سایههاینقرهای
#سایه_های_نقره_ای✨
پارت دوم: بوی خون و گلبرگهای سیاه
سکوت سنگینی بر تالار حاکم شد. جیغی که از باغ شنیده شده بود، مثل یک تیغ تیز، آرامشِ کاذب جشن را در هم شکسته بود. جونگکوک ، با اخمی که تا روی پیشانیاش رسیده بود، از گوشهای که ایستاده بود بیرون آمد. او از این همه سر و صدا و بینظمی متنفر بود، اما وقتی متوجه شد نگهبانان با وحشت در حال دویدن هستند، غریزهی جنگندگیاش بیدار شد.
در حالی که جمعیت با ترس و لرز به سمت باغ میرفتند، جینو هم به آرامی از میان جمعیت لغزید. او لبخند مهربانش را حفظ کرده بود، اما چشمان تیزبینش داشتند تمام واکنشها را زیر نظر میگرفتند. او میدانست که در چنین موقعیتهایی، بهترین راه این است که خود را بیگناه و مظلوم نشان دهد، اما در دلش، کنجکاوی عجیبی برای دیدن این فاجعه داشت.
وقتی همه به فوارهی جادویی رسیدند، صحنه وحشتناک بود. مقتول، یکی از مشاوران ارشد پادشاه، روی زمین افتاده بود. اما خبری از خون نبود. به جای آن، از زخمهای بدنش، گلبرگهای سیاه و مخملی بیرون میزد که بویی شبیه به مرگ و عطرِ تلخ گلهای شببو داشتند.
میا با آن ظاهر سرد و جدیاش، به آرامی به سمت جسد رفت. او که به خون عادت داشت، از این صحنه چندان وحشت نکرد، اما حس کرد چیزی در این مرگ غیرطبیعی است. او به اطراف نگاه کرد و چشمانش با شوگا تلاقی کرد. شوگا، پسر پادشاه خونآشامها، با همان نگاه سنگین و جدیاش، ایستاده بود و انگار داشت سعی میکرد با قدرت جادوییاش ردپای مقتول را حس کند. او زمزمه کرد: «این کار یک خونآشام نیست... این جادوگریِ سیاه است.»
سنگین و جدیاش، ایستاده بود و انگار داشت سعی میکرد با قدرت جادوییاش ردپای مقتول را حس کند. او زمزمه کرد: «این کار یک خونآشام نیست... این جادوگریِ سیاه است.»
در همین میان لارا با قدمهایی مغرورانه و نگاهی که انگار همه را تحقیر میکرد، به جمع نزدیک شد. او با شنیدن حرف شوگا، پوزخندی زد و گفت: «چقدر زود قضاوت میکنید! شاید فقط یک اتفاق بد بوده، یا شاید هم کسی از شماها، خیلی بدجنستر از اون چیزیه که به نظر میاد.» لارا با این حرف، نگاه تند و تیزش را به سمت **داسوم** که در گوشهای ایستاده بود و با شیطنت به همهمه نگاه میکرد، دوخت. داسوم، با آن شخصیت رو مخ و آزاردهنده، حتی در این موقعیت هم داشت به دنبال راهی برای مسخره کردن بقیه میگشت.
ناگهان، **تهیونگ** که تا آن لحظه ساکت بود، از میان جمعیت بیرون پرید. او با آن جذابیت خاص و چهرهای که ترکیبی از خشم و زیبایی بود، به سمت فواره رفت. او با لحنی که همزمان هم عصبی بود و هم جذاب، گفت: «سکوت کنید! اگر میخواهید دنبال قاتل بگردید، نباید مثل احمقها فقط به گلبرگها خیره بشید.»
او به سمت زمین خم شد و با انگشتانش یکی از گلبرگهای سیاه را برداشت. در همان لحظه، **جیمین** که با خونسردی تمام ایستاده بود، متوجه شد که سایهای عجیب در میان درختان باغ حرکت میکند. او با لبخندی کمرنگ که مشخص نبود از روی شادی است یا تمسخر، به سمت سایه حرکت کرد.
اما ناگهان، یک انفجار کوچک از میان گلبرگهای سیاه رخ داد و تمام باغ را در مه سیاه پوشاند!
ادامه دارد✨
شرایط:
40 لایک🍒(خواهشا حمایت کنید😭)
20 بازنشر👏🏻
30 کامنت🪷
پارت دوم: بوی خون و گلبرگهای سیاه
سکوت سنگینی بر تالار حاکم شد. جیغی که از باغ شنیده شده بود، مثل یک تیغ تیز، آرامشِ کاذب جشن را در هم شکسته بود. جونگکوک ، با اخمی که تا روی پیشانیاش رسیده بود، از گوشهای که ایستاده بود بیرون آمد. او از این همه سر و صدا و بینظمی متنفر بود، اما وقتی متوجه شد نگهبانان با وحشت در حال دویدن هستند، غریزهی جنگندگیاش بیدار شد.
در حالی که جمعیت با ترس و لرز به سمت باغ میرفتند، جینو هم به آرامی از میان جمعیت لغزید. او لبخند مهربانش را حفظ کرده بود، اما چشمان تیزبینش داشتند تمام واکنشها را زیر نظر میگرفتند. او میدانست که در چنین موقعیتهایی، بهترین راه این است که خود را بیگناه و مظلوم نشان دهد، اما در دلش، کنجکاوی عجیبی برای دیدن این فاجعه داشت.
وقتی همه به فوارهی جادویی رسیدند، صحنه وحشتناک بود. مقتول، یکی از مشاوران ارشد پادشاه، روی زمین افتاده بود. اما خبری از خون نبود. به جای آن، از زخمهای بدنش، گلبرگهای سیاه و مخملی بیرون میزد که بویی شبیه به مرگ و عطرِ تلخ گلهای شببو داشتند.
میا با آن ظاهر سرد و جدیاش، به آرامی به سمت جسد رفت. او که به خون عادت داشت، از این صحنه چندان وحشت نکرد، اما حس کرد چیزی در این مرگ غیرطبیعی است. او به اطراف نگاه کرد و چشمانش با شوگا تلاقی کرد. شوگا، پسر پادشاه خونآشامها، با همان نگاه سنگین و جدیاش، ایستاده بود و انگار داشت سعی میکرد با قدرت جادوییاش ردپای مقتول را حس کند. او زمزمه کرد: «این کار یک خونآشام نیست... این جادوگریِ سیاه است.»
سنگین و جدیاش، ایستاده بود و انگار داشت سعی میکرد با قدرت جادوییاش ردپای مقتول را حس کند. او زمزمه کرد: «این کار یک خونآشام نیست... این جادوگریِ سیاه است.»
در همین میان لارا با قدمهایی مغرورانه و نگاهی که انگار همه را تحقیر میکرد، به جمع نزدیک شد. او با شنیدن حرف شوگا، پوزخندی زد و گفت: «چقدر زود قضاوت میکنید! شاید فقط یک اتفاق بد بوده، یا شاید هم کسی از شماها، خیلی بدجنستر از اون چیزیه که به نظر میاد.» لارا با این حرف، نگاه تند و تیزش را به سمت **داسوم** که در گوشهای ایستاده بود و با شیطنت به همهمه نگاه میکرد، دوخت. داسوم، با آن شخصیت رو مخ و آزاردهنده، حتی در این موقعیت هم داشت به دنبال راهی برای مسخره کردن بقیه میگشت.
ناگهان، **تهیونگ** که تا آن لحظه ساکت بود، از میان جمعیت بیرون پرید. او با آن جذابیت خاص و چهرهای که ترکیبی از خشم و زیبایی بود، به سمت فواره رفت. او با لحنی که همزمان هم عصبی بود و هم جذاب، گفت: «سکوت کنید! اگر میخواهید دنبال قاتل بگردید، نباید مثل احمقها فقط به گلبرگها خیره بشید.»
او به سمت زمین خم شد و با انگشتانش یکی از گلبرگهای سیاه را برداشت. در همان لحظه، **جیمین** که با خونسردی تمام ایستاده بود، متوجه شد که سایهای عجیب در میان درختان باغ حرکت میکند. او با لبخندی کمرنگ که مشخص نبود از روی شادی است یا تمسخر، به سمت سایه حرکت کرد.
اما ناگهان، یک انفجار کوچک از میان گلبرگهای سیاه رخ داد و تمام باغ را در مه سیاه پوشاند!
ادامه دارد✨
شرایط:
40 لایک🍒(خواهشا حمایت کنید😭)
20 بازنشر👏🏻
30 کامنت🪷
- ۵۰۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط