جونگکوک دور تا دور میز را چک کرد تمام عنوان های غذا روی م
جونگکوک دور تا دور میز را چک کرد تمام عنوان های غذا روی میز بود ، غذا های خوشمزه و زیاد به خوبی یاد داشت که خدمتکار خودش را به دنبال ته یانگ فرستاده بود که زود تر از بقیه بیاد نه تنها بخاطر آشنایی بلکه حسادت دادن جونگ هیوک.. به خوبی میدانست که جونگ هیوک هر دقیقه میخواست فهرستی پیدا کنه تا با ته یانگ تنها باشد
لحن نرمی حاصل از سرکشی به گوشش خورد : واو چه خوراکی های
صدایش نرم بود ولی لجباز جونگکوک ریشه افکارش را کنار زد سپس سمت صدا چرخید
ایستاده بود روبروی جونگکوک مثل یک تکه از آسمانِ روشن وسط آن سالن تاریک. پیراهن آبیاش با هر حرکت ریزِ شانههایش موج میخورد و ذوقی که در چشمهایش میدوید تمام صورتش را از لبخندی پر کرده بود که به سختی کنترلش میکرد این دختر تو دنیا مدرن خیلی زیبا و خوشگل بود خیلی این سخنان قلب جونگکوک بود
ته یانگ دستهایش را با تردید اما پر از امید پشت کمرش گره زد کمی روی پنجه پاهایش بلند شد و با صدایی که از هیجان میلرزید گفت: ببین! همونیه که فرستادی رنگش بهم میاد... قشنگ شدم؟
ته یانگ تمامِ غرور شدهاش را پشت این رنگ آبی پنهان کرده بود و با نگاهی منتظر خیره شد به چشمهای شوهرش جدیدش که تازه از هویت او پی برده بود انگار که تایید او تنها راهِ نجاتِ این لباس از بیمعنا شدن بود.
جونگکوک ایستاد و نگاهش روی تلاطم آبیِ لباس قفل شد. فکاش منقبض بود و جدیت همیشگیاش مثل سدی مقابل کلماتش قرار داشت. انگار گلویش خشک شده بود میخواست چیزی بگوید، اما عادت به تحسین زبانش را سنگین کرده بود در نهایت ته یانک منتظر نگاهش کرد حتی با خود فکر کرد که این صمیمیت ای که نشون داد شاید زیاد روی کرده باشد
چند لحظه با همان چهرهی نفوذناپذیر و جدی به دختر خیره ماند طوری که انگار دارد سختترین معمای زندگیاش را حل میکرد. سرانجام با صدایی بم و خشدار در حالی که سعی میکرد لرزش نامحسوس لحنش را پشت جدیتش پنهان کند فقط گفت: خوبه... یعنی... رنگش... انتخاب درستی بود آفرین به من
او حتی نتوانست جمله را تمام کند و نگاهش را دزدید اما سنگینیِ سکوتش این بار بوی بیرحمی نمیداد بوی کلماتی را میداد که در گلویش گیر کرده بودند ته یانگ ابرو بالا داد و یهویی گفت : زشت شدم
ته یانگ که متوجه دستپاچگی و لکنتِ غیرمنتظرهی او شده بود،
ناگهان خندهی کوتاهی کرد و چشمانش از شیطنت و ذوق برق زد. با همان پیراهن آبی چرخ کوتاهی دور خودش زد چشم های جونگکوک برق خواستی زد
ته یانگ در حالی که به بازوی جونگکوک نزدیک میشد با لحنی شوخ و پر از هیجان گفت: واای... نبینم آقایِ جدی و مغرورِ جلو یه لباسِ آبی زبونش بند بیاد! یعنی واقعاً بلد نیستی با یه دختر حرف بزنی و ازش تعریف کنی؟ بیشتر داری از خودت تعریف میکنی انگار تو این لباسو پوشیدی
مرد روبه رو از حالت جدی به سردی رفت ولی این فقد یک نقاب بود .. با لحن پر از پوزخند گفت : به هرحال پول من روش رفته پس لباس منع فقد شما در تن خودتون دارین
لحن نرمی حاصل از سرکشی به گوشش خورد : واو چه خوراکی های
صدایش نرم بود ولی لجباز جونگکوک ریشه افکارش را کنار زد سپس سمت صدا چرخید
ایستاده بود روبروی جونگکوک مثل یک تکه از آسمانِ روشن وسط آن سالن تاریک. پیراهن آبیاش با هر حرکت ریزِ شانههایش موج میخورد و ذوقی که در چشمهایش میدوید تمام صورتش را از لبخندی پر کرده بود که به سختی کنترلش میکرد این دختر تو دنیا مدرن خیلی زیبا و خوشگل بود خیلی این سخنان قلب جونگکوک بود
ته یانگ دستهایش را با تردید اما پر از امید پشت کمرش گره زد کمی روی پنجه پاهایش بلند شد و با صدایی که از هیجان میلرزید گفت: ببین! همونیه که فرستادی رنگش بهم میاد... قشنگ شدم؟
ته یانگ تمامِ غرور شدهاش را پشت این رنگ آبی پنهان کرده بود و با نگاهی منتظر خیره شد به چشمهای شوهرش جدیدش که تازه از هویت او پی برده بود انگار که تایید او تنها راهِ نجاتِ این لباس از بیمعنا شدن بود.
جونگکوک ایستاد و نگاهش روی تلاطم آبیِ لباس قفل شد. فکاش منقبض بود و جدیت همیشگیاش مثل سدی مقابل کلماتش قرار داشت. انگار گلویش خشک شده بود میخواست چیزی بگوید، اما عادت به تحسین زبانش را سنگین کرده بود در نهایت ته یانک منتظر نگاهش کرد حتی با خود فکر کرد که این صمیمیت ای که نشون داد شاید زیاد روی کرده باشد
چند لحظه با همان چهرهی نفوذناپذیر و جدی به دختر خیره ماند طوری که انگار دارد سختترین معمای زندگیاش را حل میکرد. سرانجام با صدایی بم و خشدار در حالی که سعی میکرد لرزش نامحسوس لحنش را پشت جدیتش پنهان کند فقط گفت: خوبه... یعنی... رنگش... انتخاب درستی بود آفرین به من
او حتی نتوانست جمله را تمام کند و نگاهش را دزدید اما سنگینیِ سکوتش این بار بوی بیرحمی نمیداد بوی کلماتی را میداد که در گلویش گیر کرده بودند ته یانگ ابرو بالا داد و یهویی گفت : زشت شدم
ته یانگ که متوجه دستپاچگی و لکنتِ غیرمنتظرهی او شده بود،
ناگهان خندهی کوتاهی کرد و چشمانش از شیطنت و ذوق برق زد. با همان پیراهن آبی چرخ کوتاهی دور خودش زد چشم های جونگکوک برق خواستی زد
ته یانگ در حالی که به بازوی جونگکوک نزدیک میشد با لحنی شوخ و پر از هیجان گفت: واای... نبینم آقایِ جدی و مغرورِ جلو یه لباسِ آبی زبونش بند بیاد! یعنی واقعاً بلد نیستی با یه دختر حرف بزنی و ازش تعریف کنی؟ بیشتر داری از خودت تعریف میکنی انگار تو این لباسو پوشیدی
مرد روبه رو از حالت جدی به سردی رفت ولی این فقد یک نقاب بود .. با لحن پر از پوزخند گفت : به هرحال پول من روش رفته پس لباس منع فقد شما در تن خودتون دارین
- ۲۵۱
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط