عشقی از جنس نفرت
پارت۶
ا/ت ویو
بعد اینکه کوک رفت به این که گفت دوستم داره فکر کردم با خودم گفتم حتما
مست بوده نمیدونست چی گفته ولی لحنش به ادم مست نمیخورد بیخیال
انقدر مست کرده بود حتما تا فردا همچی یادش میره خودمو مرتب کردم و سریع از بار خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم
ویو به صبح
بیدار شدم لباسمو پوشیدم وکار های مربوطه رو انجام دادم وقتی داشتم موهام رو صاف میکردم به این فکر کردم که کوتاهشون کنم(موهای ا/ت نزدیک باسنشه) اره امروز بعد مدرسه میرم کوتاهشون میکنم
ویو به مدرسه
توی راهرو داشتم میرفتم که خوردم به یکی نگاش کردم ا.او...اون کوک بود
بدون توجه بهش سریع رفتم که صدای پوزخنشدو شنیدم اه ادم رو مخ رفتم نشستم استاد اومد و درس داد. زنگ تفریح خورد داشتم میرفتم که یه دختره با گریه اومد بهم گفت
دختر:لطفا،لطفا کمکم کن(با گریه)
+چیشده
دختر:دوستم..دوستم افتاده و اوضاعش وخیمه(گریه)
+وایسا به معلم بگم بیاد
دختر:نه دیره لطفا(گریه)
+باشه بریم
داشتیم میرفتیم که یهو دیدم داریم میریم پشت مدرسه یهو وایستادم
+چرا داریم میریم پشت مدرس..
یهو یکی زد تو کمرم نگاه کردم دیدم تهیونگ دوست جونگ کوکه
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.