{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۳۳ | «التماس»

🖤 پارت ۳۳ | «التماس»

دو مأمور دست‌های کوک را گرفتند و او را به سمت صندلی بردند.

لانا با وحشت جلو رفت.

— «صبر کنید!»

یکی از مأمورها جلویش را گرفت.

— «عقب وایسا.»

کوک روی صندلی نشست و دست‌هایش بسته شد.

یکی از مأمورها گفت:

— «طبق دستور، باید بازجویی همین‌جا انجام بشه.»

لانا با شنیدن این جمله رنگش پرید.

— «نه...»

تهیونگ آرام دستش را گرفت.

— «لانا، آروم باش.»

اما لانا دستش را کنار زد و جلو رفت.

— «اون کاری نکرده!»

مأمور:

— «مدرک داریم.»

لانا به پرونده نگاه کرد.

— «مدرک‌ها جعلیه!»

کوک آرام گفت:

— «لانا... بس کن.»

لانا برگشت.

— «چطوری بس کنم وقتی می‌خوان—»

صدایش لرزید.

— «کوک، خواهش می‌کنم چیزی نگو.»

کوک فقط نگاهش کرد.

— «تو مأموری. یادت نره.»

لانا خشکش زد.

این جمله مثل ضربه‌ای بود که واقعیت را دوباره به یادش آورد.

او مأمور مخفی بود.

و نباید اجازه می‌داد احساساتش تصمیم بگیرند.

اما وقتی مأمورها کوک را برای بردن به اتاق بازجویی بلند کردند، لانا نتوانست خودش را کنترل کند.

جلویشان ایستاد.

— «لطفاً...»

همه ساکت شدند.

لانا برای اولین بار مقابل همکارانش التماس می‌کرد.

— «فقط... ولش کنید.»

کوک با ناباوری نگاهش کرد.

— «لانا...»

چشم‌های لانا پر از اشک شده بود.

— «خواهش می‌کنم...»

مأمور ارشد نزدیک شد.

— «تو چرا این‌قدر از این مظنون دفاع می‌کنی؟»

لانا جواب نداشت.

پدرش از گوشه سالن به آنها نگاه می‌کرد و لبخند مرموزی روی صورتش بود.

بعد آرام گفت:

— «بالاخره نقطه‌ضعفت رو پیدا کردم، دخترم.»

لانا سرش را به سمت او چرخاند.

کوک هم به پدر لانا خیره شد.

و همان لحظه فهمیدند...

این بازداشت، از اول هم نقشه او بوده.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۶ | «جلسه‌ای که نباید اتفاق می‌افتاد»ماشین در سکوت شب...

((قلبی در قلمرو دشمن _ پارت هشتم))

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط