{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه ترسناک 😈

داستان کوتاه ترسناک 😈
....
با صدای بیسیمی که توی اتاق بچم بود بیدارشدم و شنیدم که زنم داره واسش لالایی میخونه ... وقتی روی تخت جابه جا شدم دستم خورد به زنم که کنار من رو تخت خوابیده بود👻 👻
دیدگاه ها (۹)

💢 هموطن بخون بعد لایک کن✒ ✒ ✒ ما داریم به کجا کشیده میشیم ؟؟...

من ادم رویای تو نیستم...من فکر و ذکرم پرت این سازه...یکی مثه...

💢 شنیدم گفتی ازم بدت میاد... خب عزیزم اگه منم وقتشو داشتم که...

💢 بعضی وقتامجبوری تو فضای بغضت بخندی ، دلت بگیره ولی..ولی دل...

#قرارداد_دوستانه s2p10ویو لیلی: جونگ هی رو داخل گهواره ش گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط