🖤 پارت ۳۱ | «قرار»
🖤 پارت ۳۱ | «قرار»
نیمهشب.
سه نفر جلوی ساختمانی متروکه ایستاده بودند.
تهیونگ:
— «این خیلی شبیه تلهست.»
لانا:
— «میدونم.»
کوک به او نگاه کرد.
— «پس چرا اومدی؟»
لانا:
— «چون جواب میخوام.»
در ساختمان ناگهان باز شد.
صدایی از داخل آمد:
— «لانا...»
لانا یک قدم جلو رفت.
صدا دوباره گفت:
— «تنها بیا.»
کوک فوراً گفت:
— «نه.»
لانا:
— «کوک، این موضوع به خانواده منه.»
کوک:
— «و از این لحظه به بعد، به منم مربوطه.»
آنها وارد شدند.
در پشت سرشان محکم بسته شد.
چراغی روشن شد.
مردی با کت مشکی در انتهای سالن ایستاده بود.
لانا با دیدنش خشکش زد.
— «بابا...؟»
مرد سرش را بالا آورد.
اما چیزی که روی دستش بود، بیشتر از چهرهاش ترسناک بود...
همان علامتی که روی دستگیره اتاق دیده بودند.
کوک زیر لب گفت:
— «پس همهچی از تو شروع شده...»
مرد لبخند زد.
— «نه کوک.»
نگاهش را به لانا دوخت.
— «همهچی از دخترم شروع شده.»
ادامه دارد... 🖤
نیمهشب.
سه نفر جلوی ساختمانی متروکه ایستاده بودند.
تهیونگ:
— «این خیلی شبیه تلهست.»
لانا:
— «میدونم.»
کوک به او نگاه کرد.
— «پس چرا اومدی؟»
لانا:
— «چون جواب میخوام.»
در ساختمان ناگهان باز شد.
صدایی از داخل آمد:
— «لانا...»
لانا یک قدم جلو رفت.
صدا دوباره گفت:
— «تنها بیا.»
کوک فوراً گفت:
— «نه.»
لانا:
— «کوک، این موضوع به خانواده منه.»
کوک:
— «و از این لحظه به بعد، به منم مربوطه.»
آنها وارد شدند.
در پشت سرشان محکم بسته شد.
چراغی روشن شد.
مردی با کت مشکی در انتهای سالن ایستاده بود.
لانا با دیدنش خشکش زد.
— «بابا...؟»
مرد سرش را بالا آورد.
اما چیزی که روی دستش بود، بیشتر از چهرهاش ترسناک بود...
همان علامتی که روی دستگیره اتاق دیده بودند.
کوک زیر لب گفت:
— «پس همهچی از تو شروع شده...»
مرد لبخند زد.
— «نه کوک.»
نگاهش را به لانا دوخت.
— «همهچی از دخترم شروع شده.»
ادامه دارد... 🖤
- ۵۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط