{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏𝟏


یعنی ان مردان داشتن چه میکردن؟
والریا که کنجکاوی اش از خواب طولانی اش بیدار شده بود والریا را وادار میکرد سمت ان صدا برود..
والریا با پوزخندی که چهره اش را زیبا تر میکرد با قدم های بی صدا اش سمت صدا رفت که چند مرد همراه با خاستگار خواهرش ویکتوریا و دستیارش که یک پسر جوان بود را دید..
شاهزاده تهیونگ با چهره مغرورش کمان را در دستش محکم تر گرفت و یک تیر میان کمان قرار داد تا هدفی که پیش رویش بود را بزند..
تهیونگ بعد از حساب کردن یکسری چیز ها پوزخندی سردی روی لبانش نشست و تیر را رها کرد که مستقیم تیر وسط هدف خورد که صدای جیغ یک دختر را شنید.


- عالیههههههههههه


والریا که به تیر اندازی علاقه بسیار خاصی داشت با دیدن حرکات شاهزاده دستانش را بهم کوبید و او را تشویق کرد.
شاهزاده با ابروهایی که بالا پریده بودن با چهره ای سرد به خدمتکاری که فهمید فرزند کوچیک پادشاه است نگاه کرد..
اینکه فهمیده بود اون خدمتکاری که دیروز روی او افتاده بود در واقع پرنسس دوم کشور فرانسه است او را به شدت غافلگیر کرد.
حالا ان دختر که چهره اش به زیبایی الهه های داخل افسانه بود پیش رویش بود و با دیدن تیر اندازی اش ذوق و تشویقش کرد.
والریا که میدید همه به او خیره شدن و رفتار او زیاد مناسب نبود انگشتانش را جلوی دهنش گرفت و سرفه مصلحتی کرد و با قدم های بلندی خود را به دستیار و شاهزاده رساند.


- اوه شاهزاده به قدری تیر اندازی شما عالی بود من نتونستم ذوقی که در درونم رشد کرده بود رو کنترل کنم لطفا عذر بنده رو بپذیرید.


تهیونگ با شنیدن حرف های محترمانه دختر پوزخند کمرنگی زد.


- لطفا به خودتون سخت نگیرید دوشیزه والریا !


صدای شاهزاده به قدری زیبا بود والریا محو صدا او میشد ..
خواهرش واقعا چه شانسی داشت !

وقتی تهیونگ از تیر اندازی خسته شدبه دستیارش دستور داد تا وسایل تیر اندازی را جمع کند..
شاهزاده تهیونگ درحالی که یقه لباسش را درست میکرد خیره چهره دختری که مدام دهانش باز و بسته میشد انگار که میخواهد چیزی را به زبان بیاورد.
والریا تردید را کنار گذاشت و در حالی که کنار شاهزاده قدم میزد زمزمه کرد :


- ببخشید شاهزاده ولی میتونید بگید چطوری تیر اندازی رو یاد گرفتید ؟


تهیونگ پوزخندی که هر دختری برایش جان میداد را روز لبانش نشاند و رو به والریا گفت :


- از بچگی به تیر اندازی علاقه خاصی داشتم پس تونستم سریع یاد بگیرمش !


ناگهان چهره والریا تغییر کرد و زیر لبش با لحنی غمگین زمزمه کرد :


- اها..


پسر جوان که متوجه تغییر حال پرنسس شده بود پرسید :


- اتفاقی افتاده بانو ؟


والریا دستانش را در هوا تکان داد و سرش را به چپ و راست تکان داد..


- نه خب فقط بنده کمی ناراحتم که نمیتونم تیر اندازی رو یاد بگیرم.


تهیونگ با چهره سوالی خیره چشمان جنگلی دختر بود که والریا دلیلش را گفت :


- من چون پرنسس این کشور هستم حق یادگیری تیر اندازی و غیره رو ندارم..


تهیونگ تنها چیزی که توانست بگوید فقط کلمه " اوه " بود..
مگر چیز دیگه ای ام میتوانست به زبان بیاورد؟؟


- میگم شما نمیتونید به من تیر اندازی یا شمشیر بازی رو یاد بدید ؟؟


دختر با چهره و چشمانی مظلوم خیره چهره شاهزاده ای که زیبایی اش با زیبایی خدایان هیچ فرقی نداشت نگاه کرد..
تهیونگ لبخند کوچکی زد و خیره به موهای طلایی دختر گفت :


- با کمال میل..


والریا برای یک لحظه حضور شاهزاده ان هم در انجا را فراموش کرد و جیغ خفیفی کشید..
شاهزاده با چهره ای متعجب خیره به رفتار های دختر بود..
مگر اموز شمشیر بازی و تیراندازی چه بود که دختر را انقدر ذوق زده کرد ؟
شاهزاده سرش را به معنای تاسف تکان داد و به راهش ادامه داد .
ناگهان پرنسس خنده شیطانی سر داد و خیلی بی ادبانه جلوی شاهزاده ایستاد.


- خب الان یادم بده...

والریا نمیدانست چرا ناخوداگاه انقدر با داماد خانواده اش یا بهتره بگیم با شاهزاده انگلیس انقدر صمیمی شده بود.
انگاری که پسر خاله و دختر خاله همدیگر بودند.

میدونم بد نوشتم ببخشید😭
شرط : ۲۲۰ کامنت فقط

#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #گرگینه #بین_تاج_قلب
دیدگاه ها (۴۹)

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏𝟎انگار هیچوقت قر...

عشقای خاله لطفا هرکی فیکشن " بین تاج و قلب " رو میخونه یکچیز...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏دختر با لبخند مص...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟗والریا که از دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط