داستان کوتاه ترسناک 😈
داستان کوتاه ترسناک 😈
....
با صدای بیسیمی که توی اتاق بچم بود بیدارشدم و شنیدم که زنم داره واسش لالایی میخونه ... وقتی روی تخت جابه جا شدم دستم خورد به زنم که کنار من رو تخت خوابیده بود👻 👻
....
با صدای بیسیمی که توی اتاق بچم بود بیدارشدم و شنیدم که زنم داره واسش لالایی میخونه ... وقتی روی تخت جابه جا شدم دستم خورد به زنم که کنار من رو تخت خوابیده بود👻 👻
- ۶.۲k
- ۲۵ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط