{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مستی در شب P

🥂مستی در شب🥂 🪐P3🪐


تو هم که از این همه فشارِ کاری و استرسِ رئیسِت خسته بودی، دیگه کم آوردی و با داد جوابشو دادی:
+«آره! حداقل اون تکلیفش رو معلوم کرده، نه مثل تو که فقط بلدی مست کنی و بیای اینجا و ادای مالکیت دربیاری در حالی که هیچی بین ما رسمی نیست!»
جونگ‌کوک مشتش رو محکم کوبید به دیوارِ کنارِ سرت. صدای برخورد دستش با دیوار قلبت رو لرزوند. نفس‌نفس می‌زد و صورتش فقط چند سانت باهات فاصله داشت.
_«رسمی نیست؟... تمامِ این مدت که مثل سایه دنبالت بودم، وقتی زخمی بودم و فقط دست‌های تو رو می‌خواستم... اینا یعنی رسمی نیست؟ اگه اون بهت دست بزنه، من...»
یهو حرفش قطع شد. چون دید رنگِ صورتت پریده. تو حس کردی کلِ اتاق داره دورِ سرت می‌چرخه. قلبم به شدت می‌تپید و یه دردِ مبهم توی دلت پیچید. دستت رو به لبه‌ی میز گرفتی تا نیفتی. جونگ‌کوک که حالِت رو دید، خشمش یهو فروکش کرد و با ترس صدات زد:
_«هی... حالت خوبه؟ چرا انقدر رنگت پریده؟»
صدای جونگ‌کوک برات گنگ شد. انگار از تهِ یه چاه عمیق می‌ومد. چشمات سیاهی رفت و زانو هات سست شد. قبل از اینکه بدنت به زمین بخوره، دست‌های قویِ کوک دورت حلقه شد.
_«اسمِ منو بگو! هی! بیدار بمون... غلط کردم، اصلا هر چی تو بگی... فقط چشماتو باز کن!»
وقتی چشماتو باز کردی، بوی تندِ محیطِ بیمارستان (همون‌جایی که خودت توش کار می‌کردی) پیچیده بود توی بینیت. سرت سنگین بود. سرت رو چرخوندی و جونگ‌کوک رو دیدی که لبه‌ی تخت نشسته، سرش رو بین دستاش گرفته و شونه‌هاش می‌لرزه. بوی الکل دیگه نمی‌داد؛ انگار توی اون چند ساعت کاملاً پریده بود.
آروم صداش زدی: «کوک...»
برق‌آسا سرش رو بلند کرد. چشماش از گریه پف کرده بود. دستت رو گرفت و با صدایی که می‌لرزید گفت:
_«ببخشید... منِ احمق... نباید سرت داد می‌زدم. دکتر... دکتر اومد معاینه‌ت کرد...»

ادامه......
دیدگاه ها (۰)

🥂مستی در شب🥂 🪐P۳🪐حرفش رو قطع کرد و با یه نگاهِ گنگ، ...

🥂مستی در شب🥂 🪐P5🪐_جونگ‌کوک: (با صدای بم و تهدیدآمیز...

🥂مستی در شب 🥂 🪐P2 🪐سکوتِ سنگینی فضای خونه رو پر می‌کن...

🥂مستی در شب🥂خونه ا/تلباس ا/تلباس و مدل موی کوکخود ا/ت

Jongkook_roman_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_Part4کتاب رو تند ...

برای جونگ کوک غذا رو کشیدم شروع کرد به خوردن منم شروع کردم ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط