LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ¹⁹
شب، آرامآرام روی شهر سایه انداخته بود ، نور چراغهای سئول از پنجرهی قدی دفتر تهیونگ دیده میشد. اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای آرام ورق خوردن چند پرونده به گوش میرسید. کای پوشهای را روی میز گذاشت.
کای: بیا اینم قراردادمون با اون مدل جدیده
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پرونده بردارد، خودکار را برداشت و امضا کرد. کای چند لحظه ساکت ماند. از بعد از جلسه خیلی ساکت شده بود ، نه خبری از آن حواسپرتیهای عجیب بود، نه نگاه کردن به پنجره، نه رفتن به کافه اما همین آرامش، کای رو بیشتر نگران میکرد.
کای: امروز... حالت خوبه؟
تهیونگ پرونده را بست
تهیونگ: اره
کای اخم کرد
کای: یعنی چی؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد
تهیونگ: از امروز... دیگه نمیخوام این موضوع روی کارم تأثیر بذاره
کای نفس کوتاهی کشید و پوزخند زد
کای: امیدوارم واقعاً بتونی
در همان لحظه، گوشی کای روی میز با پیامکی به صدا درآمد ،کای صفحه را نگاه کرد و لبخندش فوراً محو شد.
کای: تهیونگ...
تهیونگ نگاهش را بالا آورد
کای: از انبار غربی خبر دادن....
تهیونگ همان لحظه از جایش بلند شد
تهیونگ: چی شده؟
کای: انبار آتیش گرفته
چشمهای تهیونگ برای لحظهای سردتر شد ، پرونده رو بست
تهیونگ: تلفات؟
کای سرش را تکان داد
کای: نه... بچهها قبل از رسیدن آتیش خارج شدن. چند ثانیه سکوت برقرار شد . ناگهان تهیونگ از جایش بلند شد و کتش رو برداشت
تهیونگ: بریم
......
ماشین مشکی مقابل یک انبار بزرگ و نیمهسوخته توقف کرد ، آتیش رو خانوش کرده بودند اما هنوز کمی دود از سقف فلزی انبار بالا میرفت . چند مرد کتوشلواری، بیسیم به دست، مراقب اطراف بودند. تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید وارد انبار شد ، یکی از افرادش جلو آمد.
_ رئیس...
تهیونگ فقط یک سؤال پرسید
تهیونگ: داخلش چیزی مونده؟
صدایش مثل همیشه سرد بود البته اینبار کمی عصبانیت در صدایش موج میزد . مرد با کمی ترس نگاهش را پایین انداخت
_ تقریباً... هیچی . همهی محمولهها از بین رفتن
تهیونگ دستی توی موهاش کشید و نگاهی به اطراف انداخت ، بوی دود و آهن سوخته همهجا پیچیده بود و جعبههای فلزی یکی پس از دیگری ذوب شده بودند. چند نفر مشغول بررسی بقایا بودند
_ رئیس...
یکی از مردان با عجله به سمت تهیونگ اومد
_ یه چیزی پیدا کردیم
تهیونگ : چی شده ؟؟
_ آتش از داخل انبار شروع نشده ، مواد آتشزا از بیرون کار گذاشته شده بوده . یعنی...یکی از قبل وارد انبار شده.
کای اخم کرد
کای: یعنی یکی از آدمای خودمون خیانت کرده؟
هیچکس جواب نداد. تهیونگ چند لحظه به خرابههای انبار خیره ماند بعد خیلی آرام گفت
تهیونگ: نه...
همه نگاهش کردند
تهیونگ: کسی که این کارو کرده...نقشهی انبارو میشناخته ، یعنی از مدتها قبل ما رو زیر نظر داشته.
......
هنگام برگشت...کای پشت فرمان بود . چند دقیقه در سکوت رانندگی کرد ، بعد آرام گفت
کای: فکر میکنی کار کی بوده؟
تهیونگ نگاهش را از پنجره نگرفت
تهیونگ: هنوز نمیدونم ، اما یه نفر...داره بهمون اعلام حضور میکنه .
ماشین در تاریکی شب به حرکتش ادامه داد . بیخبر از اینکه...این فقط اولین حرکت بازی بود ، بازی ای خطرناک .
...ادامه دارد
PART : ¹⁹
شب، آرامآرام روی شهر سایه انداخته بود ، نور چراغهای سئول از پنجرهی قدی دفتر تهیونگ دیده میشد. اتاق در سکوت فرو رفته بود و فقط صدای آرام ورق خوردن چند پرونده به گوش میرسید. کای پوشهای را روی میز گذاشت.
کای: بیا اینم قراردادمون با اون مدل جدیده
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از پرونده بردارد، خودکار را برداشت و امضا کرد. کای چند لحظه ساکت ماند. از بعد از جلسه خیلی ساکت شده بود ، نه خبری از آن حواسپرتیهای عجیب بود، نه نگاه کردن به پنجره، نه رفتن به کافه اما همین آرامش، کای رو بیشتر نگران میکرد.
کای: امروز... حالت خوبه؟
تهیونگ پرونده را بست
تهیونگ: اره
کای اخم کرد
کای: یعنی چی؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد
تهیونگ: از امروز... دیگه نمیخوام این موضوع روی کارم تأثیر بذاره
کای نفس کوتاهی کشید و پوزخند زد
کای: امیدوارم واقعاً بتونی
در همان لحظه، گوشی کای روی میز با پیامکی به صدا درآمد ،کای صفحه را نگاه کرد و لبخندش فوراً محو شد.
کای: تهیونگ...
تهیونگ نگاهش را بالا آورد
کای: از انبار غربی خبر دادن....
تهیونگ همان لحظه از جایش بلند شد
تهیونگ: چی شده؟
کای: انبار آتیش گرفته
چشمهای تهیونگ برای لحظهای سردتر شد ، پرونده رو بست
تهیونگ: تلفات؟
کای سرش را تکان داد
کای: نه... بچهها قبل از رسیدن آتیش خارج شدن. چند ثانیه سکوت برقرار شد . ناگهان تهیونگ از جایش بلند شد و کتش رو برداشت
تهیونگ: بریم
......
ماشین مشکی مقابل یک انبار بزرگ و نیمهسوخته توقف کرد ، آتیش رو خانوش کرده بودند اما هنوز کمی دود از سقف فلزی انبار بالا میرفت . چند مرد کتوشلواری، بیسیم به دست، مراقب اطراف بودند. تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید وارد انبار شد ، یکی از افرادش جلو آمد.
_ رئیس...
تهیونگ فقط یک سؤال پرسید
تهیونگ: داخلش چیزی مونده؟
صدایش مثل همیشه سرد بود البته اینبار کمی عصبانیت در صدایش موج میزد . مرد با کمی ترس نگاهش را پایین انداخت
_ تقریباً... هیچی . همهی محمولهها از بین رفتن
تهیونگ دستی توی موهاش کشید و نگاهی به اطراف انداخت ، بوی دود و آهن سوخته همهجا پیچیده بود و جعبههای فلزی یکی پس از دیگری ذوب شده بودند. چند نفر مشغول بررسی بقایا بودند
_ رئیس...
یکی از مردان با عجله به سمت تهیونگ اومد
_ یه چیزی پیدا کردیم
تهیونگ : چی شده ؟؟
_ آتش از داخل انبار شروع نشده ، مواد آتشزا از بیرون کار گذاشته شده بوده . یعنی...یکی از قبل وارد انبار شده.
کای اخم کرد
کای: یعنی یکی از آدمای خودمون خیانت کرده؟
هیچکس جواب نداد. تهیونگ چند لحظه به خرابههای انبار خیره ماند بعد خیلی آرام گفت
تهیونگ: نه...
همه نگاهش کردند
تهیونگ: کسی که این کارو کرده...نقشهی انبارو میشناخته ، یعنی از مدتها قبل ما رو زیر نظر داشته.
......
هنگام برگشت...کای پشت فرمان بود . چند دقیقه در سکوت رانندگی کرد ، بعد آرام گفت
کای: فکر میکنی کار کی بوده؟
تهیونگ نگاهش را از پنجره نگرفت
تهیونگ: هنوز نمیدونم ، اما یه نفر...داره بهمون اعلام حضور میکنه .
ماشین در تاریکی شب به حرکتش ادامه داد . بیخبر از اینکه...این فقط اولین حرکت بازی بود ، بازی ای خطرناک .
...ادامه دارد
- ۳۵۹
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط