{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی

مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز
به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی

مگر حکایت پروانه میکنی با شمع
که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی

به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین
گهی ز شور و گه از شاهناز میگوئی

کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد
بزن که در دل این پرده راز میگوئی

به پای چشمه طبع من این بلند سرود
به سرفرازی آن سروناز میگوئی

به سر رسید شب و داستان به سر نرسید
مگر فسانه زلف دراز میگوئی

بسوی عرش الهی گشوده ام پر و بال
بزن که قصه راز و نیاز میگوئی

نوای ساز تو خواند ترانه توحید
حقیقتی به زبان مجاز میگوئی

ترانه غزل شهریار و ساز صباست
بزن که سوز دل من به ساز میگوئی

 
"شهريار
دیدگاه ها (۱)

بر دفتر پیشانی دنیا بنویسید از یک دل دیوانه و تنها بنویسید ب...

چه آتشی ؟ که بر آنم بدون بیم گناه تورا بغل کنم و ... لا اله ...

آماده ڪن امشب برايم خانه‌ات رابا نام من بالا ببر پيمانه‌ات ر...

تا صبح‌دم به یاد تو شب را قدم زدمآتش گرفتم از تو و در صبح‌، ...

دیر است ،گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط