..
سناریو:بخاطر تو/پارت۴۳
این درجه... مال... مال...
چشمام گشاد شد و زبونم بند اومد. چرخیدم و رو به کاتسوکی گفتم"کاتسوکی همین الان منو بزار پایین. "پوزخندی زد و گفت"امر دیگه ای نداری؟"گفتم"من شوخی نمیکنم."اونم با خونسردی گفت"منم جدی ام" عصبی شدم. داد زدم"کاتسووی منو بزار پایین!"
کاتسوکی از واکنشم تعجب کرد و روی زمین فرود اومد. بعد منو آروم گزاشت زمین .دویدم سمت خرابه های یه ساختمون .کاتسوکی گفت"هوی نفله کجا میری؟"ولی من جوابشو ندادم و به حرکتم ادامه دادم. اونم با تعجب دنبالم راه افتاد.
زیر لب گفتم"زود باش زود باش"که چشمم به یه تخته سنگ خورد. گفتم"همین خوبه"و رفتم سمتش. بعد کنارش زانو زدم و محدود کننده ها رو بالا بردم. یهو با تمام توان محدود کننده ها رو کوبوندم بهش. محدود کننده ها شکستن و موجی از انرژی به بدنم برگشت.
کاتسوکی با دیدن کارم شوکه و با اخم گفت"هی چکار می کنی؟!"دویدم سمتش و گفتم"ببین سوال نپرس فقط تو هر زاویه ای که دستکشام بوق زد شلیک کن باشه؟"کاتسوکی چشمامو بست و نفس عمیقی کشید. بعد گفت"خیلی خب. بهت اعتماد دارم"لبخند پیروز مندانه ای زدم و معلق مون کردم. دستکشام رو بالا آوردم و چرخوندم. تقریبا چرخیدم سمت UA که دستکشام بوق زد. داد زدم"حالا!" و کاتسوکی هم شلیک کرد.
گلوله رفت و رفت تا به یه چیز نامرئی توی هوا خورد و اونو نمایان کرد. کاتسوکی شاخ نداشت اونم در آورد. رو زمین فرود اومدیم و دویدم سمت جایی که گلوله خورد.وقتی رسیدم چشمم به یه چیزی خورد. یه دختر...
یه دختر با لباس چرمی سیاه و موهای صورتی اونجا بود. دویدم سمتش؟که چشماشو باز کرد و یه چاقو سمتم پرت کرد. جاخالی دادم. بلند شد و سعی کرد نامرئی بشه. نه اینجوری در میرفت! سمتش گلوله شلیک کردم. دست از نامرئی شدن برداشت و جاخالی داد. بعد یه چاقو از جیبش در آورد و گفت"عوضی مزاحم. حالا که نمیزاری برم کارتو تموم میکنم!!!"
به سمتم حمله ور شد. چند تا توپ انرژی پرت کردم ولی با چاقو مسیرشون رو تغییر داد. داشت بهم میرسید که یهو یه انفجار بهش خورد. چرخیدم و کاتسوکی رو دیدم.
کاتسوکی:هانا حالت خوبه؟
چشمای دختر گشاد شد"هانا؟پس تو... " و با یه چاقو پرید سمتم"همونی هستی که رئیس دنبالشه!!!" نتونستم جاخالی بدم. منو گرفت و چاقو رو گزاشتم رو گلوم .کاتسوکی داد زد"هانا!" و اومد سمتم که دختر گفت"جلو بیای میکشمش!!"کاتسوکی سر جاش خشک شد و رنگ از رخسارش پرید. وضعیت خوب نبود. به زاویه قرار گرفتن چاقو نگاه کردم.یهو یکی از درسای کلاس رزمی یادم اومد. به کاتسوکی لبخند زدم یعنی نگران نباش. یهو با یه حرکت آرنج رو به پهلوی دختر کوبوندم. چاقو شل شد. سریع با یه لگد ۱۸۰ درجه زدم زیر چاقو و اونو انداختم. بعد از فرصت استفاده کردم و با یه حرکت چرخشی زدم تو سر دختر و بیهوشش کردم...
پارت خدمت شوما 🙂
این درجه... مال... مال...
چشمام گشاد شد و زبونم بند اومد. چرخیدم و رو به کاتسوکی گفتم"کاتسوکی همین الان منو بزار پایین. "پوزخندی زد و گفت"امر دیگه ای نداری؟"گفتم"من شوخی نمیکنم."اونم با خونسردی گفت"منم جدی ام" عصبی شدم. داد زدم"کاتسووی منو بزار پایین!"
کاتسوکی از واکنشم تعجب کرد و روی زمین فرود اومد. بعد منو آروم گزاشت زمین .دویدم سمت خرابه های یه ساختمون .کاتسوکی گفت"هوی نفله کجا میری؟"ولی من جوابشو ندادم و به حرکتم ادامه دادم. اونم با تعجب دنبالم راه افتاد.
زیر لب گفتم"زود باش زود باش"که چشمم به یه تخته سنگ خورد. گفتم"همین خوبه"و رفتم سمتش. بعد کنارش زانو زدم و محدود کننده ها رو بالا بردم. یهو با تمام توان محدود کننده ها رو کوبوندم بهش. محدود کننده ها شکستن و موجی از انرژی به بدنم برگشت.
کاتسوکی با دیدن کارم شوکه و با اخم گفت"هی چکار می کنی؟!"دویدم سمتش و گفتم"ببین سوال نپرس فقط تو هر زاویه ای که دستکشام بوق زد شلیک کن باشه؟"کاتسوکی چشمامو بست و نفس عمیقی کشید. بعد گفت"خیلی خب. بهت اعتماد دارم"لبخند پیروز مندانه ای زدم و معلق مون کردم. دستکشام رو بالا آوردم و چرخوندم. تقریبا چرخیدم سمت UA که دستکشام بوق زد. داد زدم"حالا!" و کاتسوکی هم شلیک کرد.
گلوله رفت و رفت تا به یه چیز نامرئی توی هوا خورد و اونو نمایان کرد. کاتسوکی شاخ نداشت اونم در آورد. رو زمین فرود اومدیم و دویدم سمت جایی که گلوله خورد.وقتی رسیدم چشمم به یه چیزی خورد. یه دختر...
یه دختر با لباس چرمی سیاه و موهای صورتی اونجا بود. دویدم سمتش؟که چشماشو باز کرد و یه چاقو سمتم پرت کرد. جاخالی دادم. بلند شد و سعی کرد نامرئی بشه. نه اینجوری در میرفت! سمتش گلوله شلیک کردم. دست از نامرئی شدن برداشت و جاخالی داد. بعد یه چاقو از جیبش در آورد و گفت"عوضی مزاحم. حالا که نمیزاری برم کارتو تموم میکنم!!!"
به سمتم حمله ور شد. چند تا توپ انرژی پرت کردم ولی با چاقو مسیرشون رو تغییر داد. داشت بهم میرسید که یهو یه انفجار بهش خورد. چرخیدم و کاتسوکی رو دیدم.
کاتسوکی:هانا حالت خوبه؟
چشمای دختر گشاد شد"هانا؟پس تو... " و با یه چاقو پرید سمتم"همونی هستی که رئیس دنبالشه!!!" نتونستم جاخالی بدم. منو گرفت و چاقو رو گزاشتم رو گلوم .کاتسوکی داد زد"هانا!" و اومد سمتم که دختر گفت"جلو بیای میکشمش!!"کاتسوکی سر جاش خشک شد و رنگ از رخسارش پرید. وضعیت خوب نبود. به زاویه قرار گرفتن چاقو نگاه کردم.یهو یکی از درسای کلاس رزمی یادم اومد. به کاتسوکی لبخند زدم یعنی نگران نباش. یهو با یه حرکت آرنج رو به پهلوی دختر کوبوندم. چاقو شل شد. سریع با یه لگد ۱۸۰ درجه زدم زیر چاقو و اونو انداختم. بعد از فرصت استفاده کردم و با یه حرکت چرخشی زدم تو سر دختر و بیهوشش کردم...
پارت خدمت شوما 🙂
- ۲۹۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط