{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند

جوان که بودم از مردم چیزی می‌خواستم که نمی‌توانستند بدهند: دوستی پیوسته، عاطفه مدام…حال یاد گرفته‌ام از آنان چیزی بخواهم کم‌تر از آنچه می‌توانند بدهند: همنشینی بی‌کلام.

°آلبر کامو°
دیدگاه ها (۳)

‌یکی هم بود یه زمانی آنلاین می‌شد وپیامای منو سین نمیکرد ، خ...

تلخ ترین گریه‌ها بر روی گورهایی ریخته شده ک بخاطر کلمات گفته...

دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش رابه سِحرِ گرمِ مَرم...

ه‍‌س‍‌ت ول‍‌‍ی ن‍‌ی‍‌س‍‌ت ‍م‍‌ی‍‌ف‍‌ه‍‌م‍‌ی ‍چ‍‌‍ی م‍‌ی‍‌گم ...

پارت ۳ | آدم‌هایی که کم‌کم من را برگرداندندورود به دانشگاه ب...

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم ک...

منتخب روز از کتاب درس خداوند متعال برای ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط