{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۴۲ | «حریف»

🖤 پارت ۴۲ | «حریف»

در انتهای سالن باز شد.

پدر لانا وارد شد.

این بار بدون لبخند.

— «بالاخره روبه‌رو شدیم، جونگ‌کوک.»

کوک چند قدم جلو رفت.

— «پس تو همون کسی هستی که فکر می‌کردی می‌تونه منو کنترل کنه.»

مرد:

— «من سال‌ها آدم‌هایی مثل تو رو شکست دادم.»

کوک:

— «آدم‌هایی مثل من؟»

مکث کرد.

— «هیچ‌کس مثل من نیست.»

مرد به مأمورها اشاره کرد.

چند نفر جلو آمدند.

اما کوک حتی عقب هم نرفت.

در چند لحظه، همه متوقف شدند و دیگر جرئت نزدیک شدن نداشتند.

تهیونگ زیر لب گفت:

— «هیچ‌کس نمی‌تونه جلوشو بگیره...»

پدر لانا فهمید نقشه‌اش شکست خورده.

— «تو دقیقاً چی هستی؟»

کوک:

— «کسی که نباید دشمنش می‌شدی.»

مرد برای اولین بار قدمی عقب رفت.

کوک به سمتش رفت.

— «حالا نوبت منه سؤال بپرسم.»

— «خواهرت لانا کجاست؟»

مرد سکوت کرد.

کوک:

— «آخرین فرصت.»

مرد بالاخره گفت:

— «در ساختمانی خارج از شهر.»

لانا فوراً جلو آمد.

— «کجا؟!»

مرد آدرس را گفت.

کوک برگشت سمت لانا.

— «می‌ریم دنبالش.»

پدر لانا با ناباوری پرسید:

— «بعد از همه این کارها... هنوز می‌خوای نجاتش بدی؟»

کوک:

— «من برای نجات مردم ضعیف نمی‌شم.»

نگاهش سرد شد.

— «من برای محافظت ازشون قوی‌تر می‌شم.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۴۳ | «آخرین حرکت»ماشین با سرعت در جاده حرکت می‌کرد.لا...

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»تصویر خواهر لانا هنوز روی مانیتور بو...

🖤 پارت ۴۰ | «انتخاب دوم»لانا به اطراف نگاه کرد.— «بابا! خودت...

🖤 پارت ۳۳ | «التماس»دو مأمور دست‌های کوک را گرفتند و او را ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط