خانواده×جاسوس) پارت 13
خانواده×جاسوس) پارت 13
دنی:معرررر
لوسی :مگه بچه یی
ویو انیا
انیا :دامیان بهم گفت امروز میام خاستگاری امیدوارم بابا راضی شه
زمان خاستگاری
ملیندا :سلام اقای فورجر
لوید :سلام خانم دزموند
ملیندا:ما امدیم ..............{من زیاد حرفای خاستگاری رو بلد نیستم 😐}
لوید : بله اجازه میدم ............
ویو لوسی
لوسی : خوبه؟!
دنی:اره عالی هست یه سوال من یه شرکت دارم با دزموند کار میکنم برا چی شرکت میزنی؟ 😐
لوسی:این یه نقشه هست نمیشه همه ش بگم 😑😑
لوسی شرکت زد
14 ماه بعد
مجری :سلام وقت بخیر امروز یه خب دارم همون ایدلی که میشناسیم الان صاحب یه شرکت بزرگ هست
1ماه بعد
ویو انیا
انیا:امروز عروسیم هست خیلی خوشحالم 😃❤
دامیان:خیلی استرس دارم خیلی
پسر اول( برادر دامیان بزرگ ):دادا نگران نباش پیش میاد
پسر سومی( برادر اخری):اره پیش میاد،
ویو انی
انی: امروز عروسی خواهرم هست خیلی براش خوشحالم 😃💖
داناوان مرده میتونم باهاش باشم؟! نمیدونم
ویو انا
انا : شب شد برم عروسی 😁😁
زمان عروسی
لوسی : انیا خیلی قشنگ بود لوید داشت گریه میکرد بهش میگم دادا داری گریه میکنی میگه نه تو چشم خاک رفتم 😐😑
5 ساعت بعد عروسی تموم شد
انیا و دامیان تو یه اتقاق بودن{عزیزان فقط منحرفا میدون ن چیکار کردن 😐 بهم گفتی ن رمان ت خوبه یکم منحرف ش کن نه خیلی زیاد تلاشم میکنم منحرف باشه🤚}
منحرفا اعلام حضور کن ن 😈😈
دنی:معرررر
لوسی :مگه بچه یی
ویو انیا
انیا :دامیان بهم گفت امروز میام خاستگاری امیدوارم بابا راضی شه
زمان خاستگاری
ملیندا :سلام اقای فورجر
لوید :سلام خانم دزموند
ملیندا:ما امدیم ..............{من زیاد حرفای خاستگاری رو بلد نیستم 😐}
لوید : بله اجازه میدم ............
ویو لوسی
لوسی : خوبه؟!
دنی:اره عالی هست یه سوال من یه شرکت دارم با دزموند کار میکنم برا چی شرکت میزنی؟ 😐
لوسی:این یه نقشه هست نمیشه همه ش بگم 😑😑
لوسی شرکت زد
14 ماه بعد
مجری :سلام وقت بخیر امروز یه خب دارم همون ایدلی که میشناسیم الان صاحب یه شرکت بزرگ هست
1ماه بعد
ویو انیا
انیا:امروز عروسیم هست خیلی خوشحالم 😃❤
دامیان:خیلی استرس دارم خیلی
پسر اول( برادر دامیان بزرگ ):دادا نگران نباش پیش میاد
پسر سومی( برادر اخری):اره پیش میاد،
ویو انی
انی: امروز عروسی خواهرم هست خیلی براش خوشحالم 😃💖
داناوان مرده میتونم باهاش باشم؟! نمیدونم
ویو انا
انا : شب شد برم عروسی 😁😁
زمان عروسی
لوسی : انیا خیلی قشنگ بود لوید داشت گریه میکرد بهش میگم دادا داری گریه میکنی میگه نه تو چشم خاک رفتم 😐😑
5 ساعت بعد عروسی تموم شد
انیا و دامیان تو یه اتقاق بودن{عزیزان فقط منحرفا میدون ن چیکار کردن 😐 بهم گفتی ن رمان ت خوبه یکم منحرف ش کن نه خیلی زیاد تلاشم میکنم منحرف باشه🤚}
منحرفا اعلام حضور کن ن 😈😈
- ۳۲۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط