𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:66
با شنیدن صدای پسر خشکش زد.
^تو اتاق جونگکوک چیکار میکنی؟ خودش کجاست؟
یونگی فلش را در جیبش گذاشت و رث به پسر کرد.
•با عجله سوییچ رو برداشت و رفت..
مین دستان پسر را در دستان نسبتا سردش گرفت.
•شام خوردی؟ میخوای بریم بیرون؟
سعی کرد موضوع را عوض کند و انگار موفق هم شد.. پسر سرش ذا روی سینه او گذاشت و چشمانش را بست.
^این نقشه لعنتیتون کی تموم میشه؟ شرکت تا یک ماه دیگه شروع به کار میکنه.. مگه نه؟
یونگی مو های کوتاه و بلوند او را نوازش کرد و سر تکان داد.
•آره.. نگران چی هستی؟
^جونگکوک.. و اون بچه.. اگر مال کوک باشه زندگی پسر خالم کلا تغییر میکنه... نقشمون این بود که کوک عاشق اون کیم عوضی بشه.. ولی من اینو نمیخوام.. هرچند، دیگه کاری از دستم بر نمیاد..
•بچه مال جونگکوک نیست.. البته اگه بچه ای وجود داشته باشه..
جیمین با تعجب سرش را بلند کرد.. مرد کمر او را گرفته بود و هنوز بهش نزدیک بود، بوی عطر ملایمش را حس میکرد.
•چی داری میگی؟ خودم برگه آزمایششو دیدم
مین لب هایش را به گوش پسر نزدیک تر کرد و زمزمه کرد.
•وقتی رفتین آنا با بهونه رفت پیش دکتر.. حرفاشونو شنیدم که داشت به اون دکتر احمق رشوه میداد و بهش میگفت که جواب آزمایشو عوض کنه..
پسر از تعجب حرفی برای گفتن نداشت.. عصبی خندید.
^شوخی میکنی.. درسته؟ آنا نمیتونه چنین کاری بکنه..
•اون ه.رزه کوچولو هرکاری ازش برمیاد تا پیش جونگکوک بمونه.. و فردا اینو بهت ثابت میکنم، جوجه
^اوپا..
مرد پیشانی او را بوسید..
•بیا بریم بخوابیم.. میخوام تا صبح ببوسمت
پسر حرف دیگری نزد.. همانطور که مرد او را از اتاق بیرون میبرد، دنبالش رفت.
•
•
•
(9:45pm, عمارت کیم)
ماشین پارک شد و پسر از آن بیرون آمد.. جلوتر رفت و در عمارت را باز کرد و وارد شد و در خود به خود بسته شد.
پیر زن مسنی که آنجا کار میکرد متوجه ورود پسر شد و رو به او کرد، با همان زبان انگلیسی غلیظ شروع به حرف زدن کرد.
=خوش اومدی، پسرم، با کسی کار داری؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام شود.
-من دوست نزدیک تهیونگ ام.. داخل اتاقشه؟
پیر زن لبخند مهربانی زد.
=ایشون داخل اتاقشون هستن.. طبقه بالا اتاق سوم
پسر تشکری کرد و سمت اتاق رفت.. قلبش جوری تند میزد که حس میکرد الان از سینه اش بیرون میزند.. وقتی به در اتاق رسید در نیمه باز بود و صدایی نمی آمد.
پسر وارد شد.
-ته؟
کیم او را سمت خودش کشید و در را بست.. اتاق بهم ریخته بود ولی ظاهر ژولیده مرد بیشتر اهمیت داشت برای آن پسر عاشق.. یا بهتر است بگوییم..احمق
part:66
با شنیدن صدای پسر خشکش زد.
^تو اتاق جونگکوک چیکار میکنی؟ خودش کجاست؟
یونگی فلش را در جیبش گذاشت و رث به پسر کرد.
•با عجله سوییچ رو برداشت و رفت..
مین دستان پسر را در دستان نسبتا سردش گرفت.
•شام خوردی؟ میخوای بریم بیرون؟
سعی کرد موضوع را عوض کند و انگار موفق هم شد.. پسر سرش ذا روی سینه او گذاشت و چشمانش را بست.
^این نقشه لعنتیتون کی تموم میشه؟ شرکت تا یک ماه دیگه شروع به کار میکنه.. مگه نه؟
یونگی مو های کوتاه و بلوند او را نوازش کرد و سر تکان داد.
•آره.. نگران چی هستی؟
^جونگکوک.. و اون بچه.. اگر مال کوک باشه زندگی پسر خالم کلا تغییر میکنه... نقشمون این بود که کوک عاشق اون کیم عوضی بشه.. ولی من اینو نمیخوام.. هرچند، دیگه کاری از دستم بر نمیاد..
•بچه مال جونگکوک نیست.. البته اگه بچه ای وجود داشته باشه..
جیمین با تعجب سرش را بلند کرد.. مرد کمر او را گرفته بود و هنوز بهش نزدیک بود، بوی عطر ملایمش را حس میکرد.
•چی داری میگی؟ خودم برگه آزمایششو دیدم
مین لب هایش را به گوش پسر نزدیک تر کرد و زمزمه کرد.
•وقتی رفتین آنا با بهونه رفت پیش دکتر.. حرفاشونو شنیدم که داشت به اون دکتر احمق رشوه میداد و بهش میگفت که جواب آزمایشو عوض کنه..
پسر از تعجب حرفی برای گفتن نداشت.. عصبی خندید.
^شوخی میکنی.. درسته؟ آنا نمیتونه چنین کاری بکنه..
•اون ه.رزه کوچولو هرکاری ازش برمیاد تا پیش جونگکوک بمونه.. و فردا اینو بهت ثابت میکنم، جوجه
^اوپا..
مرد پیشانی او را بوسید..
•بیا بریم بخوابیم.. میخوام تا صبح ببوسمت
پسر حرف دیگری نزد.. همانطور که مرد او را از اتاق بیرون میبرد، دنبالش رفت.
•
•
•
(9:45pm, عمارت کیم)
ماشین پارک شد و پسر از آن بیرون آمد.. جلوتر رفت و در عمارت را باز کرد و وارد شد و در خود به خود بسته شد.
پیر زن مسنی که آنجا کار میکرد متوجه ورود پسر شد و رو به او کرد، با همان زبان انگلیسی غلیظ شروع به حرف زدن کرد.
=خوش اومدی، پسرم، با کسی کار داری؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام شود.
-من دوست نزدیک تهیونگ ام.. داخل اتاقشه؟
پیر زن لبخند مهربانی زد.
=ایشون داخل اتاقشون هستن.. طبقه بالا اتاق سوم
پسر تشکری کرد و سمت اتاق رفت.. قلبش جوری تند میزد که حس میکرد الان از سینه اش بیرون میزند.. وقتی به در اتاق رسید در نیمه باز بود و صدایی نمی آمد.
پسر وارد شد.
-ته؟
کیم او را سمت خودش کشید و در را بست.. اتاق بهم ریخته بود ولی ظاهر ژولیده مرد بیشتر اهمیت داشت برای آن پسر عاشق.. یا بهتر است بگوییم..احمق
- ۵۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط