" 𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞 𝐎𝐟 𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬 "
" 𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞 𝐎𝐟 𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬 "
" 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑 𖢇᭄ "
پسر بعد از طی کردن مسیر میان بر که از بخشی از جنگل رد میشد به شهری که در ان ۲۷ سال زندگی میکرد و خاطره های بد و خوب میساخت رسید.
مردم با لباس های معمولی و با نگاهای خنثی و خالی از خوشحالی و امید محکم کفش هایشان را بر سر سنگ فشار میدادن و به مسیر پیش روشون ادامه میدادند.
بعضی از جوانان با شیطنت در خیابان دنبال هم میدویدند و بی توجه به اخطار و اعتراض مردم به شیطنت بازی شون ادامه میدادند.
جونگ کوک با لبخندی که قلب هر کسی رو گرم و پر از امید میکرد با قدم های اهسته هوا سرد رو در درون ریه اش میکشید و چند ثانیه بعد حالا اون هوای سردی که توسط شش هایش گرم شده بود دوباره به هوا میسپرد..
سرما که تونسته بود از لباس های پسر رد و لرزی به تن او بندازد جونگ کوک مجبور شد برای گرم کردن خودش دستانش را بهم دیگر بکوبد و مدام کنار هم تکانش دهد که در کف دستانش گرمایی ایجاد شود.
نگاهش رو به اطراف چرخوند و با دیدن خیابون های قدیمی شهر، لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
صدای ارابه هایی که از روی سنگ فرش ها عبور میکردن با صدای فروشنده ها و همهمه مردم در هم امیخته بود.
همه چیز برای جونگ کوک اشنا بود؛ حتی مغازه هایی که سال ها قبل از کنارشان عبور کرده بود.
با این حال، چیزی در رفتار مردم توجهش رو به خودش جلب میکرد.
بعضی از مردم با عجله از کنار یکدیگر عبور میکردن و چند سرباز سلطنتی هم در قسمت های مختلف بازار مشغول گشت زنی بودن.
جونگ کوک نگاه کوتاهی به انها انداخت و بعد تصمیم گرفت مسیر خانه اش رو ادامه بده.
اما درست در همان لحظه، زنی با لباس بلند و تیره از میان جمعیت عبور کرد.
چیزی که بیشتر از همه توجه جونگ کوک رو جلب کرد، پارچه ای بود که تمام صورت زن رو پوشونده بود.
زن با احتیاط اطرافش رو نگاه کرد و بعد مقابل یکی از فروشنده ها ایستاد.
چند سکه داخل دست مرد گذاشت و چیزی رو با صدایی بسیار ارام به او گفت.
جونگ کوک ابرویی بالا انداخت و برای لحظه ای همان جا ایستاد.
رفتار زن اصلاً شبیه یک مشتری معمولی نبود.
زن بعد از چند ثانیه از فروشنده فاصله گرفت و با قدم هایی سریع وارد یکی از کوچه های فرعی شد.
جونگ کوک که حس عجیبی پیدا کرده بود، بدون اینکه جلب توجه کند دنبالش راه افتاد.
زن هر چند قدم یک بار پشت سرش رو نگاه میکرد و همین موضوع شک جونگ کوک رو بیشتر میکرد.
تا اینکه مسیرش از شهر خارج و به سمت جنگل کشیده شد.
جونگ کوک چند لحظه مردد موند، اما بعد قدم هایش رو میان درختان برداشت.
زن در میان مسیر باریک جنگل ناپدید شد و تنها رد پاهایش روی خاک مرطوب باقی ماند.
جونگ کوک خودش رو پشت بوته ها پنهان کرد و از فاصله ای امن به مسیر نگاه کرد.
کمی جلوتر، کلبه ای قدیمی میان درختان دیده میشد.
پسر چشم هایش رو ریز کرد و با احتیاط خودش رو به پشت کلبه رسوند.
صدای چند نفر از داخل ساختمان به گوش میرسید و جونگ کوک آرام کنار پنجره خم شد.
هنوز نمیدونست این زن چه چیزی رو پنهان میکنه...
اما چیزی که از پشت پنجره دید، باعث شد نفسش برای لحظه ای در سینه حبس بشه.
بخاطر گشاد بودنم نصفشو من نوشتم نصفشو روشا🤣🤣
حمایت کنید دیگه دخترا اگه از اینم حمایت نشه میرم کلا ( چصناله نیست حقیقته با هیچ کدومتون شوخی ندارم!! )
شرط : ۶۰ لایک ۱۰۰ کامنت.
" 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑 𖢇᭄ "
پسر بعد از طی کردن مسیر میان بر که از بخشی از جنگل رد میشد به شهری که در ان ۲۷ سال زندگی میکرد و خاطره های بد و خوب میساخت رسید.
مردم با لباس های معمولی و با نگاهای خنثی و خالی از خوشحالی و امید محکم کفش هایشان را بر سر سنگ فشار میدادن و به مسیر پیش روشون ادامه میدادند.
بعضی از جوانان با شیطنت در خیابان دنبال هم میدویدند و بی توجه به اخطار و اعتراض مردم به شیطنت بازی شون ادامه میدادند.
جونگ کوک با لبخندی که قلب هر کسی رو گرم و پر از امید میکرد با قدم های اهسته هوا سرد رو در درون ریه اش میکشید و چند ثانیه بعد حالا اون هوای سردی که توسط شش هایش گرم شده بود دوباره به هوا میسپرد..
سرما که تونسته بود از لباس های پسر رد و لرزی به تن او بندازد جونگ کوک مجبور شد برای گرم کردن خودش دستانش را بهم دیگر بکوبد و مدام کنار هم تکانش دهد که در کف دستانش گرمایی ایجاد شود.
نگاهش رو به اطراف چرخوند و با دیدن خیابون های قدیمی شهر، لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
صدای ارابه هایی که از روی سنگ فرش ها عبور میکردن با صدای فروشنده ها و همهمه مردم در هم امیخته بود.
همه چیز برای جونگ کوک اشنا بود؛ حتی مغازه هایی که سال ها قبل از کنارشان عبور کرده بود.
با این حال، چیزی در رفتار مردم توجهش رو به خودش جلب میکرد.
بعضی از مردم با عجله از کنار یکدیگر عبور میکردن و چند سرباز سلطنتی هم در قسمت های مختلف بازار مشغول گشت زنی بودن.
جونگ کوک نگاه کوتاهی به انها انداخت و بعد تصمیم گرفت مسیر خانه اش رو ادامه بده.
اما درست در همان لحظه، زنی با لباس بلند و تیره از میان جمعیت عبور کرد.
چیزی که بیشتر از همه توجه جونگ کوک رو جلب کرد، پارچه ای بود که تمام صورت زن رو پوشونده بود.
زن با احتیاط اطرافش رو نگاه کرد و بعد مقابل یکی از فروشنده ها ایستاد.
چند سکه داخل دست مرد گذاشت و چیزی رو با صدایی بسیار ارام به او گفت.
جونگ کوک ابرویی بالا انداخت و برای لحظه ای همان جا ایستاد.
رفتار زن اصلاً شبیه یک مشتری معمولی نبود.
زن بعد از چند ثانیه از فروشنده فاصله گرفت و با قدم هایی سریع وارد یکی از کوچه های فرعی شد.
جونگ کوک که حس عجیبی پیدا کرده بود، بدون اینکه جلب توجه کند دنبالش راه افتاد.
زن هر چند قدم یک بار پشت سرش رو نگاه میکرد و همین موضوع شک جونگ کوک رو بیشتر میکرد.
تا اینکه مسیرش از شهر خارج و به سمت جنگل کشیده شد.
جونگ کوک چند لحظه مردد موند، اما بعد قدم هایش رو میان درختان برداشت.
زن در میان مسیر باریک جنگل ناپدید شد و تنها رد پاهایش روی خاک مرطوب باقی ماند.
جونگ کوک خودش رو پشت بوته ها پنهان کرد و از فاصله ای امن به مسیر نگاه کرد.
کمی جلوتر، کلبه ای قدیمی میان درختان دیده میشد.
پسر چشم هایش رو ریز کرد و با احتیاط خودش رو به پشت کلبه رسوند.
صدای چند نفر از داخل ساختمان به گوش میرسید و جونگ کوک آرام کنار پنجره خم شد.
هنوز نمیدونست این زن چه چیزی رو پنهان میکنه...
اما چیزی که از پشت پنجره دید، باعث شد نفسش برای لحظه ای در سینه حبس بشه.
بخاطر گشاد بودنم نصفشو من نوشتم نصفشو روشا🤣🤣
حمایت کنید دیگه دخترا اگه از اینم حمایت نشه میرم کلا ( چصناله نیست حقیقته با هیچ کدومتون شوخی ندارم!! )
شرط : ۶۰ لایک ۱۰۰ کامنت.
- ۲.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط