{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت

آنچنان که جگر خویشتن از یادم رفت

من اویسم بگذارید که اطراق کنم

بوی شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت

جذبه ی عشق بر آن است مرا ذوب کند

صحبت نام تو شد نام من از یادم رفت

قصد"رب ارنی"گفتن من دیدن توست

تا نگاهم به تو افتاد "لن"از یادم رفت

مرغ باغ ملکوتم به حرم آمده ام

بر روی گنبد زردت چمن از یادم رفت

مثل فطرس نکنم پشت به گهواره ی تو

بال من خوب که شد پر زدن از یادم رفت

ندهد فرصت گفتار ،به محتاج ،کریم

بی سبب نیست کنارت سخن از یادم رفت

می رود دل به همانجا که تعلق دارد

صحبت کرب و بلا شد وطن از یادم رفت

همه ی بهت من این است چرا عریانی

نکند فکر کنی پیرهن از یادم رفت
دیدگاه ها (۱)

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزمقسم خوردم که از میخا...

خواستم از تو بگویم غزل آمد یادم !شعر و افسانه و ضرب المثل آم...

امروز که در پیش تو ام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ن...

رقص گلهای شقایق دیده ای؟حالت چشمان عاشق دیده ای؟ محو   پرواز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط