دلم حیاط خانه ی پدر بزرگ

دلم حیاط خانه ی پدر بزرگ
را می خواهد...

عصر یک روز بهاری که باغچه ها را آب داده باشند و خنکای آن همراه با عطر موزاییک های خیس روحمان را سرمست کند.

فرشی بیاندازیم توی حیاط
و سفره ی افطاری پهن کنیم،
گُل های شمعدانی دور تا دور حوض
و بوی خوش آش رشته و نان تازه و خاک و آب و زندگی...

بچه های خانواده که به دنبال هم می دوند ، فریاد شادیشان در کل حیاط بپیچد، طنین خنده خانواده را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم لبخند می زنند و در کنار هم خوشند!

پدربزرگ از راه برسد با هندوانه هایی در دست و آنها را درون حوض آب قل بدهد و بچه ها را بیشتر به ذوق بیاورد،
و ما بدون ژست های روشنفکرانه سر سفره، کنار هم بنشینیم و منتظر شنیدن صدای اذان مغرب باشیم.

دلم آن روزهایی را می خواهد که وقتی کنار هم می نشستیم در بند گوشی های همراهمان نبودیم، یکدل بودیم و مهربانی کردن را خوب بلد بودیم...

هنوز هم فرصت هست!
تا ما زنده ایم و زندگی می کنیم برای پهن کردن سُفره ی مهربانی دیر نیست...

نزدیک افطاره!
اگر کنار هم نیستیم، به یاد دورهمی های خوش گذشته ، حداقل برای یکدیگر دعا کنیم و آرزوهای خوب...

روزه هاتون قبول
دیدگاه ها (۷)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

⚜️حکایت ⚜️امروز چهلمِ مادربزرگم بود؛از بهشت‌زهرا که برگشتیم ...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 26آن شب، ویولت و هوسوک در مهمان‌خانه...

پارت‌: 21 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**حلقه‌ای که دور لبه‌ی است...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

💙دلم یک خانه‌ی قدیمی می‌خواهدیک حال و هوایِ سنتی و اصیلخانه‌...

#پارت۱ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط