مستی در شب P
🥂مستی در شب🥂 🪐P۳🪐
حرفش رو قطع کرد و با یه نگاهِ گنگ، آمیخته به بهت و ترس و یه جور شادیِ پنهان بهت خیره شد.
+«چی شده؟ مریض شدم؟»
جونگکوک دستت رو بوسید و گذاشت روی قلبش.
_«دکتر گفت... بخاطرِ ضعفِ شدید و استرسِ زیاد بیهوش شدی. ولی... یه چیزِ دیگه هم گفت.»
نفسش رو حبس کرد و ادامه داد:
_«گفت تو دیگه تنها نیستی... گفت یه ماهه که... که داری بچهی منو توی شکمت حمل میکنی و منِ عوضی داشتم باهات دعوا میکردم.»
دنیا برای لحظهای ایستاد. یادت افتاد به اون شبهای شیفتِ شب توی بیمارستان و لحظاتی که هر دو فکر میکردید فقط یه رابطهی گذراست. حالا اون مردِ خشن و غیرتی، مثل یه بچهی پشیمون جلوی تختت زانو زده بود و دستت رو ول نمیکرد.
_«دیگه هیچجا نمیری... نه پیشِ اون رئیس، نه هیچ جای دیگه. از این به بعد، هم تو مالِ منی، هم اون کوچولویی که هنوز نیومده باباشو تا سرحدِ مرگ ترسوند.»
+(لبخنده)
_عشقم میشه چند دقیقه وایسی برم بیام
+کجا؟
_میرم پیش رئیست باهاش حرف بزنم
+باش برو ولی شر نکنیا
_خیالت راحت
اومد پیشونیتو بوسید و رفت سمت اتاق مدیرت.
بدون اینکه در بزنه، دستگیره رو میچرخونه و وارد اتاق میشه. رئیس پشت میزش نشسته و با تعجب سرش رو بلند میکنه.
_«آقای جئون؟ شما اینجا چیکار میکنید؟ گفتم که فعلاً ملاقات ممنوعه و...»
جونگکوک صندلیِ جلوی میز رو عقب نمیکشه؛ بهجاش، دو تا دستش رو محکم روی میز میکوبه و تا کمر خم میشه سمتش. بوی عطرِ تلخش کلِ فضای اتاق رو میگیره.
_جونگکوک: «شنیدم خیلی به تلفن زدن علاقه داری... مخصوصاً شبها. مخصوصاً به پرستارِ شخصیِ من.»
رئیس که سعی میکنه خودش رو نبازه، صاف میشینه:
_«این یه مسئلهی کاریه. اون باید بینِ موندن و رفتن انتخاب میکرد. به شما مربوط نمیشه.»
جونگکوک پوزخندِ وحشتناکی میزنه که ردی از شوخی توش نیست. آروم از دورِ میز رد میشه و میره سمتِ پنجره، بعد یهو برمیگرده و یقه رئیس رو با یه حرکت میگیره و اون رو از روی صندلیش بلند میکنه.
ادامه.....
حرفش رو قطع کرد و با یه نگاهِ گنگ، آمیخته به بهت و ترس و یه جور شادیِ پنهان بهت خیره شد.
+«چی شده؟ مریض شدم؟»
جونگکوک دستت رو بوسید و گذاشت روی قلبش.
_«دکتر گفت... بخاطرِ ضعفِ شدید و استرسِ زیاد بیهوش شدی. ولی... یه چیزِ دیگه هم گفت.»
نفسش رو حبس کرد و ادامه داد:
_«گفت تو دیگه تنها نیستی... گفت یه ماهه که... که داری بچهی منو توی شکمت حمل میکنی و منِ عوضی داشتم باهات دعوا میکردم.»
دنیا برای لحظهای ایستاد. یادت افتاد به اون شبهای شیفتِ شب توی بیمارستان و لحظاتی که هر دو فکر میکردید فقط یه رابطهی گذراست. حالا اون مردِ خشن و غیرتی، مثل یه بچهی پشیمون جلوی تختت زانو زده بود و دستت رو ول نمیکرد.
_«دیگه هیچجا نمیری... نه پیشِ اون رئیس، نه هیچ جای دیگه. از این به بعد، هم تو مالِ منی، هم اون کوچولویی که هنوز نیومده باباشو تا سرحدِ مرگ ترسوند.»
+(لبخنده)
_عشقم میشه چند دقیقه وایسی برم بیام
+کجا؟
_میرم پیش رئیست باهاش حرف بزنم
+باش برو ولی شر نکنیا
_خیالت راحت
اومد پیشونیتو بوسید و رفت سمت اتاق مدیرت.
بدون اینکه در بزنه، دستگیره رو میچرخونه و وارد اتاق میشه. رئیس پشت میزش نشسته و با تعجب سرش رو بلند میکنه.
_«آقای جئون؟ شما اینجا چیکار میکنید؟ گفتم که فعلاً ملاقات ممنوعه و...»
جونگکوک صندلیِ جلوی میز رو عقب نمیکشه؛ بهجاش، دو تا دستش رو محکم روی میز میکوبه و تا کمر خم میشه سمتش. بوی عطرِ تلخش کلِ فضای اتاق رو میگیره.
_جونگکوک: «شنیدم خیلی به تلفن زدن علاقه داری... مخصوصاً شبها. مخصوصاً به پرستارِ شخصیِ من.»
رئیس که سعی میکنه خودش رو نبازه، صاف میشینه:
_«این یه مسئلهی کاریه. اون باید بینِ موندن و رفتن انتخاب میکرد. به شما مربوط نمیشه.»
جونگکوک پوزخندِ وحشتناکی میزنه که ردی از شوخی توش نیست. آروم از دورِ میز رد میشه و میره سمتِ پنجره، بعد یهو برمیگرده و یقه رئیس رو با یه حرکت میگیره و اون رو از روی صندلیش بلند میکنه.
ادامه.....
- ۴.۰k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط