𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏𝟎
انگار هیچوقت قرار نبود راهی خوب پیدا کند تا از این وضعیت بسیار دشوار و سخت نجات پیدا کند..
وقتی نگاه خیره ان سه نفر را حس کرد سرفه ای کرد تا صدایش مناسب به نظر برسد و شروع به لو دادن تمام نقشه هایش کرد...
- خب من لباس خدمتکار هارو پوشیدم تا بتونم از قصر خارج بشم برم تو شهر که دوستمو ببینم ببخشید واقعا میدونم کار اشتباهی کردم الانم میرم تو اتاقم تا بیشتر از این ناراحت نشید..
والریا مجبور بود طبق همیشه بعد از لو رفتنش در اتاقش حبس و توی خودش جمع شود والریا سری برای ان سه نفر که شاهد همه چیز بودن تکان داد و هنوز پای بالا امده اش را روی پله های سنگی سفید نگذاشته بود که صدای مادرش مثل یک طبل در فضای بزرگ راهرو پیچید.
- مشکلی نیست اگه دوست داری میتونی بیرون بری!
ناگهان چشمان والریا حالت قلب مانند شد و با لبخند بزرگی که تمام دندان های خوش فرم و سفیدش را به رخ دیوار های خوشتراش میکشید سرش را برگردانند و دستانش را بهم کوبید :
- وا..واقعا؟ این اجازه رو به من میدی؟
مادرش با لبخند کوچکی سر تکان داد بی خبر از این که کار او بسیار والریا را ذوق زده و خوشحال میکرد..
والریا با نا باوری جیغش را که بر اثر ذوق فراوانش به وجود امده بود در سینه اش خفه کرد و بی توجه به ان دو خواهر و برادر قدم های سریعش را برداشت و روی مادرش پرید و او را بغل کرد.
ملکه که نزدیک بود با عصای بسیار گران قیمتش که در میان انگشتان کشیده اش جا داشتن ناگهان روی زمین بیوفتد با تکیه دادن به دیوار توانست تعادل خود را حفظ و نفس عمیقی بکشد..
وقتی والریا در حد توانش توانست محکم جسم خسته مادرش را در بغل بگیرد از او جدا شد و دستانش را گرفت.
- وایی مامان یه دنیا ازت ممنونم..
دختر بی توجه به چند سرباز و ان خواهر و برادر که با چشمانی بیرون زده شاهد این صحنه بودند دوباره مادرش را بغل کرد و با قدم های پر سر و صدا و سریعش از ان راهرو عبور کرد..
ملکه بدون انکه حواسش باشد لبخند بزرگی بر لب داشت چرا که او امروز خوشحالی بیش از حد دخترش والریا را دیده بود.
والریا در ان قصر با شکوه فقط میدوید تا وقت ارزشمندش را تلف نکند و زودتر از قصر خارج شود.
اما مطمئن بود اگر تاج پادشاهی را بر سر او میگذاشتند او به اندازه الان خوشحال نمیشد.
والریا با پس زدن افکارش تمام تمرکزش را روی الانش گذاشت چون امروز روز خوش شانیه او بود و قرار نبود هر روز این خوش شانسی نصیب او شود.
* اسلاید دو : دوست قدیمی والریا یعنی مارین *
────────────────────
( فردا ساعت ۱۰ صبح )
دختر با دستانی که پشت بدنش بهم قفل شده بودن در باغ قصر قدم میزد.
او چاره ای نداشت جز قدم زدن در این باغ چرا که ماندن در ان قصر برایش بسیار خسته کننده و حال بهم زن بود.
بهترین دوستش مارین دیروز به او گفته بود که قرار است امروز بخاطر یکسری مسائل از شهر خارج شود و هیچی برای والریا در این حد بد نبود..
حالا او باید چطور صبر کند تا دوستش دوباره به شهر باز گردد؟
او چطور میتوانست با تنهایی کنار بیاید؟
چقدر همه چیز سخت بود...
او چطور میتوانست با تنهایی کنار بیاید؟
چقدر همه چیز سخت بود...
با کشیدن اهی سرش را پایین انداخت و با کفشانش هر سنگی که جلوی پایش را به سمت نامعلومی پرت میکرد تا کمی اعصابش ارام شود..
او وقتی جلو و جلو تر رفت توانست صدای چند مرد را بشنود..
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #گرگینه #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟏𝟎
انگار هیچوقت قرار نبود راهی خوب پیدا کند تا از این وضعیت بسیار دشوار و سخت نجات پیدا کند..
وقتی نگاه خیره ان سه نفر را حس کرد سرفه ای کرد تا صدایش مناسب به نظر برسد و شروع به لو دادن تمام نقشه هایش کرد...
- خب من لباس خدمتکار هارو پوشیدم تا بتونم از قصر خارج بشم برم تو شهر که دوستمو ببینم ببخشید واقعا میدونم کار اشتباهی کردم الانم میرم تو اتاقم تا بیشتر از این ناراحت نشید..
والریا مجبور بود طبق همیشه بعد از لو رفتنش در اتاقش حبس و توی خودش جمع شود والریا سری برای ان سه نفر که شاهد همه چیز بودن تکان داد و هنوز پای بالا امده اش را روی پله های سنگی سفید نگذاشته بود که صدای مادرش مثل یک طبل در فضای بزرگ راهرو پیچید.
- مشکلی نیست اگه دوست داری میتونی بیرون بری!
ناگهان چشمان والریا حالت قلب مانند شد و با لبخند بزرگی که تمام دندان های خوش فرم و سفیدش را به رخ دیوار های خوشتراش میکشید سرش را برگردانند و دستانش را بهم کوبید :
- وا..واقعا؟ این اجازه رو به من میدی؟
مادرش با لبخند کوچکی سر تکان داد بی خبر از این که کار او بسیار والریا را ذوق زده و خوشحال میکرد..
والریا با نا باوری جیغش را که بر اثر ذوق فراوانش به وجود امده بود در سینه اش خفه کرد و بی توجه به ان دو خواهر و برادر قدم های سریعش را برداشت و روی مادرش پرید و او را بغل کرد.
ملکه که نزدیک بود با عصای بسیار گران قیمتش که در میان انگشتان کشیده اش جا داشتن ناگهان روی زمین بیوفتد با تکیه دادن به دیوار توانست تعادل خود را حفظ و نفس عمیقی بکشد..
وقتی والریا در حد توانش توانست محکم جسم خسته مادرش را در بغل بگیرد از او جدا شد و دستانش را گرفت.
- وایی مامان یه دنیا ازت ممنونم..
دختر بی توجه به چند سرباز و ان خواهر و برادر که با چشمانی بیرون زده شاهد این صحنه بودند دوباره مادرش را بغل کرد و با قدم های پر سر و صدا و سریعش از ان راهرو عبور کرد..
ملکه بدون انکه حواسش باشد لبخند بزرگی بر لب داشت چرا که او امروز خوشحالی بیش از حد دخترش والریا را دیده بود.
والریا در ان قصر با شکوه فقط میدوید تا وقت ارزشمندش را تلف نکند و زودتر از قصر خارج شود.
اما مطمئن بود اگر تاج پادشاهی را بر سر او میگذاشتند او به اندازه الان خوشحال نمیشد.
والریا با پس زدن افکارش تمام تمرکزش را روی الانش گذاشت چون امروز روز خوش شانیه او بود و قرار نبود هر روز این خوش شانسی نصیب او شود.
* اسلاید دو : دوست قدیمی والریا یعنی مارین *
────────────────────
( فردا ساعت ۱۰ صبح )
دختر با دستانی که پشت بدنش بهم قفل شده بودن در باغ قصر قدم میزد.
او چاره ای نداشت جز قدم زدن در این باغ چرا که ماندن در ان قصر برایش بسیار خسته کننده و حال بهم زن بود.
بهترین دوستش مارین دیروز به او گفته بود که قرار است امروز بخاطر یکسری مسائل از شهر خارج شود و هیچی برای والریا در این حد بد نبود..
حالا او باید چطور صبر کند تا دوستش دوباره به شهر باز گردد؟
او چطور میتوانست با تنهایی کنار بیاید؟
چقدر همه چیز سخت بود...
او چطور میتوانست با تنهایی کنار بیاید؟
چقدر همه چیز سخت بود...
با کشیدن اهی سرش را پایین انداخت و با کفشانش هر سنگی که جلوی پایش را به سمت نامعلومی پرت میکرد تا کمی اعصابش ارام شود..
او وقتی جلو و جلو تر رفت توانست صدای چند مرد را بشنود..
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #گرگینه #فرانسه #انگلیس #پرنسس #شاهزاده #ملکه #پادشاه #بین_تاج_قلب
- ۱.۳k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط