+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.127
(از زبون ا.ت)
۴ ماه گذشته بود.
۴ ماه از وقتی که فهمیدیم باردارم. ۴ ماه پر از تهوع، خستگی، تغییرات خلقی و گاهی ترس. ولی جونگ کوک هیچوقت تنهام نذاشت. هر صبح چای زنجبیل برام آماده میکرد، هر شب موهامو نوازش میکرد تا خوابم ببره، هر وقت دلم چیزی میخواست بدون حرف برام میآورد.
امروز روز خاصی بود. روز تعیین جنسیت بچهمون.
ما تو یه کلینیک خصوصی بودیم. جونگ کوک دستمو محکم گرفته بود و کنارم ایستاده بود. دکتر با لبخند به صفحه سونو نگاه کرد و گفت:
دکتر: تبریک میگم. دختریه.
جونگ کوک یه لحظه خشکش زد. بعد با لبخند بزرگ منو بغل کرد و پیشونیمو بوسید.
(با صدای گرفته و خوشحال)
- دختریه... ما داریم یه دختر داریم ا.ت...
من اشکامو پاک کردم و به صفحه سونو خیره شدم. اون نقطه کوچیک حالا واضحتر بود. یه دختر. دختر ما.
جونگ کوک منو محکمتر بغل کرد و زمزمه کرد:
(پر از احساس)
- مثل تو میشه... قشنگ و قوی.
ما از کلینیک که بیرون اومدیم، جونگ کوک منو برد یه رستوران خصوصی. میز رو با گلهای صورتی و سفید تزئین کرده بود. یه کیک کوچیک وسط میز بود با نوشته "دخترمون".
من نشستم و بهش نگاه کردم. جونگ کوک دستمو گرفت و بوسید.
(با لبخند)
- چهار ماه گذشته... و هر روز بیشتر عاشقت شدم. این بچه... این دختر... بهترین هدیهایه که بهم دادی.
من اشکامو پاک کردم و گفتم:
+ منم... خیلی خوشحالم. ولی گاهی هنوز میترسم. ترس از اینکه نتونم خوب مادر باشم.
جونگ کوک منو بغل کرد و آروم گفت:
- با هم خوب میشیم. من اینجام. همیشه.
ما اون روز رو با هم گذروندیم. حرف زدیم از اسم دخترمون، از اتاقش، از آیندهای که داشتیم میساختیم.
۴ ماه گذشته بود، و زندگیمون داشت قشنگتر میشد............
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.127
(از زبون ا.ت)
۴ ماه گذشته بود.
۴ ماه از وقتی که فهمیدیم باردارم. ۴ ماه پر از تهوع، خستگی، تغییرات خلقی و گاهی ترس. ولی جونگ کوک هیچوقت تنهام نذاشت. هر صبح چای زنجبیل برام آماده میکرد، هر شب موهامو نوازش میکرد تا خوابم ببره، هر وقت دلم چیزی میخواست بدون حرف برام میآورد.
امروز روز خاصی بود. روز تعیین جنسیت بچهمون.
ما تو یه کلینیک خصوصی بودیم. جونگ کوک دستمو محکم گرفته بود و کنارم ایستاده بود. دکتر با لبخند به صفحه سونو نگاه کرد و گفت:
دکتر: تبریک میگم. دختریه.
جونگ کوک یه لحظه خشکش زد. بعد با لبخند بزرگ منو بغل کرد و پیشونیمو بوسید.
(با صدای گرفته و خوشحال)
- دختریه... ما داریم یه دختر داریم ا.ت...
من اشکامو پاک کردم و به صفحه سونو خیره شدم. اون نقطه کوچیک حالا واضحتر بود. یه دختر. دختر ما.
جونگ کوک منو محکمتر بغل کرد و زمزمه کرد:
(پر از احساس)
- مثل تو میشه... قشنگ و قوی.
ما از کلینیک که بیرون اومدیم، جونگ کوک منو برد یه رستوران خصوصی. میز رو با گلهای صورتی و سفید تزئین کرده بود. یه کیک کوچیک وسط میز بود با نوشته "دخترمون".
من نشستم و بهش نگاه کردم. جونگ کوک دستمو گرفت و بوسید.
(با لبخند)
- چهار ماه گذشته... و هر روز بیشتر عاشقت شدم. این بچه... این دختر... بهترین هدیهایه که بهم دادی.
من اشکامو پاک کردم و گفتم:
+ منم... خیلی خوشحالم. ولی گاهی هنوز میترسم. ترس از اینکه نتونم خوب مادر باشم.
جونگ کوک منو بغل کرد و آروم گفت:
- با هم خوب میشیم. من اینجام. همیشه.
ما اون روز رو با هم گذروندیم. حرف زدیم از اسم دخترمون، از اتاقش، از آیندهای که داشتیم میساختیم.
۴ ماه گذشته بود، و زندگیمون داشت قشنگتر میشد............
ادامه دارد..........
- ۱.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط