سیلام سیلام خب بریم یک پارت هم از این بدیم دل بعضیاتون ن
سیلام سیلام. خب بریم یک پارت هم از این بدیم دل بعضیاتون نشکنه.💫🙃
پارت7(اگه نباشی...)
ایزاوا وارد شد و دید همه ساکتن و داشتن به زور خودشون رو با یه چیزی سرگرم کنن حتی متوجه ورود استاد ایزاوا نشدن که ایزاوا سکوت رو شکوند و گفت:هییی شما ها چتونه؟نه به اون روزا که باید ساکتتون میکردن نه به الان که هیچ صدایی ازتون در نمیاد؟؟؟
که یه هو همه بلند شدن و گفتن:صبح بخیر استاد!!!!!
ایزاوا:خب امروز یه معموریت ازمایشی داریم.
همه:چچچیییییی؟؟؟؟
مومو:چرا واینستادین سر کلاس بهمون بگین؟؟
ایزاوا:چون معلوم نیست کی تبهکار ها حمله کنن.
(صدای ازیر خطر ازمایشی.)(راستی همه مجوز موقت رو دارن.)
ایزاوا:زود باشین.
همه:بله!!!
بعدش همه لباس های قهرمانیشون رو پوشیدن و وارد عمل شدن و تا نزدیک های شب در حال مبارزه بودن و بعد از اون بلاخره تموم شد و وقتی برگشتن خوابگاه همه پاره بودن ایزوکو هم توی اتاقش بود که صدای تقه ی کوتاهی شنید. متوجه شد کی بود.
ایزوکو:بیاتو.
باکوگو در رو به ارومی باز کرد و سرش رو اورد تو و گفت:دکو هنوز بیداری؟
ایزوکو لبخند خسته ای زد و گفت:فکر نمیکردم بیای.
باکوگو داخل اومد و در رو پشت سرش بست. باکوگو:ماموریت رو خوب رفتی. ولی بعضی وقت ها زیادی دست و پا میزنی. باید بیشتر به غریزت اعتماد کنی.
ایزوکو اهی کشید و با صدای سخته گفت:میدونم. ولی... سختمه. این که بفهمم کی واقعا داره حمله میکنه کی فقط نمایشه.
باکوگو:من اینجام که بهت کمک کنم.
ایزوکو:چیزیکه دیشب گفتی... اینکه تمرکزت رو بهم میزنم...واقعیه؟
باکوگو دستش رو برد سمت صورت ایزوکو ولی قبل لمس کردن متوقف شد. باکوگو:اگه اونجوری نگاهم کنی...اره. تمرکز منو میگیره...همه چیز رو میگیره.
ایزوکو سرش رو کج کرد و گذاشت روی دست باکوگو. ایزوکو:من... منم... همین حس رو میکنم. وقتی نیستی... انگار یه چیزی کمه.
باکوگو:چیزی که کمه... اینه که... نمیتونم بغلت کنم. نمیتونم...
بعدش صورت ایزوکو رو نوازش کرد و گفت:نمیتونم جلوی خودمو بگیرم... میخوام تورو... مال خودم کنم.
قبل از اینکه ایزوکو بتونه حرفی بزنه باکوگو اون رو بوسید و هر لحظه بوسه رو عمیقتر میکرد و تا اینکه هردو نفس کم اوردن و جدا شدن. لپ های ایزوکو سرخ بود اما این دفعه یه لبخند هم روش باکو گو میخاست دستبکشه کهایزوکو یقش رو گرفت و اروم گفت:اگه که بخای.....میتونیم...
باکوگو:چی رو میتونیم؟
ایزوکو:انجامش....ب..دیم
باکوگو لبخندی زد و گفت:چی رو انجام بدیم؟🙃
ایزوکو:خببب...
باکوگو خندید و گفت:اها حالا که تو میخوایش باشه.
بعدش هم رفت و در رو قفل کرد برگشت به سمت ایزوکو و اون رو بلند کرد و انداخت روی تخت بعدش تیشرتش رو در اورد و خودش رو انداخت روش رو بوسید و بعدش لباس های اونم در اورد و تا رسیدن به پاهاش بوسش کرد و خب باکوگو شلوارش رو دراورد و ک**** رو کرد توی ک****
ایزوکو:کا.چان اروم..اورمتر...اه..اه
باکوگو هم پرسرعت تر رفت و صدای ناله های دکو هم بلندتر شد و اشک تو چشماش جمع شد.
ایزوکو:دیگ..دیگه نمی..نمی..تونم.
باکوگو:فقط یکم دیگه!زیر حرفت نزن(نیشخند)خودت گفتی ها
باکوگو 🍒 های میدوریا رو چنگ زد و بعد ضربه!!!
میدوریا: آهههههه... کا.چ.چ.ان خ.خ.واهش می کنم....آهههههه
باکوگو:اَههه دکو اذیت نکن دیگه!
بعد ضربه زد.... میدوریا هم به نفس نفس افتاد و گریهش گرفت
تا اینکه واقعا دیگه حال ایزوکو خوب نبود و داشت مثل چی میلرزید و باکوگو وقتی دید حالش داره خیلی بد میشه دست از کارش کشید و رو گردن و رون های ایزوکو کلی مارک گذاشت. ایزوکو تبدیل شد به🍓و کلی با خجالت گفت:اینم... یه تیک تاک تیمیه؟
باکوگو هم پوزخندی پر از رضایت زد و گفت:شاید. ولی فعلا فقط بین خودمون.
اهم اهم... من این پارت رو گردن نمیگیرم من بچه پاکیم نماز میخونم.🤣
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
پارت7(اگه نباشی...)
ایزاوا وارد شد و دید همه ساکتن و داشتن به زور خودشون رو با یه چیزی سرگرم کنن حتی متوجه ورود استاد ایزاوا نشدن که ایزاوا سکوت رو شکوند و گفت:هییی شما ها چتونه؟نه به اون روزا که باید ساکتتون میکردن نه به الان که هیچ صدایی ازتون در نمیاد؟؟؟
که یه هو همه بلند شدن و گفتن:صبح بخیر استاد!!!!!
ایزاوا:خب امروز یه معموریت ازمایشی داریم.
همه:چچچیییییی؟؟؟؟
مومو:چرا واینستادین سر کلاس بهمون بگین؟؟
ایزاوا:چون معلوم نیست کی تبهکار ها حمله کنن.
(صدای ازیر خطر ازمایشی.)(راستی همه مجوز موقت رو دارن.)
ایزاوا:زود باشین.
همه:بله!!!
بعدش همه لباس های قهرمانیشون رو پوشیدن و وارد عمل شدن و تا نزدیک های شب در حال مبارزه بودن و بعد از اون بلاخره تموم شد و وقتی برگشتن خوابگاه همه پاره بودن ایزوکو هم توی اتاقش بود که صدای تقه ی کوتاهی شنید. متوجه شد کی بود.
ایزوکو:بیاتو.
باکوگو در رو به ارومی باز کرد و سرش رو اورد تو و گفت:دکو هنوز بیداری؟
ایزوکو لبخند خسته ای زد و گفت:فکر نمیکردم بیای.
باکوگو داخل اومد و در رو پشت سرش بست. باکوگو:ماموریت رو خوب رفتی. ولی بعضی وقت ها زیادی دست و پا میزنی. باید بیشتر به غریزت اعتماد کنی.
ایزوکو اهی کشید و با صدای سخته گفت:میدونم. ولی... سختمه. این که بفهمم کی واقعا داره حمله میکنه کی فقط نمایشه.
باکوگو:من اینجام که بهت کمک کنم.
ایزوکو:چیزیکه دیشب گفتی... اینکه تمرکزت رو بهم میزنم...واقعیه؟
باکوگو دستش رو برد سمت صورت ایزوکو ولی قبل لمس کردن متوقف شد. باکوگو:اگه اونجوری نگاهم کنی...اره. تمرکز منو میگیره...همه چیز رو میگیره.
ایزوکو سرش رو کج کرد و گذاشت روی دست باکوگو. ایزوکو:من... منم... همین حس رو میکنم. وقتی نیستی... انگار یه چیزی کمه.
باکوگو:چیزی که کمه... اینه که... نمیتونم بغلت کنم. نمیتونم...
بعدش صورت ایزوکو رو نوازش کرد و گفت:نمیتونم جلوی خودمو بگیرم... میخوام تورو... مال خودم کنم.
قبل از اینکه ایزوکو بتونه حرفی بزنه باکوگو اون رو بوسید و هر لحظه بوسه رو عمیقتر میکرد و تا اینکه هردو نفس کم اوردن و جدا شدن. لپ های ایزوکو سرخ بود اما این دفعه یه لبخند هم روش باکو گو میخاست دستبکشه کهایزوکو یقش رو گرفت و اروم گفت:اگه که بخای.....میتونیم...
باکوگو:چی رو میتونیم؟
ایزوکو:انجامش....ب..دیم
باکوگو لبخندی زد و گفت:چی رو انجام بدیم؟🙃
ایزوکو:خببب...
باکوگو خندید و گفت:اها حالا که تو میخوایش باشه.
بعدش هم رفت و در رو قفل کرد برگشت به سمت ایزوکو و اون رو بلند کرد و انداخت روی تخت بعدش تیشرتش رو در اورد و خودش رو انداخت روش رو بوسید و بعدش لباس های اونم در اورد و تا رسیدن به پاهاش بوسش کرد و خب باکوگو شلوارش رو دراورد و ک**** رو کرد توی ک****
ایزوکو:کا.چان اروم..اورمتر...اه..اه
باکوگو هم پرسرعت تر رفت و صدای ناله های دکو هم بلندتر شد و اشک تو چشماش جمع شد.
ایزوکو:دیگ..دیگه نمی..نمی..تونم.
باکوگو:فقط یکم دیگه!زیر حرفت نزن(نیشخند)خودت گفتی ها
باکوگو 🍒 های میدوریا رو چنگ زد و بعد ضربه!!!
میدوریا: آهههههه... کا.چ.چ.ان خ.خ.واهش می کنم....آهههههه
باکوگو:اَههه دکو اذیت نکن دیگه!
بعد ضربه زد.... میدوریا هم به نفس نفس افتاد و گریهش گرفت
تا اینکه واقعا دیگه حال ایزوکو خوب نبود و داشت مثل چی میلرزید و باکوگو وقتی دید حالش داره خیلی بد میشه دست از کارش کشید و رو گردن و رون های ایزوکو کلی مارک گذاشت. ایزوکو تبدیل شد به🍓و کلی با خجالت گفت:اینم... یه تیک تاک تیمیه؟
باکوگو هم پوزخندی پر از رضایت زد و گفت:شاید. ولی فعلا فقط بین خودمون.
اهم اهم... من این پارت رو گردن نمیگیرم من بچه پاکیم نماز میخونم.🤣
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
- ۲۱۱
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط