LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²²
صدای زنگ عمارت در فضای ساکت حیاط پیچید ، چند ثانیه بعد یکی از خدمتکارها در را باز کرد.
_ بله؟
جونگکوک کمی مردد گفت
جونگکوک : من... با آقای کیم کار دارم
خدمتکار با تعجب نگاهش کرد
_ قرار ملاقات دارین؟
جونگکوک سرش را به نشانهی منفی تکان داد
_ نه... فقط یه چیز مهمه که باید به خودشون تحویل بدم
خدمتکار لحظهای مردد ماند
_ لطفاً چند دقیقه صبر کنین
جونگکوک سرش رو به نشانه تایید تکان داد و نفس عمیقی کشید ، نمیدانست اصلاً تهیونگ حاضر میشود او را ببیند یا نه
.....
داخل عمارت...کای که تازه از اتاق کار تهیونگ بیرون اومده بود ، داشت از پلهها پایین میومد که خدمتکار نزدیکش شد.
_ یه نفر دم دره
کای: کیه؟
با بی حوصلگی پرسید
_ همون باریستایی که چند روز پیش سفارش آورده بود
کای اخم کرد و خواست چیزی بگه ولی همون موقع...تهیونگ از پله ها پایین اومد
تهیونگ: جونگکوک؟!
خدمتکار سر تکان داد
ـ بله
تهیونگ: بذارین بیاد داخل
بدون معطلی گفت . کای با تعجب نگاهش کرد...اما چیزی نگفت . چند لحظه بعد جونگکوک وارد سالن شد ، برای لحظهای احساس کرد قلبش بیدلیل سنگین شده. صدای قدمهایی باعث شد سرش را بلند کند. . تهیونگ آرام از راهرو در های دوتایی بلند بلند وارد شد ، کت طوسی سادهای پوشیده بود و کای هم پشت سرش وارد شد .
تهیونگ: چی شده ؟!
صدای سرد همیشگی اش موقع صحبت با جونگکوک انگار کمی نرم تر شده بود . جونگکوک بدون مقدمه، یواسبی را از جیبش بیرون آورد.
جونگکوک: دیشب... یه مرد زخمی اینو بهم داد و....گفت برسونمش به آقای کیم....
کای با دیدن یواسبی، ابروهایش بالا رفت
کای: بالاخره پیداش کردن
بدون اینکه توضیح بیشتری بده، یو اس بی رو از دست جونگکوک گرفت و رو به تهیونگ گفت
کای: من میرم بررسیش کنم
تهیونگ فقط سری تکان داد . کای نگاهی کوتاه به جونگکوک انداخت و از سالن خارج شد. بعد از بسته شدن در، سکوت سنگینی بین آن دو افتاد. تهیونگ چند لحظه به جونگکوک خیره ماند.
تهیونگ: کسی تعقیبت نکرد ؟! آسیب ندیدی ؟!
در صدایش رگه هایی از نگرانی وجود داشت که کاملا بر خلاف ظاهر سرد همیشگی تهیونگ بود
جونگکوک: فکر نمیکنم کسی تعقیبم کرده باشه ، قبل از اینکه کسی منو ببینه فرار کردم
تهیونگ نفس راحت و نامحسوسی ؛ انقدر نامحسوس که شاید هر کسی متوجهش نمیشد اما کای اگر آنجا بود، خوب میدانست این نفس یعنی تهیونگ تازه کمی از نگرانیاش کم شده است . نگاه تهیونگ برای چند ثانیه روی زمین ماند ؛ انگار داشت احتمالهای مختلف را توی ذهنش مرور میکرد.
تهیونگ: از امروز دیگه تنها رفتوآمد نکن
با قاطعیت گفت . جونگکوک متعجب نگاهش کرد
جونگکوک: چرا...؟!
تهیونگ این بار با لحنی محکمتر تکرار کرد
تهیونگ: مسیرت رو عوض کن. شبها از کوچههای خلوت رد نشو. اگر اتفاق مشکوکی افتاد، همون لحظه با من تماس بگیر.
جونگکوک با به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک: چرا ؟! من که کاری نکر.....
حرفش هنوز تمام نشده بود که تهیونگ میان حرفش پرید.
تهیونگ: همین که اصلا به او یو اس بی نگاه کردی هم خطرناکه چه برسه به اینکه اونو برداری
با نگرانی پنهانی که در چشمانش بود ، بازو های جونگکوک رو گرفت ، نه با خشونت بلکه با ملایمت .
تهیونگ: فقط با دقت به حرفام گوش کن... از این لحظه، امنیتت از هر چیز دیگهای مهمتره. تو نمیدونی ناخواسته وارد چه ماجرایی شدی. این یواسبی... و آدمهایی که دنبالش هستن، از چیزی که فکر میکنی خطرناکترن. احتمال زیادی داره که الان دنبال تو هم بگردن. پس... هر جا میری، خیلی مراقب باش.
صدایش آرام بود، اما نگرانی پنهان و قاطعیتی که در لحنش موج میزد، باعث شد جونگکوک بیاختیار سکوت کند. برای اولین بار، واقعاً احساس کرد ماجرا از یک اتفاق ساده خیلی فراتر رفته است.
....ادامه دارد
بازم چون خیلی مهربونم اینو گذاشتم براتون 🌚😌
PART : ²²
صدای زنگ عمارت در فضای ساکت حیاط پیچید ، چند ثانیه بعد یکی از خدمتکارها در را باز کرد.
_ بله؟
جونگکوک کمی مردد گفت
جونگکوک : من... با آقای کیم کار دارم
خدمتکار با تعجب نگاهش کرد
_ قرار ملاقات دارین؟
جونگکوک سرش را به نشانهی منفی تکان داد
_ نه... فقط یه چیز مهمه که باید به خودشون تحویل بدم
خدمتکار لحظهای مردد ماند
_ لطفاً چند دقیقه صبر کنین
جونگکوک سرش رو به نشانه تایید تکان داد و نفس عمیقی کشید ، نمیدانست اصلاً تهیونگ حاضر میشود او را ببیند یا نه
.....
داخل عمارت...کای که تازه از اتاق کار تهیونگ بیرون اومده بود ، داشت از پلهها پایین میومد که خدمتکار نزدیکش شد.
_ یه نفر دم دره
کای: کیه؟
با بی حوصلگی پرسید
_ همون باریستایی که چند روز پیش سفارش آورده بود
کای اخم کرد و خواست چیزی بگه ولی همون موقع...تهیونگ از پله ها پایین اومد
تهیونگ: جونگکوک؟!
خدمتکار سر تکان داد
ـ بله
تهیونگ: بذارین بیاد داخل
بدون معطلی گفت . کای با تعجب نگاهش کرد...اما چیزی نگفت . چند لحظه بعد جونگکوک وارد سالن شد ، برای لحظهای احساس کرد قلبش بیدلیل سنگین شده. صدای قدمهایی باعث شد سرش را بلند کند. . تهیونگ آرام از راهرو در های دوتایی بلند بلند وارد شد ، کت طوسی سادهای پوشیده بود و کای هم پشت سرش وارد شد .
تهیونگ: چی شده ؟!
صدای سرد همیشگی اش موقع صحبت با جونگکوک انگار کمی نرم تر شده بود . جونگکوک بدون مقدمه، یواسبی را از جیبش بیرون آورد.
جونگکوک: دیشب... یه مرد زخمی اینو بهم داد و....گفت برسونمش به آقای کیم....
کای با دیدن یواسبی، ابروهایش بالا رفت
کای: بالاخره پیداش کردن
بدون اینکه توضیح بیشتری بده، یو اس بی رو از دست جونگکوک گرفت و رو به تهیونگ گفت
کای: من میرم بررسیش کنم
تهیونگ فقط سری تکان داد . کای نگاهی کوتاه به جونگکوک انداخت و از سالن خارج شد. بعد از بسته شدن در، سکوت سنگینی بین آن دو افتاد. تهیونگ چند لحظه به جونگکوک خیره ماند.
تهیونگ: کسی تعقیبت نکرد ؟! آسیب ندیدی ؟!
در صدایش رگه هایی از نگرانی وجود داشت که کاملا بر خلاف ظاهر سرد همیشگی تهیونگ بود
جونگکوک: فکر نمیکنم کسی تعقیبم کرده باشه ، قبل از اینکه کسی منو ببینه فرار کردم
تهیونگ نفس راحت و نامحسوسی ؛ انقدر نامحسوس که شاید هر کسی متوجهش نمیشد اما کای اگر آنجا بود، خوب میدانست این نفس یعنی تهیونگ تازه کمی از نگرانیاش کم شده است . نگاه تهیونگ برای چند ثانیه روی زمین ماند ؛ انگار داشت احتمالهای مختلف را توی ذهنش مرور میکرد.
تهیونگ: از امروز دیگه تنها رفتوآمد نکن
با قاطعیت گفت . جونگکوک متعجب نگاهش کرد
جونگکوک: چرا...؟!
تهیونگ این بار با لحنی محکمتر تکرار کرد
تهیونگ: مسیرت رو عوض کن. شبها از کوچههای خلوت رد نشو. اگر اتفاق مشکوکی افتاد، همون لحظه با من تماس بگیر.
جونگکوک با به تهیونگ نگاه کرد
جونگکوک: چرا ؟! من که کاری نکر.....
حرفش هنوز تمام نشده بود که تهیونگ میان حرفش پرید.
تهیونگ: همین که اصلا به او یو اس بی نگاه کردی هم خطرناکه چه برسه به اینکه اونو برداری
با نگرانی پنهانی که در چشمانش بود ، بازو های جونگکوک رو گرفت ، نه با خشونت بلکه با ملایمت .
تهیونگ: فقط با دقت به حرفام گوش کن... از این لحظه، امنیتت از هر چیز دیگهای مهمتره. تو نمیدونی ناخواسته وارد چه ماجرایی شدی. این یواسبی... و آدمهایی که دنبالش هستن، از چیزی که فکر میکنی خطرناکترن. احتمال زیادی داره که الان دنبال تو هم بگردن. پس... هر جا میری، خیلی مراقب باش.
صدایش آرام بود، اما نگرانی پنهان و قاطعیتی که در لحنش موج میزد، باعث شد جونگکوک بیاختیار سکوت کند. برای اولین بار، واقعاً احساس کرد ماجرا از یک اتفاق ساده خیلی فراتر رفته است.
....ادامه دارد
بازم چون خیلی مهربونم اینو گذاشتم براتون 🌚😌
- ۱.۲k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط