{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و شبح

ماه و شبح

پارت بیست و یکم | کمرِ شبح

نور صبح از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتاق می‌تابید.

سلین با سردرد شدیدی چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه طول کشید تا تصویر اتاق واضح شود.

به سقف خیره شد.

...

بعد به اطراف نگاه کرد.

این اتاق...

اتاق او نبود.

چند بار پلک زد.

ـ ها...؟

همان لحظه با تمام توان جیغ کشید.

ـ آآآآااااااااا!!

در اتاق با شدت باز شد.

فلیکس که یک سینی صبحانه در دست داشت، با عجله وارد شد.

ـ چی شده؟!

اما از شانس بدش...

زمین تازه تی کشیده شده بود.

و البته...

آقای شبح هم جوراب پوشیده بود.

ـ اوه اوه اوه...

لییییز...

تق!

پاهایش از زیرش سر خورد.

یکی از پاهایش توی هوا ماند.

سینی صبحانه به یک طرف پرت شد.

و خودش با کمر روی زمین فرود آمد.

ـ آخخخخ...

کمرم!

چاقوی کوچکی که برای بریدن میوه داخل سینی بود، چند متر آن‌طرف‌تر روی فرش افتاد.

سلین که هنوز شوکه بود، چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد...

گوشه‌ی لبش بالا رفت.

یک نیشخند کوچک زد.

اما بلافاصله دوباره یادش آمد جلوی چه کسی نشسته.

ـ ت... تو...؟

فلیکس که هنوز روی زمین افتاده بود، اخمی کرد.

ـ ای بابا...

این‌قدر «تو تو» نکن دیگه...

اول یکی به داد کمر بیچاره‌ی من برسه!

سلین با ناباوری گفت:

ـ من... کجام؟

اینجا کجاست؟

فلیکس با قیافه‌ای مظلوم دستش را روی کمرش گذاشت.

ـ دیشب یه بنده‌خدایی مأموریت داشت...

وقتی مأموریت تموم شد...

همون بنده‌خدا از خستگی غش کرد.

حالا هم مهمون عمارت منه.

سلین چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد ناگهان اخم کرد.

ـ صبر کن...

یعنی من...

توی خونه‌ی توام؟!

فلیکس لبخند زد.

ـ آفرین.

بالاخره مغزت روشن شد.

سلین سریع بالش کنار تخت را برداشت.

ـ تو دیوونه‌ای؟!

و بالش را با تمام قدرت به سمتش پرت کرد.

فلیکس که هنوز نتوانسته بود درست بلند شود، بالش مستقیم خورد توی صورتش.

ـ اووف!

ـ این دیگه بابت چی بود؟!

سلین یکی دیگر از بالش‌ها را برداشت.

ـ بابت اینکه منو آوردی اینجا!

تق!

بالش دوم هم مستقیم به صورت فلیکس خورد.

فلیکس زیر لب غر زد.

ـ آدم این همه جون یکی رو نجات می‌ده...

آخرشم با بالش کتک می‌خوره!

سلین دست به سینه نشست.

ـ حقته.

فلیکس بالاخره با هزار بدبختی از روی زمین بلند شد.

همان لحظه صدای «تق» از کمرش آمد.

چشم‌هایش گرد شد.

ـ آخ...

فکر کنم کمرم واقعاً شکست...

سلین نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

برای اولین بار بعد از هفته‌ها...

صدای خنده‌ی کوتاهش داخل اتاق پیچید.

فلیکس همان‌جا خشکش زد.

به خنده‌ی سلین خیره ماند.

لبخند آرامی روی لبش نشست.

با خودش گفت:

«همین...

همین خنده، ارزش همه‌ی کمردردای رو داشت
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت بیست و دوم | خفه‌ام کردین!سلین بعد از ترک عمار...

ماه و شبحپارت بیست و دوم | خفه‌ام کردین!سلین بعد از ترک عمار...

---ماه و شبحپارت نوزدهم | آغوشی که دیر رسیدهر شب...سلین گریه...

---ماه و شبحپارت هجدهم | شب‌های بی‌صدادو هفته از مرگ خانم کی...

ماه و شبحپارت بیست و پنجم | قهوه، بالش و یک گربه‌ی شیطانصبح ...

ماه و شبحپارت بیست و ششم | سه اهریمنسه روز بعد...سلین بالاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط