Part 4
لیا تولدش بود و کوک بیرون بود لیا ناراحت بود که چرا پدرش نمیاد و خیلی بهم اسرار کرد بریم پیش کوک مجبور شدم قبول کنم
آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت شرکت کوک رفتیم اما لیا سریع از خیابون دیوید و ماشین بهش خورد اون لحظه جلو چشمام اتفاق افتاد
وقتی لیا رفت روی هوا دنیا سیاه شد انگار همه چی یک لحظه توقف کرد پلک
زدم و دیدیم لیا افتاد زمین خون ریزی میکنه نفسم بالا نمیومد
آماده شدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت شرکت کوک رفتیم اما لیا سریع از خیابون دیوید و ماشین بهش خورد اون لحظه جلو چشمام اتفاق افتاد
وقتی لیا رفت روی هوا دنیا سیاه شد انگار همه چی یک لحظه توقف کرد پلک
زدم و دیدیم لیا افتاد زمین خون ریزی میکنه نفسم بالا نمیومد
- ۲۳۰
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط