{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( خانواده جاسوس )پارت 11

( خانواده جاسوس )پارت 11

لوسی:چطوری بگم امممم اره دارم

شایکی:من قبول نمیکنم میدونی چرا

لوسی:چراا ها فهمیدم خب تو دسیارمی 😌❤

( نویسنده: شایکیییی )

شایکی:اها پس الان فهمیدم

لوسی:🙃

لوسی:وای شما چیزی نخوردین بیاین خونم یا لا یالاااا

( نویسنده:عمو تازه فهمیدی؟)

شینبو :نگفتی چرا امدی

لوسی:اخ یادم رفت نمیدونم 😃


شینبو: 😑

لوسی :ببخشید مزاحم شدم باییی دوست دارم 💝

شینبو :منم

( نویسنده:اخی)

رفتن خونه لوسی براشون غذا درست کرد و نشستن

دامیان :پدرم مرد برادرم رفت دانشگاه من موندم یعنی من شدم؟! من وارث دزموند شدم واقا یه حسی داره

لوسی:امروز هرچی راز دارین بگن از هم دیگه قایم نکنیم

( نویسنده:فکککک نکنمممممم)

اول دنی:خوب من رفتم بازا یه چند تا چیز خریدم که یهو لوسی بهم برخورد کرد منم گرفتم ش و یه مهمونی دارست کردم که بنفش شب رو ببینم که فهمیدم عشقم بنفش شب هست

لوسی 😑🍅🍅

انیا :ابجی ما هم بگیم؟!

( نویسنده:یالا یالا بگو)


انا :اره یه روز میفهمن


انیا:خب من انا بچه یتیم هستیم و اقای لوید ما رو به سرپرستی گرفت و بابام یه جاسوس هست و مامانم یه قاتل هست مامانم واقعا  شاید زندس و ما یه خاهر دارم ازمون بزرگ تر هست اسمش انی هست من انا  و انی میتونیم ذهن رو بخونم

همه بجز لوسی:🤯🤯🤯🤯

دامیان:( اگه انیا بچه یتیم هست من هنوز دوس ش دارم)

بکی:من که رازی ندارم 😃

( نویسنده:بکی بچه ی خوبی هست 🤠)

لوسی:دامیان من، میخواستم پدرت بکشم ولی نظرم اوز شد یه نفر اون کشت فکر کنم میشناسم بزار ببینم ش

دامیان:اهمیتی ندارم

لوسی:که اینطور خب
 
وقتی من به دنیا امدم یه جادویی تو درونم هست که میتونه  پیر نشم و وقتی ابجی شایکی به دنیا امد همین طور و من میتونم کسی که پیره جوان کنم 🙂🙂🙂🙂🙂🙂

همه :وات؟!!؟؟!؟

لوسی:اره دیگه 😑

یکی در زد لوسی رفت باز کنه که یهو انی بود انی داشت گریه میکرد از خوشحالی

انی :س..... س...... سل..... سل..... سلام لوسی

انیا و انا بلند شودن :😢😭🥺

انیا و انا:ابجییییییی

همدیگه بغل کردن انی:دلم براتون تنگ شده گریه نکنید مهم من اینجام 😊😭

بعد از چند دقیقه انی:خوب سلام من انی فورجر هستم یا انی هستم لوید پدر واقعیم نیست و من خواهر انا و انیا هستم خوشبختم در واقعه من یه جاسوس هستم که به یه ماعمورت تولانی امدم 😊


یه ماه پیش:


لوسی یه دنی اشاره کرد برو به برادر دامیان زنگ بزن به قول انیا پسر اول

دنی :باش

امروز

زنگ زد امد تو خونه انی شوکه شد نمیخواست ببینه ولی مجبور بود انی:سلام

به قول انیا پسر اول:سلام انی خیلی وقت هم ندیدم

انی:من باید برم خدافظ

همه :خدافظ

پسر اول 😂زیر لب:دلم برات تنگ شد



ریدمانی بود درسته!
دیدگاه ها (۰)

( خانواده×جاسوس)پارت12دنی: کی باهم ازدواج کنیم؟! لوسی داشت ا...

خانواده×جاسوس) پارت 13دنی:معررررلوسی :مگه بچه ییویو انیا انی...

( خانواده جاسوس )پارت 11لوسی:چطوری بگم امممم اره دارم شایکی:...

( خانواده جاسوس )پارت 10لوسی:دوباره تپ کردم شایکی: اره خانم ...

حسم به تو.... (فصل²p20:بکی: نمیتونیم نخشه”B”رو عملی کنیم چون...

حسم به تو... (فصل2

انیا بعد کش.تن یک انسان اخ لباسم خو..نی شد میره تو دستشویی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط