موضوع انشابچه ها آرزوهاتونو بنویسید
★ موضوع انشا:بچه ها آرزوهاتونو بنویسید.★
*در دبستانی،
معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن.
معلم نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد.
یکی از برگهها؛ معلم رو خیلی متأثر کرد. در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه.
پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟
زن جواب داد، این انشاء را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته.
گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته.
مرد کاغذ را برداشت و خواند.
متن انشاء اینگونه بود:
"خدایا، میخواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. میخواهم که مرا به موبایلی هوشمند تبدیل کنی. میخواهم که جایش را بگیرم. میخواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانوادهام اطراف من حلقه بزنند. میخواهم وقتی که حرف میزنم مرا جدّی بگیرند؛ همچون ناتیفیکیشن های نرم فزارهای گوشی شان؛ میخواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم میخواهد همانطور که وقتی گوشی شان را در منزل جا میگذارند و به سرعت به دنبال آن می آیند و به آن میرسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم میخواهد پدرم وقتی از سر کار برمیگردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بیتوجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... همان طور که برای بازی دعوا میکنند، دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلفن همراهی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم چیز زیادی از تو خواسته باشم. فقط دوست دارم مثل یک آی فون و یا حتی یک گوشی هوآوی زندگی کنم."
انشا به پایان رسید...
مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت،
" عجب پدر و مادر وحشتناکیاند! "
زن سرش را بالا گرفت و گفت:
"این انشا را دخترمان نوشته است."
*کمی درنگ در شیوه زندگیمان لازم است...!!!
*در دبستانی،
معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن.
معلم نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد.
یکی از برگهها؛ معلم رو خیلی متأثر کرد. در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک از چشمای خانمش جاریه.
پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟
زن جواب داد، این انشاء را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته.
گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته.
مرد کاغذ را برداشت و خواند.
متن انشاء اینگونه بود:
"خدایا، میخواهم آرزویی داشته باشم که مثل همیشه نباشد؛ مخصوص است. میخواهم که مرا به موبایلی هوشمند تبدیل کنی. میخواهم که جایش را بگیرم. میخواهم که جایی مخصوص خودم داشته باشم و خانوادهام اطراف من حلقه بزنند. میخواهم وقتی که حرف میزنم مرا جدّی بگیرند؛ همچون ناتیفیکیشن های نرم فزارهای گوشی شان؛ میخواهم که مرکز توجّه باشم و بی آن که سؤالی بپرسند یا حرفم را قطع کنند بگذارند حرفم را بزنم. دلم میخواهد همانطور که وقتی گوشی شان را در منزل جا میگذارند و به سرعت به دنبال آن می آیند و به آن میرسند، به من هم برسند و توجّه کنند. دلم میخواهد پدرم وقتی از سر کار برمیگردد، حتّی وقتی که خسته است، قدری با من باشد. و مادرم، وقتی غمگین و ناراحت است، به جای بیتوجّهی، به سوی من بیاید. و دوست دارم، برادرانم برای این که با من باشند با یکدیگر دعوا کنند ... همان طور که برای بازی دعوا میکنند، دوست دارم خانواده هر از گاهی همه چیز را کنار بگذارند و فقط وقتشان را با من بگذرانند. و نکتۀ آخر که اهمّیتش کمتر از بقیه نیست این که مرا تلفن همراهی کن تا بتوانم آنها را خوشحال و سرگرم کنم. خدایا، فکر نکنم چیز زیادی از تو خواسته باشم. فقط دوست دارم مثل یک آی فون و یا حتی یک گوشی هوآوی زندگی کنم."
انشا به پایان رسید...
مرد نگاهی به همسرش کرد و گفت،
" عجب پدر و مادر وحشتناکیاند! "
زن سرش را بالا گرفت و گفت:
"این انشا را دخترمان نوشته است."
*کمی درنگ در شیوه زندگیمان لازم است...!!!
- ۹۰۰
- ۱۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط