{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند شاتی جونگکوک

چند شاتی جونگکوک

part 5
بالاخره یه تاکسی پیدا شد..
سوار شدم..

چمدونم‌رو داخل صندوق عقب گذاشتم
به سمت خونه.. رفتیم..

مثلا قرار بود یه هفته با خانواده جونگکوک، بریم بوسان...

ولی همچین بساط گندی راه افتاد...

مگه خب‌من‌چیکار کردم؟

فقط بخاطر اینکه با حوله اومدم؟ ولی کسی جز جونگکوک نبود که خب...
در ضمن او بچه فقط ۴سالشه...
چرا خب؟

اونقدری که به حرف های دختر خاله ی حرومزادش اعتماد داره به‌من نداره..

دوباره اشکام سرازیر شد...

تاکسی جلوی در خونه منو پیاده کرد

پیاده شدم ...

چمدونم رو برداشتم‌و وارد خونه شدم

اشکام‌همینطور میریخت..
به سمت اتاق رفتم..
لباس هام‌رو از‌چمدون در آوردم و چیدم...

صورتم‌رو شستم..
ساعت ۱۲ شب بود..

به سمت آشپز خونه رفتم و یه غذای ساده آماده کردم..
خیلی گرسنه بودم..

حتی بهم یه زنگ‌نزد ببینه کجام...
بعد از آماده شدن غذا داخل ظرف ریختمش..

به سمت میز رفتم و شروع کردم‌به خوردن غذا
بعد از تموم شدنش،
ظرف هارو جمع‌کردم

به سمت اتاق رفتم و روز تخت دراز کشیدم

هنوز بدنم‌درد میکرد
بعد از چند دقیقه خوابم برد

پرش زمانی ۲ روز بعد

ات ویو
داشتم خونه رو‌مرتب‌میکردم که در باز شد.. جونگووک وارد شد

چیزی‌نگفتم...
دیدگاه ها (۵)

چندشاتی جونگکوکpart 6-تو خجالت نمیکشی؟ات با تعجب‌نگاه کرد-من...

چندشاتی جونگکوکpart 7گوشی رو برداشت و جواب داد-بله مامان؟-کو...

چندشاتی جونگکوکpart 4که یهو یکی من رو هل داد که خوردم به درخ...

چندشاتی جونگکوکpart 3یهو مادر‌کوک روشو کرد به من و گفت- دختر...

پارت 1ویو نارا از بچه گی عاشق ایدل شدن بودم امروز بعد از صبح...

در جست و جوی خاطرات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط