{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ² : پارت ²

در را کمی باز کردم و از لای آن حیاط را نگاه کردم.دختری با موهای پریشان و هودی خاکستری رنگ،وسط حیاط ایستاده بود و با تعجب اطراف را نگاه می کرد.+از چهره‌ و لباسش مشخص بود که مال اینجا نیست+شروع به خندیدن کرد،آرام آرام سمتش قدم برداشتم.وقتی نزدیک شدیم،دستی برایش تکان دادم و گفتم:«سلام!»به او ملحق شدم.جواب داد:«سلام،تو...تو مال این مدرسه ای یعنی...یعنی من الان توی هاوکینزم؟»لبخند زدم و گفتم:«نه،من اینجا افتادم...یا بهتره بگم به اینجا هدایت شدم»نگاهی به اطراف کرد و گفت:«یعنی من و تو اومدیم هاوکینز؟»سرم را تکان دادم.دستم را سمتش دراز کردم و گفتم:«نازنینم»دختر بعد از شنیدن اسمم،با هیجان پرسید:«همونی که توی ویسگون پیج داره و عکس پروفایلش استیوه؟»به محض تمام شدن جمله‌ش،دختری با لباس صورتی کنارمان آمد و گفت:«هی دخترا،می بینم دارید درباره ی استیو حرف میزنید،حواستون باشه ها!تا وقتی ما دوستاشیم و با اون دختره هست نیازی به شما ها نداره»من و دختر هدایت شده همدیگر را نگاه کردیم و خندیدیم.+همون دختری بود که توی فصل اول با استیو دوست بود و هیچ کس اسمش رو نمی دونست!+همینطور که می خندیدم گفتم:«نه،نگران نباش!»با ناز خاصی موهایش را کنار زد و از پیش ما رفت.گفتم:«اصلا باورم نمیشه،همین چند لحظه پیش هم مایک و ویل اینا رو دیدم»دختر دستش را روی بازویم گذاشت و گفت:«نگفتی!تو همون نازنینی؟»گفتم:«آره،چیزی شده؟»دختر از شدت خوشحالی مرا در آغوش گرفت.گفت:«من بارانم نازنین،همونی که باهم پروفایل ست گذاشتیم»+خدای من!باران!+وقتی تازه متوجه شدم چه کسی در آغوش من است،محکم بغلش کردم.گفتم:«خیلی خوشحالم که دارم از نزدیک می بینمت دختر!»از آغوش یکدیگر بیرون آمدیم،گفت:«منم همینطور،خیلی منتظر همچین اتفاقی بودم.وقتی پیامت رو دیدم فکر نمیکردم اینجا ببینمت»با خودم گفتم:«یعنی هرکس پیاممو رو ببینه میاد اینجا؟یعنی هیلدا و سارا هم...»ناگهان صدای زنگ مدرسه به گوش رسید.همه ی دانش آموز ها سمت کلاس هایشان دویدند.دست باران را گرفتم و گفتم:«حالا که اینجاییم باید بهترین خاطراتو باهم بسازیم»و بعد با خوشحالی و هیجان سمت یکی از کلاس ها دویدیم.همینطور که داشتیم سمت یکی از راهرو ها می دویدیم،به یکی برخورد کردم و تقریبا نزدیک بود بیفتم.سرم را بالا گرفتم؛استیو؟+خدایا با من اینکار رو نکن+استیو دستی بر موهایش کشید و گفت:«اوه ببخشید...نانسی صبر کن!»و‌ بعد سمت دیگری دوید.برگشتیم و پشت سرمان را نگاه کردیم،نانسی و استیو سر موضوعی باهم بحث می کردند و من و باران با ذوق آنها را نگاه می کردیم.باران به شانه‌م زد و گفت:«هی،من و توییم ها!»خندیدم و گفتم:«آره،ولی خب بدون دعوا!»میخواستم سمتشان بروم و برای اولین بار با آنها حرف بزنم،اما باران دستم را کشید و سمت یکی از کلاس ها رفتیم.وارد کلاس که شدیم،همان‌ جا قفل شدیم.مایک،ویل،داستین و لوکاس رو‌ به رویمان و بر روی صندلی هایشان نشسته بودند.+درک‌ کردنش واقعا سخت بود+ویل به محض دیدن من و باران،از جا بلند شد و گفت:«هی!شما دو تا دانش آموزای جدیدید؟تا حالا اینجا ندیدمتون!»باران گفت:«خب...آره‌.ما تازه اومدیم به این مدرسه،تعریفشو خیلی شنیدیم»ویل به ما ملحق شد،دستش را سمت باران دراز کرد و گفت:«ویلیامم،اما خب دوستام ویل صدام میکنن»باران دست داد و گفت:«میدونم....یعنی چیزه خوشبختم،من هم بارانم»ابروهایش را بالا انداخت و گفت:«تا حالا همچین اسمی نشنیده بودم!»گفتم:«ما تازه به این شهر اومدیم و اهل اینجا نیستیم.منم نازنینم»ویل سرش را تکان داد و گفت:«خوشبختم.پس دوستی ندارید درسته؟»داستین صدا زد:«خبریه پسر؟»ویل سمتشان برگشت و گفت:«دوستای جدیدمونن،باران و نازنین!»

🥞ادامه دارد...

#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
دیدگاه ها (۱)

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ : پارت³ت...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ : پارت ⁴...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ : پارت ¹...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط