ButYou
#But_You
#Part¹³
-خیله خب.....
شروع به آشپزی کرد......
گردنم کبود بود....
اما جای یکی از اون ها بدجور میسوخت و درد میکرد.....
از دیشب حس متفاوتی داشتم.....
انگار چیزی داخل بدنم تغییر کرده بود.....
+راستش....
-چیشده؟
+منم....بابت دیشب.....مقصر بودم....متاسفم.....نباید اونقدر میخوردم....
-مشکلی نیست....بیا اول به فکر سلامتیت باشیم.....
با درد از کانتر پایین اومدم و از پشت بغلش کردم.....
+ممنونم....که هوامو داری
چاقویی که داشت با اون مواد غذایی رو میبرید کنار گذاشت و برگشت سمتم و متقابل بغلم کرد....
-چیزی نیست....کمترین کاریه که میتونم برات انجام بدم....
حسی که آغوشش داشت وصف ناپذیر بود.....
آرامش....
آرامش مطلق....
#Part¹³
-خیله خب.....
شروع به آشپزی کرد......
گردنم کبود بود....
اما جای یکی از اون ها بدجور میسوخت و درد میکرد.....
از دیشب حس متفاوتی داشتم.....
انگار چیزی داخل بدنم تغییر کرده بود.....
+راستش....
-چیشده؟
+منم....بابت دیشب.....مقصر بودم....متاسفم.....نباید اونقدر میخوردم....
-مشکلی نیست....بیا اول به فکر سلامتیت باشیم.....
با درد از کانتر پایین اومدم و از پشت بغلش کردم.....
+ممنونم....که هوامو داری
چاقویی که داشت با اون مواد غذایی رو میبرید کنار گذاشت و برگشت سمتم و متقابل بغلم کرد....
-چیزی نیست....کمترین کاریه که میتونم برات انجام بدم....
حسی که آغوشش داشت وصف ناپذیر بود.....
آرامش....
آرامش مطلق....
- ۱۴۰
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط