{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ : پارت ⁴
سپس تصمیم گرفتم به حیاط بروم تا کمی با محیط هاوکینز آشنا شدم و با تعجلب تمام اطراف را مینگرم تا اینکه در رو به حیاط باز شد و دختری با ظاهر آراسته که دامنی سفید پوشیده و کلاه همان رنگ را گذاشته وارد حیاط شد دستی برایم تکان دادو من هم دستی برای او تکان دادم با اینکه یکدیگر را نمیشناختیم او به من نگاه کرد و گفت:
_سلام
به او نگاهی کردم و گفتم:
+سلام،تو...تو مال این مدرسه ای یعنی...یعنی من الان توی هاوکینزم؟
لبخندی بامزه زد که باعث شد من هم لبخند بزنم سپس گفت:
_نه،من اینجا افتادم...یا بهتره بگم به اینجا هدایت شدم
به خودم گفتم یکی دیگر مانند من؟؟سپس گفتم:
+یعنی من و تو اومدیم هاوکینز؟ سرش را تکان داد و بعد دستش را دراز کرد و گفت:
_ نازنینم
چیییی؟؟؟نازنینن یعنی ممکنه نازی باشه نازی استیو خوشگلممم یعنی ممکنه با هیجان گفتم:
+همونی که توی ویسگون پیج داره و عکس پروفایلش استیوه؟؟؟؟؟؟ بدو تروخدا بگوووو
تا حرفم را زدم دوباره همان دختر مسخره هه دوست استیو آمد و گفت:هی دخترا،فکر کنم دارین راجب شوهرم استیو حرف میزنید،حواستون باشه ها!تا وقتی ما دوستشم و با اون دختره که من باید جاش میبودم هست نیازی به شما ها نداره!!!!
ا. رفت و من و نازنین زدیم زیر خنده و من از شدت خنده شکمم را گرفتم نازی گفت:
_باورم نمیشه ویل و مایک و داستین دیدمااا
گفتم:نگفتی!تو همون نازنینی؟
_آره،چیزی شده؟
از شدت ذوق یغلش کردم و بپر بپر کردم
+وایییی نازییی من بارانم نازنین،همونی که باهم پروفایل ست گذاشتیمم!!!!!
_خدای من!باران!خیلی خوشحالم که دارم از نزدیک می بینمت دختر! بعد دقیقه ها در آغوش کشیدن یکدیگر گفتم:
+منم همینطور،خیلی منتظر همچین اتفاقی بودم.وقتی پیامت رو دیدم فکر نمیکردم اینجا ببینمت
سپس دستم را گرفت و گفت:
_حالا که اینجاییم باید بهترین خاطراتو باهم بسازیم
و بعد با خوشحالی و هیجان سمت یکی از کلاس ها دویدیم. به سمت یک راهرو رفتیم و دویدیم اما نازی محکم خورد به کسی داشت بو داشت به زمین می افتاد
÷نانسی صبر کن!!!
نانسی و استیو داشتن دعوا میکردن ولی ما توی ویسگون استیو و نانسی بودیم
+منو توییم
_اما بدون دعوا
نازی دلشت به سمتشان میرفت اما دستش را کشیدم تا به کلاسی دیگر بریم
+دوشیزه نازی استیو از این طرف
وارد کلاس شدیم ولی ویل و مایک و... روی صندلی هایشان در کلاس بودن ویل جلوم بود خشکم زد از جایش بلند شد و گفت:
÷سلام شما دانش آموز جدید هستید؟؟
کراشم جلومه نگام میکنه و داره باهام حرف میزنه به پته پته افتادم
+آ.. آ.. آره من بارانم و ایشون نازی اومدیم اینجا
÷باران تاحالا نشنیدمش ولی قشنگه بهت میاد
لپم مثل هلو سرخ شد
÷حالت خوبه قرمزی
+آ..آره
مایک گفت:(اینا کین؟؟؟)
÷دوستای جدیدمون نازی و باران
همه گفتن:خوشبختیم
نازی زد بهم و گفت:
_چیشده؟؟
+بابا کراشم ویل هااا
_آها ولی چرا انقد قرمزی
+نپرس
÷باید با بقیه آشناتون کنیم
+درواقع ما همه رو میشناسیم
_باران!!!!
🥞ادامه دارد.....
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
دیدگاه ها (۰)

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ : پارت³ت...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ² : پارت ²...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط