسن :😁 مهمون نمی خوای
یاسمین : چی شده ترسیدی
سوسن : اله میشه امشب باهم بخوابیم
یاسمین : باشه بیا
اصکی ممنوع
۳.۹k
۳۱ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.