{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و شبح

ماه و شبح

پارت بیست و پنجم | قهوه، بالش و یک گربه‌ی شیطان

صبح روز بعد...

سلین مشغول تمیز کردن راهروی طبقه‌ی دوم عمارت بود که سرخدمتکار صدایش زد.

ـ یونا!

سلین برگشت.

ـ بله؟

ـ این قهوه رو برای آقا ببر.

سلین سینی نقره‌ای را برداشت و زیر لب غر زد:

ـ امیدوارم قهوه‌اش اون‌قدر تلخ باشه که حالش گرفته بشه...

چند دقیقه بعد...

مقابل اتاق ایستاد.

سه ضربه‌ی آرام به در زد.

تق... تق... تق...

ـ آقا...

براتون قهوه آوردم.

این جمله را با چنان حرصی گفت که اگر کسی صدایش را می‌شنید، فکر می‌کرد داخل فنجان سم ریخته است.

از داخل اتاق صدای آرامی آمد.

ـ بیا داخل.

سلین در را باز کرد.

همین که سرش را بالا آورد...

چشم‌هایش گرد شد.

ـ تو...؟!

فلیکس که روی مبل نشسته بود و کتابی در دست داشت، با دیدن سلین چنان سریع از جا پرید که نزدیک بود کتاب از دستش بیفتد.

ـ وای وای وای...

خواهش می‌کنم این دفعه بالش پرت نکن!

به خدا هنوز صورتم درد می‌کنه...

کمرمم هنوز داره اعتراض می‌کنه!

سلین سینی را روی میز گذاشت و با اخم گفت:

ـ تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟

فلیکس کتاب را بست و با خونسردی جواب داد:

ـ دارم مدرک جمع می‌کنم.

سلین با طعنه خندید.

ـ آها...

چه همکار وظیفه‌شناسی.

بعد فنجان را جلویش گذاشت.

ـ بیا...

بخور.

ان‌شاءالله قهوه تو گلوت گیر کنه، مردک.

فلیکس خواست چیزی بگوید.

ـ کج...

اما سلین یقه‌ی پیراهنش را گرفت و آرام گفت:

ـ صداتو بیار پایین.

می‌خوای هر دومون لو بریم؟

فلیکس همان لحظه لب‌هایش را روی هم گذاشت.

ـ باشه...

فقط یقه‌مو ول کن، اکسیژن هم خوب چیزیه.

سلین با حرص یقه‌اش را رها کرد.

همان موقع صدای قدم‌هایی پشت در شنیده شد.

تق... تق...

ـ آقا، همه‌چیز مرتبه؟

فلیکس سریع روی صندلی نشست و کتابش را باز کرد.

ـ آره، فقط داشتم کتاب می‌خوندم.

ـ مطمئنین؟

ـ اگه مطمئن نبودم، الان بهت می‌گفتم؟

مرد پشت در چند لحظه سکوت کرد.

ـ ببخشید آقا.

صدای قدم‌هایش دور شد.

سلین نفس راحتی کشید.

ـ نزدیک بود گیر بیفتیم.

فلیکس لبخند زد.

ـ دیدی گفتم تیم خوبی هستیم؟

سلین بدون حتی یک ثانیه فکر کردن جواب داد:

ـ نه.

ـ حتی یک ذره؟

ـ نه.

ـ نیم درصد؟

ـ نه.

فلیکس دستش را روی قلبش گذاشت.

ـ چه دل سنگی داری
دیدگاه ها (۰)

یه کانال زدیم مخصوص استی هااز هشت فرشته فعالیت میکنیمhttps:/...

ماه و شبحپارت بیست و ششم | سه اهریمنسه روز بعد...سلین بالاخر...

ماه و شبحپارت بیست و چهارم | ورود به لانه‌ی گرگهشت ماه بعد.....

ماه و شبحپارت بیست و دوم | خفه‌ام کردین!سلین بعد از ترک عمار...

ماه و شبحپارت بیست و یکم | کمرِ شبحنور صبح از لابه‌لای پرده‌...

ماه و شبحپارت سی و سوم | آرامش بعد از طوفانسال‌ها گذشت...پرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط