{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ²⁰

۱۴ جولای ۲۰۲۶
هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت. چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن شده بودند و جونگکوک بعد از تمام شدن شیفتش، مثل همیشه کوله‌ی کوچکش را روی شانه انداخت و راه خانه را در پیش گرفت . وارد کوچه‌ی خلوتی شد که همیشه میانبرش تا خانه بود ، چند قدم بیشتر برنداشته بود که...صدایی ضعیف از انتهای کوچه به گوشش رسید.
مرد: ...ه...هی...
جونگکوک از حرکت ایستاد و با گیجی نگاهی به اطراف انداخت . دوباره همان صدا، این بار ضعیف‌تر
مرد : بیا اینجا...
نگاه جونگکوک به گوشه‌ی تاریک کوچه افتاد ، مردی روی زمین افتاده بود و پیراهن مشکی‌اش از خون خیس شده بود و نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمد. چشم‌های جونگکوک از شوک گرد شد ، به سمت مرد دوید و کنارش زانو زد
جونگکوک: آقا... صدای منو می‌شنوین؟! الان زنگ می‌زنم اورژانس...
دستش را داخل جیبش برد تا گوشی‌اش را بیرون بیاورد اما مرد با آخرین توان، مچ دستش را گرفت ، جونگکوک با تعجب به او نگاه کرد. مرد دست لرزانش را داخل کتش برد و یک یو‌ اس‌ بی کوچک که گوشه‌اش به خون آغشته شده بود بیرون آورد و آن را با زحمت داخل دست جونگکوک گذاشت.
مرد : اینو...
نفسش برید ، چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتواند حرف بزند.
مرد : به... آقای کیم... برسون...و....خیلی مراقب باش ، اونا...دارم میان
جونگکوک با گیجی به یو‌ اس‌ بی نگاه کرد.
جونگکوک: آقای کیم؟... منظورت کیه؟ کیا دارن میان ؟!
مرد : رئیس....منتظره ، برو به عمارتش...
با صدایی که به سختی شنیده می‌شد زمزمه کرد ، جونگکوک اخم کرد.
جونگکوک: عمارت؟... صبر کنین... یعنی آقای کیم...؟
اما دیگر دیر شده بود ، دست مرد شل شد و سرش آرام به یک طرف افتاد و از هوش رفت . جونگکوک برای لحظه‌ای خشکش زد بعد سریع گوشی‌اش را بیرون آورد و با اورژانس تماس گرفت.
جونگکوک: لطفاً زود بیاین! یه نفر زخمی شده... خونریزی شدیدی داره...
آدرس را با عجله گفت و تماس را قطع کرد. وقتی گوشی را پایین آورد، تازه متوجه شد یو‌ اس‌ بی هنوز داخل دستش بود.
جونگکوک: آقای کیم...؟!
ناخودآگاه تصویر تهیونگ داخل ذهنش نقش بست ، اما...چرا باید این مرد زخمی چیزی را به او برساند؟ اصلاً این مرد کیه ؟ هنوز فرصت فکر کردن پیدا نکرده بود که...صدای ترمز چند ماشین، سکوت کوچه را شکست . سه خودروی مشکی یکی‌یکی ابتدای کوچه توقف کردند و چند مرد کت‌وشلواری با عجله از ماشین‌ها پیاده شدند . جونگکوک با ترس از جایش بلند شد ، نمی‌دانست چرا اما از دیدن آن‌ها حس خوبی نگرفت.
یکی از مردها با صدای بلندی گفت:
_ زود! همه‌جا رو بگردین!
جونگکوک بی‌اختیار چند قدم عقب رفت . قلبش آن‌قدر تند می‌زد که صدایش را داخل گوش‌هایش می‌شنید. بدون اینکه لحظه‌ای دیگر فکر کند، برگشت و از سمت دیگر کوچه شروع به دویدن کرد. از پیچ کوچه گذشت و میان جمعیت خیابان ناپدید شد و هیچ‌کدام از مردها حتی متوجه حضورش نشدند. آن‌ها خودشان را به مرد زخمی رساندند. یکی از آن‌ها زانو زد و با عصبانیت جیب‌های مرد زخمی را یکی‌یکی گشت
_ نیست...
مرد دیگری با اخم گفت:
_ امکان نداره قبل از رسیدن ما به یکی تحویلش داده ، باید همینجا ها باشه
همه‌ی لباس‌های مرد زخمی را گشتند اما...هیچ اثری از یو‌ اس‌ بی نبود چهره‌ی مرد قدبلند از خشم درهم رفت و با مشت محکمی به دیوار کوبید.
_ لعنتی... دیر رسیدیم ، یکی دیگه یو اس بی رو برداشته
چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد با صدایی سرد گفت
_ قبل از اینکه پلیس برسه باید از اینجا بریم
مردها یکی‌یکی سوار ماشین‌ها شدند و خودروهای مشکی در دل تاریکی ناپدید شدند.‌
در آن سوی شهر...جونگکوک، بی‌خبر از اینکه چه چیزی را داخل جیبش پنهان کرده...هنوز با نفس‌های بریده می‌دوید.
یو‌اس‌بی کوچکی که شاید ارزشش، از جان چندین نفر بیشتر بود و جونگکوک هنوز حتی نمی‌دانست چرا همه برای به دست آوردنش حاضر بودند آدم بکشند.

...ادامه دارد

حوصلم سر رفته 🦦🫪
دیدگاه ها (۹)

LOOKING FOR YOUPART : ¹⁹ شب، آرام‌آرام روی شهر سایه انداخته ...

LOOKING FOR YOUPART : ¹⁸ بعد از چند ثانیه سکوت، جونگکوک نگاه...

باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۳۶ ✦ ساعت یازده و پنجاه دقیقه شب......

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p29تهیونگ نفس عمیقی کشید. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط