𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬 . 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬 . 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞
:𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
سئول چند قدم جلو رفت.
«چرا؟»
جونگکوک جواب داد: «چون اینجا جایی برای من نیست.»
سئول با صدای لرزان گفت: «ولی تو گفتی هیچوقت تنهام نمیذاری.»
جونگکوک آرام از جا بلند شد.
«میدونم.»
سپس به سمت در رفت.
سئول ناگهان دوید و دستش را گرفت.
«مگه قول نداده بودی؟»
جونگکوک ایستاد.
«قول نداده بودی دیگه تنهام نذاری؟»
صدای سئول لرزید.
«پس چرا الان داری میری؟»
جونگکوک آرام برگشت.
کلاه دلقکیاش را از سر برداشت و پایین انداخت.
سرش را خم کرد و گفت: «چون من نمیتونم کنارت بمونم، سئول.»
«چرا؟»
«چون اجازه ندارم.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید. «تو پرنسسی. من فقط یک دلقکم. هرچقدر هم بخوام، نمیتونم چیزی رو تغییر بدم.»
سئول با چشمانی پر از اشک گفت: «و من چی؟»
جونگکوک سکوت کرد.
سئول ادامه داد: «من که سالهاست دوستت دارم.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
«از همون بچگی دوستت داشتم.»
صدای سئول میلرزید، اما این بار عقب ننشست.
«تو دلیل لبخندهای من بودی. وقتی همه از من میخواستن فقط یک پرنسس بینقص باشم، تو تنها کسی بودی که میخواستی خودِ واقعی من باشم.»
جونگکوک به سختی گفت: «سئول...»
«نه، بذار حرفم رو تموم کنم.»
سئول یک قدم جلو رفت.
«من نمیخوام تو به خاطر جایگاهت از من دور بشی. نمیخوام دوباره سالها منتظرت بمونم.»
اشکهایش آرام روی صورتش جاری شد.
«این بار نمیذارم بدون اینکه بدونی چه حسی دارم، از کنارم بری.»
جونگکوک مدت زیادی ساکت ماند.
بعد آرام گفت: «من هم دوستت دارم.»
سئول نفسش را حبس کرد.
«از همون روزی که بچه بودیم.»
جونگکوک ادامه داد: «تمام این سالها برگشتم چون تنها چیزی که میخواستم، دیدن دوبارهی لبخندت بود.»
سئول لبخند کوچکی زد؛ همان لبخندی که جونگکوک سالها برای دیدنش تلاش کرده بود.
جونگکوک دستش را آرام جلو آورد و دست سئول را گرفت.
«اما راهی که پیش رومونه آسون نیست.»
سئول جواب داد: «مهم نیست. این بار با هم میریم.»
هر دو برای لحظهای کنار هم ایستادند.
نه پرنسس و دلقک؛ فقط دو نفری که بعد از سالها بالاخره احساسشان را به زبان آورده بودند.
آن شب، تصمیمی گرفته شد که مسیر زندگی هر دویشان را تغییر میداد.
مهاجرت کنید به کامنتا..
:𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒
سئول چند قدم جلو رفت.
«چرا؟»
جونگکوک جواب داد: «چون اینجا جایی برای من نیست.»
سئول با صدای لرزان گفت: «ولی تو گفتی هیچوقت تنهام نمیذاری.»
جونگکوک آرام از جا بلند شد.
«میدونم.»
سپس به سمت در رفت.
سئول ناگهان دوید و دستش را گرفت.
«مگه قول نداده بودی؟»
جونگکوک ایستاد.
«قول نداده بودی دیگه تنهام نذاری؟»
صدای سئول لرزید.
«پس چرا الان داری میری؟»
جونگکوک آرام برگشت.
کلاه دلقکیاش را از سر برداشت و پایین انداخت.
سرش را خم کرد و گفت: «چون من نمیتونم کنارت بمونم، سئول.»
«چرا؟»
«چون اجازه ندارم.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید. «تو پرنسسی. من فقط یک دلقکم. هرچقدر هم بخوام، نمیتونم چیزی رو تغییر بدم.»
سئول با چشمانی پر از اشک گفت: «و من چی؟»
جونگکوک سکوت کرد.
سئول ادامه داد: «من که سالهاست دوستت دارم.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
«از همون بچگی دوستت داشتم.»
صدای سئول میلرزید، اما این بار عقب ننشست.
«تو دلیل لبخندهای من بودی. وقتی همه از من میخواستن فقط یک پرنسس بینقص باشم، تو تنها کسی بودی که میخواستی خودِ واقعی من باشم.»
جونگکوک به سختی گفت: «سئول...»
«نه، بذار حرفم رو تموم کنم.»
سئول یک قدم جلو رفت.
«من نمیخوام تو به خاطر جایگاهت از من دور بشی. نمیخوام دوباره سالها منتظرت بمونم.»
اشکهایش آرام روی صورتش جاری شد.
«این بار نمیذارم بدون اینکه بدونی چه حسی دارم، از کنارم بری.»
جونگکوک مدت زیادی ساکت ماند.
بعد آرام گفت: «من هم دوستت دارم.»
سئول نفسش را حبس کرد.
«از همون روزی که بچه بودیم.»
جونگکوک ادامه داد: «تمام این سالها برگشتم چون تنها چیزی که میخواستم، دیدن دوبارهی لبخندت بود.»
سئول لبخند کوچکی زد؛ همان لبخندی که جونگکوک سالها برای دیدنش تلاش کرده بود.
جونگکوک دستش را آرام جلو آورد و دست سئول را گرفت.
«اما راهی که پیش رومونه آسون نیست.»
سئول جواب داد: «مهم نیست. این بار با هم میریم.»
هر دو برای لحظهای کنار هم ایستادند.
نه پرنسس و دلقک؛ فقط دو نفری که بعد از سالها بالاخره احساسشان را به زبان آورده بودند.
آن شب، تصمیمی گرفته شد که مسیر زندگی هر دویشان را تغییر میداد.
مهاجرت کنید به کامنتا..
- ۴۶۰
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط