#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ²
Part : ⁵⁴ (Final)
ویو ادمین___
سرش رو از روی گردن الا برداشت.
آروم.
سنگین.
الا هم…
سرش رو از روی سینه جونکوک بلند کرد.
چشمهاشون—
قرمز.
خیس.
شکسته.
اما هنوز…
برای هم.
الا زل زد توی چشمهای اشکی جونکوک.
و جونکوک…
دقیقاً همونطور بهش نگاه کرد.
الا: دیگه نمیتونم…
صداش لرزید.
الا: عوضی… ازت متنفرم….
اشک از گوشه چشمش افتاد.
الا: بیشتر از حد… متنفرم ازت…
نفسش برید.
لبهاش لرزید.
الا: میدونی…؟
مکث.
الا: این نفرتم…
آرومتر گفت.
الا: تبدیل شده به دوست داشتنت…
یه قطره اشک دیگه افتاد.
الا: عوضی… عاشقتم…
و این—
واقعیترین اعترافش بود.
دستهاش رو آورد بالا.
صورت جونکوک رو گرفت.
و لبهاش رو گذاشت روی لبهای اون.
این بار—
نه جنگ بود.
نه فرار.
فقط…
عشق.
جونکوک همراهیش کرد. ( عرررررررر )
آروم.
عمیق.
بیهیچ مقاومتی.
زمان ایستاد.
یا شاید…
برای اونها دیگه مهم نبود.
چند دقیقه بعد—
از هم جدا شدن.
نفسنفس میزدن.
پیشونیهاشون هنوز به هم چسبیده بود.
و الا…
بعد از اون همه—
گوشه لبش بالا رفت.
یه لبخند کوچیک.
الا: جونکوک…
الا: ازت متنفرم…
جونکوک توی گلوش خندید.
آروم.
گرم.
دستش رو برد توی موهای الا.
نوازشش کرد.
جونکوک: نمیدونم چرا بهجای اینکه بگی عشقم یا دوستت دارم…
لبخند زد.
جونکوک: بهم میگی ازت متنفرم، عوضی…
الا خندید.
واقعی.
سبک.
الا: چون این بیشتر بهت میاد…
چشمهاش برق زد.
الا: عوضی من…
و این—
شروعشون بود.
نه پایان.
_________________________________________
۶ سال بعد…
ویو الا___
۶ سال از اون شب لعنتی گذشت.
شبی که قرار بود پایان باشه—
اما شد شروع.
من و جونکوک…
دیگه فقط یه بازی نبودیم.
ما—
واقعاً عاشق هم شده بودیم.
من هنوز قمار میکنم.
با همون دیوونگی همیشگی.
اما—
این بار تنها نیستم.
هر جا که میرم—
اون کنارمه.
همیشه.
و جونکوک…
بزرگترین مرد مافیا آسیا—
بزرگتر شد.
قدرتمندتر.
خطرناکتر.
اما برای من—
همون عوضی خودمه.
و توی این ۶ سال—
ما یه چیز دیگه هم بهدست آوردیم.
یه دختر کوچیک.
۵ ساله.
جینا.
جینا…
که دنیای هر دوتامونه.
اون جونکوک رو دیوونهوار دوست داره.
و جونکوک—
بیشتر از جونش بهش وابستهست.
با اینکه دنیامون هنوز خطرناکه…
قمار و مافیا…
اما تمام حواسمون—
فقط روی اونه.
ویو شب_________
آرایشم تموم شد.
لباس مشکیمو پوشیدم.
پاشنهبلند مشکی.
عطر زدم.
تو آینه به خودم زل زدم.
الا: عالی…
از اتاق زدم بیرون.
از پلهها پایین رفتم.
صدای خنده میاومد.
رسیدم به سالن—
و دیدم تهیونگ…
داره گونههای جینا رو پشت سر هم میبوسه.
جونکوک: هوو مرتیکه!
اخم بامزهای کرد.
جونکوک: لپ بچمو تموم کردی، بده به من!
جینا رو ازش گرفت.
تهیونگ: اوفف! جونکوک، نمیذاری یه دقیقه پیش عموش باشه!.
غر زد.
تهیونگ: اصلاً میرم زنمو میبوسم!
لیا—
دوست صمیمی من—که الان زن تهونگ...
خندید.
من جلو رفتم.
الا: سلام بچهها…
جونکوک برگشت سمتم.
چشمهاش برق زد.
جونکوک: سلام مادمازل من…
لبخند زدم.
الا: سلام عوضی من…
لیا و تهیونگ خندیدن.
حتی جینا.
جینا دوید سمتم.
نشستم رو زانوهام—
پرید بغلم.
جینا: سلام مامان!
الا: سلام قشنگ مامان…
بوسیدمش.
لیا: الا هنوز «عوضی» از دهنت نیفتاده؟
الا خندیدم.
الا: نه… آخه بیشتر به جونکوک میاد!
تهیونگ زد زیر خنده.
تهیونگ: چون واقعاً عوضیه!
جونکوک بالشت پرت کرد و
بالشت خورد تو سر تهونگ
تهونگ: اخ....بیشعور چرا میزنی دردم گرفت...
جونکوک: کمت هم بود، گوزو!
تهیونگ: گگگگگگ!
جونکوک: گگگگکک!
لیا: عه زهرمار!
من و جینا خندیدیم.
و بعد—
نگاهها قفل شد.
اون…
به من و جینا نگاه میکرد.
و من…
به اون.
جونکوک: دوستت دارم الا…
آروم گفت.
لبخند زدم.
همون لبخند قدیمی.
الا: منم ازت متنفرم…
چشمهام برق زد.
الا: عوضی…
و این—
داستان ما بود.
یه عشق که از نفرت شروع شد…
از قمار گذشت…
و به دیوونگی رسید.
پایان........ 🖤
نظرررررر بدیننننننن،و لایک کنیددد
به بهههههه،سلام به عشقای خودمم
و اینم از پایان دخترقمار باز
لطفا نطرتونو بگید انرژی بگیرمممممم،،لیلیلیییییییی💃💃💃
بعد اینکه اگه بد شد رمان ببخشید...
و فردا رمان جدید رو اپلود میکنمممم یوهاهااااااا...ام....ببخشید جوگیر شدم💔🤦♀️😅
و در آخر دوستون دارم یه دنیا باییییییی💋🚬
Season : ²
Part : ⁵⁴ (Final)
ویو ادمین___
سرش رو از روی گردن الا برداشت.
آروم.
سنگین.
الا هم…
سرش رو از روی سینه جونکوک بلند کرد.
چشمهاشون—
قرمز.
خیس.
شکسته.
اما هنوز…
برای هم.
الا زل زد توی چشمهای اشکی جونکوک.
و جونکوک…
دقیقاً همونطور بهش نگاه کرد.
الا: دیگه نمیتونم…
صداش لرزید.
الا: عوضی… ازت متنفرم….
اشک از گوشه چشمش افتاد.
الا: بیشتر از حد… متنفرم ازت…
نفسش برید.
لبهاش لرزید.
الا: میدونی…؟
مکث.
الا: این نفرتم…
آرومتر گفت.
الا: تبدیل شده به دوست داشتنت…
یه قطره اشک دیگه افتاد.
الا: عوضی… عاشقتم…
و این—
واقعیترین اعترافش بود.
دستهاش رو آورد بالا.
صورت جونکوک رو گرفت.
و لبهاش رو گذاشت روی لبهای اون.
این بار—
نه جنگ بود.
نه فرار.
فقط…
عشق.
جونکوک همراهیش کرد. ( عرررررررر )
آروم.
عمیق.
بیهیچ مقاومتی.
زمان ایستاد.
یا شاید…
برای اونها دیگه مهم نبود.
چند دقیقه بعد—
از هم جدا شدن.
نفسنفس میزدن.
پیشونیهاشون هنوز به هم چسبیده بود.
و الا…
بعد از اون همه—
گوشه لبش بالا رفت.
یه لبخند کوچیک.
الا: جونکوک…
الا: ازت متنفرم…
جونکوک توی گلوش خندید.
آروم.
گرم.
دستش رو برد توی موهای الا.
نوازشش کرد.
جونکوک: نمیدونم چرا بهجای اینکه بگی عشقم یا دوستت دارم…
لبخند زد.
جونکوک: بهم میگی ازت متنفرم، عوضی…
الا خندید.
واقعی.
سبک.
الا: چون این بیشتر بهت میاد…
چشمهاش برق زد.
الا: عوضی من…
و این—
شروعشون بود.
نه پایان.
_________________________________________
۶ سال بعد…
ویو الا___
۶ سال از اون شب لعنتی گذشت.
شبی که قرار بود پایان باشه—
اما شد شروع.
من و جونکوک…
دیگه فقط یه بازی نبودیم.
ما—
واقعاً عاشق هم شده بودیم.
من هنوز قمار میکنم.
با همون دیوونگی همیشگی.
اما—
این بار تنها نیستم.
هر جا که میرم—
اون کنارمه.
همیشه.
و جونکوک…
بزرگترین مرد مافیا آسیا—
بزرگتر شد.
قدرتمندتر.
خطرناکتر.
اما برای من—
همون عوضی خودمه.
و توی این ۶ سال—
ما یه چیز دیگه هم بهدست آوردیم.
یه دختر کوچیک.
۵ ساله.
جینا.
جینا…
که دنیای هر دوتامونه.
اون جونکوک رو دیوونهوار دوست داره.
و جونکوک—
بیشتر از جونش بهش وابستهست.
با اینکه دنیامون هنوز خطرناکه…
قمار و مافیا…
اما تمام حواسمون—
فقط روی اونه.
ویو شب_________
آرایشم تموم شد.
لباس مشکیمو پوشیدم.
پاشنهبلند مشکی.
عطر زدم.
تو آینه به خودم زل زدم.
الا: عالی…
از اتاق زدم بیرون.
از پلهها پایین رفتم.
صدای خنده میاومد.
رسیدم به سالن—
و دیدم تهیونگ…
داره گونههای جینا رو پشت سر هم میبوسه.
جونکوک: هوو مرتیکه!
اخم بامزهای کرد.
جونکوک: لپ بچمو تموم کردی، بده به من!
جینا رو ازش گرفت.
تهیونگ: اوفف! جونکوک، نمیذاری یه دقیقه پیش عموش باشه!.
غر زد.
تهیونگ: اصلاً میرم زنمو میبوسم!
لیا—
دوست صمیمی من—که الان زن تهونگ...
خندید.
من جلو رفتم.
الا: سلام بچهها…
جونکوک برگشت سمتم.
چشمهاش برق زد.
جونکوک: سلام مادمازل من…
لبخند زدم.
الا: سلام عوضی من…
لیا و تهیونگ خندیدن.
حتی جینا.
جینا دوید سمتم.
نشستم رو زانوهام—
پرید بغلم.
جینا: سلام مامان!
الا: سلام قشنگ مامان…
بوسیدمش.
لیا: الا هنوز «عوضی» از دهنت نیفتاده؟
الا خندیدم.
الا: نه… آخه بیشتر به جونکوک میاد!
تهیونگ زد زیر خنده.
تهیونگ: چون واقعاً عوضیه!
جونکوک بالشت پرت کرد و
بالشت خورد تو سر تهونگ
تهونگ: اخ....بیشعور چرا میزنی دردم گرفت...
جونکوک: کمت هم بود، گوزو!
تهیونگ: گگگگگگ!
جونکوک: گگگگکک!
لیا: عه زهرمار!
من و جینا خندیدیم.
و بعد—
نگاهها قفل شد.
اون…
به من و جینا نگاه میکرد.
و من…
به اون.
جونکوک: دوستت دارم الا…
آروم گفت.
لبخند زدم.
همون لبخند قدیمی.
الا: منم ازت متنفرم…
چشمهام برق زد.
الا: عوضی…
و این—
داستان ما بود.
یه عشق که از نفرت شروع شد…
از قمار گذشت…
و به دیوونگی رسید.
پایان........ 🖤
نظرررررر بدیننننننن،و لایک کنیددد
به بهههههه،سلام به عشقای خودمم
و اینم از پایان دخترقمار باز
لطفا نطرتونو بگید انرژی بگیرمممممم،،لیلیلیییییییی💃💃💃
بعد اینکه اگه بد شد رمان ببخشید...
و فردا رمان جدید رو اپلود میکنمممم یوهاهااااااا...ام....ببخشید جوگیر شدم💔🤦♀️😅
و در آخر دوستون دارم یه دنیا باییییییی💋🚬
- ۹۰۰
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط