پارت دومآشوب هایی در میان ما
پارت دوم:آشوب هایی در میان ما
(Rose)
جئون جونگ کوک،پسری که به محض ورودش توجه خانواده کیم رو جلب کرد. از همون شب دیدارش با لارا موفق شد جایگاهی برای خودش در خانواده کیم باز کند.
خبرنگاران با تجربه،مشهور،با نفوذ،به روی صندلی های مخصوص به خود بودند. ظاهرا کسی درباره ی وصیت نامه ی دقیق کیم بیونگ بین اطلاعی نداشت. حتی خانوادش!
وکیل بک:شروع می کنیم...وصیت نامه ی کیم بیونگ بین در رابطه با شرکت کاپارا به این صورت است که...رئیس کل شرکت کیم یونگ شی پسر اولم و مدیر کل شرکت کیم تهیونگ تنها نوه ام و همچنین رئیس کل بعدی خواهد بود
خبرنگارا با سرعت بیشتر می نوشتن.
عکاس ها شدید تر عکس می گرفتن.
جمعیت شکه شده بود. این یه اشتباه بود.
جمعیت فقط قادر به هضم یک کلمه بود. "تنها نوه"
سولار:اینجا چه خبره؟
وکیل بک:این بود از وارثان بعدی شرکت کاپارا...بقیه ی موارد مربوط به رئیس کل هستن...پایان
نفس کشیدن برای سولار دشوار شد. تنها نوه. همه از این اتفاق شکه شده بودن به جز یک نفر.
کیم...یونگ...شی.
حس میکرد اگه بیشتر از این اینجا می بود باید با زندگی خداحافظی می کرد.
به طرف خروجی دوید.
دوید و دوید.
در آخر با گرفتن ستون محوطه سبز ایستاد. نفس نفس میزد. "سولار"
صدای زمزمه وارش به گوش خورد.
یعنی میتونست به چشم هاش نگاه کنه؟
چیکار باید میکرد؟
اون چند لحظه پیش همه چیزش رو باخت.
تهیونگ:من نمیدونم اینجا چه خبره...باور کن منم شکه شدم...فکر نمی کردم پدربزرگ قبل از همه ی ما اینو فهمیده باشه...مطمئنم یه...
با برگشتن سولار ادامه حرفش رو خورد. حالا که به اون چشم ها نگاه می کرد،قلب اون هم به نوعی درد می کرد.
سولار زندگیش رو به یک وصیت نامه باخت و تهیونگ،به چشم های سولار.
طولی نکشید که اطرافشون پر شد از خبرنگار و عکاس. خانواده ی کیم از دور شاهد بودن. مثل همیشه.
هرگز در حوادث مداخله نکردن تا مبادا شهرتشون لکه دار بشه.
آروم به سمتش خم شد. دست هاش به روی دو طرف شونه سولار گذاشت و محکم به آغوش کشید.
(Rose)
جئون جونگ کوک،پسری که به محض ورودش توجه خانواده کیم رو جلب کرد. از همون شب دیدارش با لارا موفق شد جایگاهی برای خودش در خانواده کیم باز کند.
خبرنگاران با تجربه،مشهور،با نفوذ،به روی صندلی های مخصوص به خود بودند. ظاهرا کسی درباره ی وصیت نامه ی دقیق کیم بیونگ بین اطلاعی نداشت. حتی خانوادش!
وکیل بک:شروع می کنیم...وصیت نامه ی کیم بیونگ بین در رابطه با شرکت کاپارا به این صورت است که...رئیس کل شرکت کیم یونگ شی پسر اولم و مدیر کل شرکت کیم تهیونگ تنها نوه ام و همچنین رئیس کل بعدی خواهد بود
خبرنگارا با سرعت بیشتر می نوشتن.
عکاس ها شدید تر عکس می گرفتن.
جمعیت شکه شده بود. این یه اشتباه بود.
جمعیت فقط قادر به هضم یک کلمه بود. "تنها نوه"
سولار:اینجا چه خبره؟
وکیل بک:این بود از وارثان بعدی شرکت کاپارا...بقیه ی موارد مربوط به رئیس کل هستن...پایان
نفس کشیدن برای سولار دشوار شد. تنها نوه. همه از این اتفاق شکه شده بودن به جز یک نفر.
کیم...یونگ...شی.
حس میکرد اگه بیشتر از این اینجا می بود باید با زندگی خداحافظی می کرد.
به طرف خروجی دوید.
دوید و دوید.
در آخر با گرفتن ستون محوطه سبز ایستاد. نفس نفس میزد. "سولار"
صدای زمزمه وارش به گوش خورد.
یعنی میتونست به چشم هاش نگاه کنه؟
چیکار باید میکرد؟
اون چند لحظه پیش همه چیزش رو باخت.
تهیونگ:من نمیدونم اینجا چه خبره...باور کن منم شکه شدم...فکر نمی کردم پدربزرگ قبل از همه ی ما اینو فهمیده باشه...مطمئنم یه...
با برگشتن سولار ادامه حرفش رو خورد. حالا که به اون چشم ها نگاه می کرد،قلب اون هم به نوعی درد می کرد.
سولار زندگیش رو به یک وصیت نامه باخت و تهیونگ،به چشم های سولار.
طولی نکشید که اطرافشون پر شد از خبرنگار و عکاس. خانواده ی کیم از دور شاهد بودن. مثل همیشه.
هرگز در حوادث مداخله نکردن تا مبادا شهرتشون لکه دار بشه.
آروم به سمتش خم شد. دست هاش به روی دو طرف شونه سولار گذاشت و محکم به آغوش کشید.
- ۲۰۳
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط