مستی در شب P
🥂مستی در شب 🥂 🪐P2 🪐
سکوتِ سنگینی فضای خونه رو پر میکنه. بوی تند الکل با عطرِ همیشگیِ تنِ جونگکوک قاطی شده. اون با شنیدن جملهی تو، یه پوزخندِ تلخ میزنه و صورتش رو چند سانتیمتر به صورتت نزدیکتر میکنه؛ طوری که میتونی گرمای نفسهاش رو روی پوستت حس کنی.
با همون صدای بم و دو رگه که بخاطر مستی خشدار شده، زمزمه میکنه:
_«دوستدخترم؟... مسخرهست... چون تو خیلی بیشتر از اون برام دردسرسازی. یه پرستار که یادش رفته وظیفهش فقط خوب کردنِ زخمامه، نه نمک پاشیدن رو اونا!»
بعد یهو جدی میشه، دستش رو میاره بالا و با انگشت شستش خیلی آروم گوشهی لبت رو لمس میکنه و با لحنی که بینِ عصبانیت و تمناست میگه:
_«فکر کردی من مستم و نمیفهمم؟ اون رئیست... اگه یه بار دیگه اسمت رو بیاره، دیگه بیمارستانی باقی نمیمونه که بخوای توش کار کنی. حالا بگو... واقعاً میخوای بدونی من چیکارتم؟»
با لحنِ لجبازی میگی: «رئیسم اونقدرا هم که تو فکر میکنی آدم بدی نیست، حداقلش اینه که تکلیفش با خودش روشنه!» (ببینیم غیرتِ جونگکوک تا کجا پیش میره!)
با شنیدن حرفت، انگار بنزین ریختی روی آتیشِ خشم و مستیِ جونگکوک. چشماش از عصبانیت سرخ شد و همونطور که دستش هنوز روی صورتت بود، با یه حرکتِ ناگهانی بلند شد و جوری بهت خیره شد که انگار میخواد با نگاهش ذوبِت کنه.
_«چی گفتی؟... تکلیفش با خودش روشنه؟ یعنی داری اون مرتیکهی هوسباز رو با من مقایسه میکنی؟»
فریادش توی فضای خالیِ خونه پیچید. از روی مبل بلند شد و با قدمهای لرزون اما تهدیدآمیز اومد سمتت.
ادامه......
سکوتِ سنگینی فضای خونه رو پر میکنه. بوی تند الکل با عطرِ همیشگیِ تنِ جونگکوک قاطی شده. اون با شنیدن جملهی تو، یه پوزخندِ تلخ میزنه و صورتش رو چند سانتیمتر به صورتت نزدیکتر میکنه؛ طوری که میتونی گرمای نفسهاش رو روی پوستت حس کنی.
با همون صدای بم و دو رگه که بخاطر مستی خشدار شده، زمزمه میکنه:
_«دوستدخترم؟... مسخرهست... چون تو خیلی بیشتر از اون برام دردسرسازی. یه پرستار که یادش رفته وظیفهش فقط خوب کردنِ زخمامه، نه نمک پاشیدن رو اونا!»
بعد یهو جدی میشه، دستش رو میاره بالا و با انگشت شستش خیلی آروم گوشهی لبت رو لمس میکنه و با لحنی که بینِ عصبانیت و تمناست میگه:
_«فکر کردی من مستم و نمیفهمم؟ اون رئیست... اگه یه بار دیگه اسمت رو بیاره، دیگه بیمارستانی باقی نمیمونه که بخوای توش کار کنی. حالا بگو... واقعاً میخوای بدونی من چیکارتم؟»
با لحنِ لجبازی میگی: «رئیسم اونقدرا هم که تو فکر میکنی آدم بدی نیست، حداقلش اینه که تکلیفش با خودش روشنه!» (ببینیم غیرتِ جونگکوک تا کجا پیش میره!)
با شنیدن حرفت، انگار بنزین ریختی روی آتیشِ خشم و مستیِ جونگکوک. چشماش از عصبانیت سرخ شد و همونطور که دستش هنوز روی صورتت بود، با یه حرکتِ ناگهانی بلند شد و جوری بهت خیره شد که انگار میخواد با نگاهش ذوبِت کنه.
_«چی گفتی؟... تکلیفش با خودش روشنه؟ یعنی داری اون مرتیکهی هوسباز رو با من مقایسه میکنی؟»
فریادش توی فضای خالیِ خونه پیچید. از روی مبل بلند شد و با قدمهای لرزون اما تهدیدآمیز اومد سمتت.
ادامه......
- ۳.۸k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط