ButYou
#But_You
#Part¹¹
صبح روز بعد توی یکجای غریب با درد وحشتناک بیدار شدم.....
نشستم رو تخت و پتو رو روی خودم کشیدم تا زیر ترقوه ام رو پوشوندم....
لباسم رو روی زمین دیدم....
و با دیدن مردی که کنارم خواب بود یعنی برادر دورا بغضم شکست.....
من ه*زه نبودم....
هیچوقت قرار نبود قبل از ازدواجم این اتفاق بیوفته....
تهیونگ که کنارم بود بیدار شد.....
-چیش.....
با دیدنم زبونش بند اومد.....
-بورا؟
تا خواست بیاد سمتم خودمو عقب کشیدم....
+سمتم نیا(گریه شدید)
-من...م...من متاسفم نباید اینجوری میشد معذرت میخوام متاسفم بورا.....
+جچوری میخوای این فاجعه رو درست کنی؟(فریاد)دیگه هیچی برنمیگرده! نمیشه درستش کرد(داد)
نمیتونستم راه برم....
درد داشتم....
متوجه شد.....
پتو رو ازم جدا کرد و منو برد داخل حموم....
وان رو پر آب کرد و اول خودش نشست و بعد من رو نشوند داخل وانی که پر آب گرم بود.....
دردم بهتر شد بود و بهش تکیه داده بودم.....
این آدم برادر بهترین دوستم بود.....
#Part¹¹
صبح روز بعد توی یکجای غریب با درد وحشتناک بیدار شدم.....
نشستم رو تخت و پتو رو روی خودم کشیدم تا زیر ترقوه ام رو پوشوندم....
لباسم رو روی زمین دیدم....
و با دیدن مردی که کنارم خواب بود یعنی برادر دورا بغضم شکست.....
من ه*زه نبودم....
هیچوقت قرار نبود قبل از ازدواجم این اتفاق بیوفته....
تهیونگ که کنارم بود بیدار شد.....
-چیش.....
با دیدنم زبونش بند اومد.....
-بورا؟
تا خواست بیاد سمتم خودمو عقب کشیدم....
+سمتم نیا(گریه شدید)
-من...م...من متاسفم نباید اینجوری میشد معذرت میخوام متاسفم بورا.....
+جچوری میخوای این فاجعه رو درست کنی؟(فریاد)دیگه هیچی برنمیگرده! نمیشه درستش کرد(داد)
نمیتونستم راه برم....
درد داشتم....
متوجه شد.....
پتو رو ازم جدا کرد و منو برد داخل حموم....
وان رو پر آب کرد و اول خودش نشست و بعد من رو نشوند داخل وانی که پر آب گرم بود.....
دردم بهتر شد بود و بهش تکیه داده بودم.....
این آدم برادر بهترین دوستم بود.....
- ۱۴۰
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط