اصلا مگه تو هم احساس داری چشم غره
+اصلا مگه تو هم احساس داری (چشم غره)
با حرفی که زد دوباره بغضم گرفت..اه شت من بدتر ازیناشم شنیدم پس چرا امشب سر هرچی... هرچی بغضم میاد اگه..اگه جای من بود از من بدتر میشد سرمو به سمت چپ برگردوندم
+من..متاسفم فقط... فقط
-مهم نیست برو
+میشه بازم بغلت کنم؟لطفا
خیلی دلم میخواست دوباره اون حس و تجربه کنم
-نمیدونم
+بیا بغلم برات قصه بگم( لبخند صدا دار)
-وات ده هل؟مگه من پنج سالمه؟(عصبی،کیوت)
+خب من پنج سالمه...قصه خودتو برام بگو
هوفی کشیدم و رفتم رو تخت نشستم
+بخواب تو بغلم
-اهععع چندش فاک
چشم غره ای رفت و پشتشو کرد بهم و خوابید
-بزار برات بگم...یه بچه ای بود به اسم جونگکوک چهارسالش بود و یه خانواده خیلیییی خوب و مهربون داشت
کم کم برگشت و با هیجان بهم خیره شد
-یه خواهر داشت که اسمش جیسو بود و باهم بازی میکردن...شبا مامان مهربونش بغلش میکرد و براش قصه میگفت و میرفت سراغ خواهرش..
+خب ادامشو بگو
-یه شب..یه شب فهمید که باید برای همیشه خانوادشو ترک کنه
دوباره اون فاکینگ بغض گلومو گرفت تند تند پلک زدم و با همون بغض ادامه دادم
-خانوادش اون و خواهرشو به یه مرد بی رحم به اسم جئون دادن..ا..آقای..آقای جئون
بغضم ترکید وای باورم نمیشد داشتم جلوش گریه میکردم مثل بچه ها...سریع خودمو کنترل کردم و ادامه دادم
-اقای جئون جونگکوک و خواهرش و به عمارتش برد و بعد چند ساعت...(بغض)
+ج..جونگکوک
-بعد چند ساعت جونگکوک خواهرشو به یه اتاق سیاه برد و دیدن که مامان و بابای مهربونشو زخمی به صندلی بستن (بغضشو کنترل کرد)
با حرفی که زد دوباره بغضم گرفت..اه شت من بدتر ازیناشم شنیدم پس چرا امشب سر هرچی... هرچی بغضم میاد اگه..اگه جای من بود از من بدتر میشد سرمو به سمت چپ برگردوندم
+من..متاسفم فقط... فقط
-مهم نیست برو
+میشه بازم بغلت کنم؟لطفا
خیلی دلم میخواست دوباره اون حس و تجربه کنم
-نمیدونم
+بیا بغلم برات قصه بگم( لبخند صدا دار)
-وات ده هل؟مگه من پنج سالمه؟(عصبی،کیوت)
+خب من پنج سالمه...قصه خودتو برام بگو
هوفی کشیدم و رفتم رو تخت نشستم
+بخواب تو بغلم
-اهععع چندش فاک
چشم غره ای رفت و پشتشو کرد بهم و خوابید
-بزار برات بگم...یه بچه ای بود به اسم جونگکوک چهارسالش بود و یه خانواده خیلیییی خوب و مهربون داشت
کم کم برگشت و با هیجان بهم خیره شد
-یه خواهر داشت که اسمش جیسو بود و باهم بازی میکردن...شبا مامان مهربونش بغلش میکرد و براش قصه میگفت و میرفت سراغ خواهرش..
+خب ادامشو بگو
-یه شب..یه شب فهمید که باید برای همیشه خانوادشو ترک کنه
دوباره اون فاکینگ بغض گلومو گرفت تند تند پلک زدم و با همون بغض ادامه دادم
-خانوادش اون و خواهرشو به یه مرد بی رحم به اسم جئون دادن..ا..آقای..آقای جئون
بغضم ترکید وای باورم نمیشد داشتم جلوش گریه میکردم مثل بچه ها...سریع خودمو کنترل کردم و ادامه دادم
-اقای جئون جونگکوک و خواهرش و به عمارتش برد و بعد چند ساعت...(بغض)
+ج..جونگکوک
-بعد چند ساعت جونگکوک خواهرشو به یه اتاق سیاه برد و دیدن که مامان و بابای مهربونشو زخمی به صندلی بستن (بغضشو کنترل کرد)
- ۶.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط