سایههاینقرهای
#سایه_های_نقره_ای✨
پارت اول: سایههای پادشاهی
تالار بزرگ قصر اِلفها با نور گلی و درخشان جادوهای معلق پر شده بود. جونگ کوک ، پسر پادشاه، با چهرهای سنگی و نگاهی که میتوانست یخ بزند، در گوشهای از تالار ایستاده بود. او حتی از صدای خنده بقیه هم عصبی بود. او فقط میخواست این مراسم زودتر تمام شود و به تنهایی در سکوت جنگل باشد.
در همین حال، در بخش دیگری از تالار، جینو با لبخندی که به نظر بسیار مهربان و باادب میآمد، در حال معاشرت با مهمانان بود. اما اگر کسی به چشمان او دقت میکرد، میفهمید که این مهربانی، تنها ماسکی است برای نقشههایی که در ذهن پر از حیلهاش میگذرد. او میدانست چطور با کلمات، آدمها را به بازی بگیرد.
ناگهان، صدای جیغی بلند از سمت باغهای کناری تالار بلند شد. جیمین، با خونسردی همیشگیاش، حتی پلک هم نزد، اما نگاهش به سمت مبدا صدا چرخید. در همان لحظه، میا از میان سایهها بیرون آمد؛ با همان نگاه سرد و جدیاش، اما وقتی به خواهر کوچکش که در میان جمعیت بود نگاه کرد، چشمانش برای لحظهای گرم شد.
اما همه چیز زمانی به هم ریخت که در ورودی تالار، لارا با آن زیبایی خیرهکننده و جذابیتی که از خون گرگینهها میگرفت، قدم گذاشت. او با نگاهی که همزمان هم سلیطه و هم بینهایت جذاب بود، به همه نگاه میکرد، انگار که منتظر است کسی جرأت کند و راه رفتنش را سد کند تا او بتواند با لذت، آن شخص را به بازی بگیرد.
در میان این همه هیاهو، یک جسد در نزدیکی فوارهی جادویی پیدا شد. جسدی که از آن، به جای خون، گلبرگهای سیاه بیرون میزد...
ادامه دارد✨
پارت اول: سایههای پادشاهی
تالار بزرگ قصر اِلفها با نور گلی و درخشان جادوهای معلق پر شده بود. جونگ کوک ، پسر پادشاه، با چهرهای سنگی و نگاهی که میتوانست یخ بزند، در گوشهای از تالار ایستاده بود. او حتی از صدای خنده بقیه هم عصبی بود. او فقط میخواست این مراسم زودتر تمام شود و به تنهایی در سکوت جنگل باشد.
در همین حال، در بخش دیگری از تالار، جینو با لبخندی که به نظر بسیار مهربان و باادب میآمد، در حال معاشرت با مهمانان بود. اما اگر کسی به چشمان او دقت میکرد، میفهمید که این مهربانی، تنها ماسکی است برای نقشههایی که در ذهن پر از حیلهاش میگذرد. او میدانست چطور با کلمات، آدمها را به بازی بگیرد.
ناگهان، صدای جیغی بلند از سمت باغهای کناری تالار بلند شد. جیمین، با خونسردی همیشگیاش، حتی پلک هم نزد، اما نگاهش به سمت مبدا صدا چرخید. در همان لحظه، میا از میان سایهها بیرون آمد؛ با همان نگاه سرد و جدیاش، اما وقتی به خواهر کوچکش که در میان جمعیت بود نگاه کرد، چشمانش برای لحظهای گرم شد.
اما همه چیز زمانی به هم ریخت که در ورودی تالار، لارا با آن زیبایی خیرهکننده و جذابیتی که از خون گرگینهها میگرفت، قدم گذاشت. او با نگاهی که همزمان هم سلیطه و هم بینهایت جذاب بود، به همه نگاه میکرد، انگار که منتظر است کسی جرأت کند و راه رفتنش را سد کند تا او بتواند با لذت، آن شخص را به بازی بگیرد.
در میان این همه هیاهو، یک جسد در نزدیکی فوارهی جادویی پیدا شد. جسدی که از آن، به جای خون، گلبرگهای سیاه بیرون میزد...
ادامه دارد✨
- ۴۸۹
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط